تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

[۱۵]

دو هفته ی دیگر تا مراسم عروسی ما باقی مانده است . بیشتر کارها هنوز باقی مانده است . این روزها و شب ها وقت کم می آوریم . این مراسم و تشریفات مربوط به آن به قدری هست که بعد ها بشود یک کتاب راجع به آن نوشت . برخی خواسته ی خودمان است . برخی خواسته ی خانواده مان . اصلن هم قصد نداریم تا روشنفکر نمایی کنیم و با رسم ها و سنت ها در بیفتیم . نمی خواهیم هیچ شیرینی را به کام خانواده و خودمان تلخ کنیم . ژانگولر بازی هایمان را نگه داشته ایم برای خودمان و شاید فرزندانمان . شاید هم همین رسوم را منتقل کنیم به نسل بعد همین طور دست نخورده . چه قدر هم دلمان می خواست مثل سال های نه چندان دور پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایمان هنوز هم مراسم طبق کشی و خنچه بازی به راه بود . دوستان هم لطف دارند و همچنان شرمنده مان می کنند و مرتب جویای احوالمان .از همین تریبون و جایگاه ازشان تشکر می کنیم و سپاس فراوان برایشان می فرستیم . خبر های بعدی از ما را یحتمل در وبلاگ برادران با وفایمان میرزا ژیرس آقا قف ! و هاچ سیمور عسل بخوانید ! که البته اگر وقت داشتند - که وظیفه ی خطیر ایاب و ذهاب آبجیان بی مرام مراسم بر شانه و عهده ی این دو بزرگوار نهاده شده است - اجرشان هم با همان آبجیان ! انشالله که بشود و بتوانیم وقتی این شتر رویشان خوابید سوار شتر بشویم و جبرانشان کنیم . احتمالن هفته ی بعد از مراسم را هم نخواهیم بود . این شب ها هم هر وقت که وقت می کنیم جلسات شبانه مان را به راه می کنیم و با دوستان گپ می زنیم . چیز بیشتری برای نوشتن به ذهنمان نمی رسد . این لامصب ! درگیری مراسم عروسی چیزی هست که به شدت می دواندمان و می خواباندمان ! شما از کسی که زیر شتر خوابیده است انتظار دیگری هم دارید ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

شما فکر می کنید که اگر تنها ۲۰ روز به عروسی خودتان مانده باشد و هزار بار هم هر روز بخوانید که "عروسی آمد و ما لختیم ! " و هزار بعلاوه ی یک کار نکرده ی دیگر هم داشته باشید و یک جمعه تعطیل هم داشته باشید ، چه کاری انجام می دهید ؟ بعله ! احیانن درست حدس زده اید ! من و ماه بانو به "ویلا موون" رفتیم و ده دقیقه جابه جایی انجام دادیم و بعد تمام روز را خوابیدیم . خب البته این عادت قدیمی - از همان شب های امتحان تحلیل سازه و مکانیک خاک و سیالات و هیدرولیک - هنوز با من است که در شلوغ ترین زمان و کمترین وقت ممکن بهترین راه حل را بغل کردن متکا و یک دل سیر خواب می دانم . شب را هم با رفقا به فرحزاد رفتیم و تا نیمه شب گپ و خنده به راه بود . اگر هم به فکر جای پارکینگ و چگونگی یافتن آن در شلوغی هستید ، پلتیک داریم پلتیک زدنی که نمی گوییم تا لو نرود و دفعه ی بعد در خیابان نمانیم . خوش گذشت رفقا .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این هم متن کارت دعوت به عروسی ماه بانو و من است :

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از زندگی نقره ای آوازی ست

که سحر گاهان فواره ی کوچک میخواند

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

 

 

...

 

و این هم چند "متن کارت دعوت عروسی " که برای خوانندگانی که به این جا سر می زنند ، انتخاب کرده ایم :

 

دلمان می خواهد با نسیم سحری

شاخه ای از گل یاس

بوته ای از گل مریم

بغلی از گل از گل سرخ

همه را دسته کنیم

برگیریم و بسازیم سبدی از پر طاووس سپید

تا دهیم مژده بر آنان که در این بزم به ما پیوندند

 

و

 

من و او هم سفری یک دل و یک دانه شدیم

هم ره دلشدگان راهی میخانه شدیم

قدمی رنجه کنید و در ما بگشایید

طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم

 

و

 

می سراییم با هم شعر شکفتن را در باغی از آرزو

با نوایی از پیوند

با آمدنتان هم صدایمان باشید

 

و

 

قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین ما

این عهد بسته باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از قدیم فکر می کردیم که همه چیز لختش قشنگ است . سر ما شلوغ است و شما هم در این گرمای مرداد گدا کش  بی حوصله . پس بدون حرف پس و پیش باید بگوییم که همه چیز لختش قشنگ است به جز سه چیز ! آقای ژیرس و برادر سیمور و سومی هم اتاق من . امروز آخرین اثاث شخصی ام را از خانه ی پدر به "ویلا موون" بردیم . همه چیز که تمام شد مادر گفت که می خواهد عباس آقا را بگوید تا بیاید و دیوارهای اتاق من را که 5 سال است دست نخورده است ، بشورد و بسابد . اینجا بود که پیش خودمان فکر کردیم که کاری را که عباس آقا می تواند مگر ما نمی توانیم که دست غریبه به ناموس اتاقمان بخورد ؟ و بلایی را که عباس آقا می خواهد بر سر اتاق ما بیاورد خودمان چرا نتوانیم . نتیجه کار اینکه الان اتاق ما خالی از تابلو ها و پوستر ها و خطاطی های روی دیوار است . دیوارها الان مثل دلمان ریش ریش است . خبری از عکس چه گوارا ، ناظم حکمت ، ویکتور جارا ، گابریل گارسیا و برتول برشت و استاد اخوان ثالث ، استاد شهرام ناظری و صادق هدایت عزیز نیست . خطاطی های چلیپا که نوشته بود می نوش دمی که زندگانی این است ، در بادیه تشنگان بمردند ، می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام . غافل شده از خویشم و از گردش ایام و دوش چه خورده ای دلا . راست بگو نهان مکن . چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن ، دیگر روی دیوار نیستند .  پس ظهر نشستیم و یک دل سیر بغض کردیم و ماه بانو دلداری مان داد و به پای ما بغض کرد . دروغ چرا . تا قبر آ آ آ آ . پنداری بعضی چیز ها دود می شوند و به هوا می روند و به خاطرات می پیوندند . برای اینکه اشک در چشمانتان حلقه نزند و شما هم حال و هوایتان بهاری نشود از قول خواننده ی فرهیخته جلال همتی ،  شاه بیت شاهد برای ماه بانو بیاوریم که : "ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم . وای گرفتار شدم . وای گرفتار شدم " . شما خودتان مختارید که تا جایی که بدنتان به قر در نمی آید این شاه بیت آخر را هی با خودتان تکرار کنید .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود .

...

سپهر را من نيلگون شناختم
چرا که هم رنگ هوسهای نامحدود من بود

خدا کران بي کران شکوه پرستش من بود

 

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من

 

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی ساماني هايم

 

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگي هايم

 

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

 

هر چرخی که مي بينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

 

آه را من به دريا آموختم

حسین پناهی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط آراز   |