تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

[۳۳]  

می چینیم . خراب می کنیم و دوباره می چینیم . می بندیم و باز می کنیم . می زنیم و می کنیم . بالا می بریم و پایین می آوریم . می گردیم و می خریم و خسته م.ی.ش.و.ی.م!! . اصلن نع ! خستگی موقوف است می گویند. بعدن استراحت خواهیم کرد می گوییم . کارت عروسی را هم انتخاب کرده ایم . متن کارت را نیز انتخاب کرده ایم . مبلمان و لوازم اصلی خریده شده است . اثاثیه کوچکتر و ریزتر هم به مرور در حال تکمیل شدن هستند .همه ی وسایل شخصی به "ویلا موون" منتقل شده است . ۳ کارتن کتاب و ۵ کارتن مجله ی فیلم و ۳ کارتن دی.وی.دی هایم از همه مهمتر بوده است . تابلوی دیوار ها هم که اثر دست ماه بانوست در حال تکمیل شدن هست و بنده خدا حین همه ی این کار روی آن ها هم کار می کند تا همزمان سه تابلو یش را به آخر برساند . خودش که می گوید تمام می شود - در مقابل من که هی می گویم این ها که تمام شده . چرا هی خرابشان میکنی - . در اتاق خانه ی پدری که خلوت تر از گذشته شده است ، شب ها را گاهی با یک فیلم می گذرانیم اگر خستگی امان بدهد مان. روزها نیز کار است و عصر ها هم به دنبال کارهای زندگی  خودمان می دویم . فقط ۱ ماه دیگر مانده تا جشن . همه چیز هست و تنها چیزی که نیست و کم است "وقت" است . این وسط گاهی هم اتفاق های جالبی می افتد که سر فرصت برایتان تعریف خواهیم کرد . فعلن این جورهستیم تا بعد .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

یکی - دو نفر از خوانندگان مان ، نظرمان را راجع به متن کارت دعوت برای عروسی پرسیده بودند . علی رسم هذه الامور ، متن زیر پیشنهاد می گردد :

 

امشب شب آزادى ما گشت تمام

بايد بخوريم به خاطرش حتماً شام

زيرا كه پس از شوهر و زن بودن ما

پس نه خاطره ماند و نه يارى و نه نام

پس از تحریر : برای حاشیه ی متن هم پیشنهاد می گردد که چند تایی بته جقه بیاندازید تا ذهن خواننده از موضوع اصلی منحرف گردد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

در گذرگاه زمان ! خیمه شب بازی دهر ! روزها می گذرند ! رنگ ها رنگ دگر می گیرند ! و فقط خاطره است که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می ماند ! تعصب دیگر چیست رفیق ؟ واژه از دست مالی شدن حرمت خود را از دست می دهد . چه اصراری هست که همه چیز را به ابتذال بکشیم ؟ زندگی مجموعه ای هست از تغییرات . تو اگر خیلی بیل زن باشی جلوی باغچه ی خودت را بیل بزن و گل بکار ! چه کار داری به واژه ها ! فرهنگ لغت را چرا لجن مال می کنی ؟ مزد "تعصب" همین است که می بینی ! یک نگاه به دور و بر خودت بکن چه کس ها که یکی به خاطر عشقش ، یکی به خاطر اعتبارش ، یکی به خاطر پولش و دیگری به خاطر زندگی اش از "رنگ" اش گذشته است . مزد تعصب تلخ است . مزه اش گس است و تلخ . خوردنش همت می خواهد و شاید حماقت ! ساده ترین مثال مبتذلش همین رنگ عوض کردن اسطوره! های فوتبال ات  هست . چه بدبخت باید باشی که اسطوره هایت این چنین ساده رنگ به رنگ می شوند ! چه همه بیچاره باید باشی که تمام غصه ی زندگی ات  این پوشال های کاغذی باشند که خودشان در پیچ زندگی خودشان پیچ پیچ شده اند و هرز شده اند و بی حاصل می چرخند !  بیل خودت را بردار و جلوی باغچه ی خودت را بیل بزن ! گل بکار ! اصلن گل بخور ! بجو و تف کن بر هر کسی که واژه هایت را چرک مال می کند ! هر کاری می کنی عیب ندارد ولی به واژه ها کاری نداشته باش ! بگذار فرهنگ لغت را همان جوری که تحویل گرفته ای به بچه هایت تحویل بدهی . واژه ها و فرهنگت را به لجن نکش ! بس است . "مزد تعصب"  مزه ی تلخ دارد مثل ما تحت خیار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

بعضی چیز ها در گذر زمان زمان رنگ می بازد . بعضی چیزهای دیگر هم رنگش عوض می شود . بعضی رنگ ها هم پر رنگ تر می شوند . حالا اینکه کجا پر رنگ تر شدن خوب است و کجا بد ما حوصله ی توضیح نداریم . فقط به این بسنده کنیم که بعد از عمری به دعوت دوستان قدیم رفتیم درکه . آقا جان ! اسپیو هر چه هم باشد به آن قهوه خانه ای که الان دیگر آنجا نیست نمی ارزد . - تو بگیر که سفارش جوجه را هم با نوت پد و آی پاد بگیرد و بیسیم به دست هم باشند همه ی ویتر! هایش  چه مگر جای قلیان های توت فرنگی قدیمش را می گیرد ؟ - . درکه چقدر کم رنگ شده است . نمی چسبد آقا جان . نمی چسبد . به جایش این مانتو ها و بزک و دوزک این مینی آبجی ها ست که چه پر رنگ شده است و چه دلبری ها که می کند . یک وجب و نیم  چارک پارچه را چنان به تن خود لباس کرده اند که بیشتر نگاه ها که به طرف آن ها می چرخد به گمانم بیشتر از آنکه محض چشم چرانی باشد محض کنجکاوی است و دلسوزی برای اعضای بدنشان که چه همه له می شوند بیچاره ها زیر فشار ! ما که تجربه ی فرنگ هم به اندازه ی مینیمم داریم به چشمان خودمان دیده ایم در سواحل خارجه که آبجیان با دو تکه و گاهن یک تکه سیر و سلوک می کنند و حمام آفتاب می گیرند حتا ایرانی هم کاری به چشم چرانی ندارند و کار خودشان را می کنند . اما این لامصب مانتوها و خاصیت بر جسته نمایی شان  کاری می کند که اینجا نصف مردم شست شان داخل چشمشان باشد . و یاد شاعران آلمانی زبان گوته و باخ را پاس بدارند . آن نصف دیگر هم که شستشان داخل دماغشان هست ، اساسن از بیخ در جای دیگری هستند و ربطی به شهر قصه ی ما ندارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

فینال جام جهانی است . ایتالیا ، ایتالیای همیشه دوست داشتنی در برابر خروس های سیاه ! فرانسه . حداقل اگر ایتالیا قهرمان بشود می شود گفت که کشور ایتالیا آقای فوتبال جهان شده اند . خروس های  فرانسه که بازیکنانش – چه همه سیاه پوست- جمع شده اند از ملیت های مختلف که تابعیت فرانسه را دارند چندان نماینده ی مردم فرانسه نباید باشند . بازی آخر زیدان است و قدم آخر لیپی ایتالیا . مارچلوی بزرگ با سیستم منحصر به فردش در تنها بازی سنگین خود در راه رسیدن به فینال فقط  ظرف مدت ۲ دقیقه ، با مانکن هایش بر فراز ویرانه های دیوار برلین رقصید . آلمان جوان  دچار سوء هاضمه شد و حاج کلینزمان  نتواست پیتزاهای سفارش شده ی ایتالیایی را هضم کند و حالا تمام عظمت برج ایفل است و سرود مانکن های خوش تیپ ایتالیا . آیا دنیای فوتبال فردا به چکمه پوشان سلام خواهد داد ؟

 

 

...

 

گاهی خسته می شوم . گرما امانم را می برد . اجناس تقلبی و قیمت های تقلبی روی اعصابمان می دود . ترافیک و شلوغی کلافه ام می کند . قرار گرفتن در برابر انتخاب های مختلف مردد ام می کند . اما چه باک که مراسم عروسی داریم . همه ی این ها در یک شب ختم به خوشی و شادی خواهد شد . پس برای داشتن  شب به یاد ماندنی هم چنان به جلو می رویم .

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

نمی دانم . فکر نمی کنم درست باشد اما اگر حقیقت داشته باشد باید تاسف مکرر داشت و مضاعف . اینکه یادشان رفته باشد که فکری به حال خرد کردن و جمع کردن تاورکرین بعد از اتمام کار داشته باشند  . نوشته اند که مسجدی در شهرک محلاتی سپاه ساخته شده است و تاور داخل مسجد باقی مانده است . البته شاید هم عجیب نباشد . هر چه باشد سال های اول فارغ التحصیلی ام از دانشگاه ۷۹ و ۸۰ را به مدت ۲ سال در این شهرک کار کرده ام . نباید زیاد هم نگران بود . می شود تاور را به عنوان نمادی از مدیریت اجرا و تفکر شایسته سالاری ایرانی یادگاری در مسجد قرار داد . کسی چه می داند شاید منارجنبان اصفهان هم حاصل یک همچین شیرین کاری ای هست . یا اصلن همین برج کجکی پیززا ی ایتالیایی ها نماد همچین ژانگولر بازی ای  . اصلن تاور همینجا بماند بهتر است . کسانی که در مسجد جو گیر می شوند می توانند زودتر از تاور بالا بروند تا به بهشت نزدیکتر باشند . هر چه باشد در این روزگار سختی ثواب جمع کردن ۵۰ متر نزدیک شدن هم غنیمت است .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از۴ فروردین ۸۲ تا امروز سه سال و سه ماه گذشته است . ۳۹ ماه . ماه بانو فردا آخرین امتحانش را می دهد . محل سکونت ماه بانو از پس فردا دیگر تبریز نیست . سخت بود . سخت سخت . آنقدر سخت که بشود بارها این کلمه را تکرار کرد . گفتنی ها کم نیست . بگذار برای وقت دیگر . سه سال و سه ماه گذشت و از پس فردا "با هم " به دنبال کارهای جشن مان خواهیم بود .

 بعد از تحریر : به نوعی می شود نوشت که امشب آخرین شب مجردی ما قبل از عروسی خواهد بود . ظرف ۳ سال گذشته به غیر از تعطیلی تابستان ، ما فقط هر یک ماه یا هر چهل روز یک بار به مدت ۲ - ۳ روز با هم بودیم که آن هم معمولن به خاطر تعطیلی های اکثرن وفات و رحلت بود ! ولی از فردا زندگی مجردی ما به سر آمده است . نیازی به گفتن مجدد هست که این سه سال که به نظر خیلی ها چشم بر هم گذاشتن بوده چه همه سخت گذشته است ؟ شاید وقتی دیگر بنوسیم از سختی های یک انتخاب . انتخابی که اگر به درستی اش اعتقاد داشته باشی همه ی سختی را قابل درک و تحمل می کند . خوشحالم بی پایان که پایان آمد این ایام سخت "بی او " بودن . و خوشحالم بی اندازه که "دوست خوب من"  نزدیک تر هست از همیشه به من . دوست خوبی که برای ادامه ی زندگی ام روی دوستی اش و رفاقت اش حساب کرده ام . دوست مهربانی که با اینکه قسمت بیشتر این سختی را خود تک وتنها در غربت به دوش کشید خم بر نیاورد و روحیه داد همیشه . گزاف و خود نمایی - که همیشه گریزانش بوده ام - نباشد که بنویسم : دوست خوب من . به خانه ات خوش آمدی .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

اولین پست اولین وبلاگتان را یادتان هست ؟ برای من فکر می کنم بهمن ماه سال ۸۰ بود . نوشته ی زیر اولین پست اولین وبلاگ من ، مرام نامه ی وبلاگم در بلاگ اسپات بود . آن موقع ها جارچی ( خبرگزاری وبلاگ شهر ) هم به این نوشته لینک داده بود . یاد ایام به خیر . ۴ سال گذشته است . عنوان وبلاگ هم بود : NO TITLE

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط آراز