تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

رفیقی داریم دوست داشتنی، چاق و سیاه و باز هم دوست داشتنی و البته بی مرام - اگر نمی گفتم این آخری را غمباد و حناق می شد و خفه ام می کرد - این رفیق ما هر چند که خیلی در دسترس ما نیست و وقتش پر است از شلوغی اما همین چند دقیقه ای که وقت ناهار مزاحمش شدیم و گپ زدیم و به چلوکبابی میهمانمان کرد و رژیم باطل کردیم هم برای ما غنیمت است . این رفیق حضور همیشگی ولی نا محسوس هم بر نوشته های بر سنگ دارد . این رفیق ما که هزار بعلاوه ی یک افسوس ساکن هایدلبرگ نیست خانمی دارد بسیار دوست داشتنی تر و با مرام که جوجه ها و پذیرایی همیشگی اش قیامت است . چندی پیش که در خانه ی پدری اش میهمانش بودیم آقای کهنه شراب آن چنان از شام و قلیان به وجد و طرب آمد که ۱ ساعتی در چمن های حیاط خانه دراز کشید و آواز در چمن خواند و ستاره هایش را شمرد . به هر حال ظاهرن قرار است اعضای خانواده ی این دوست عزیز از ۲ نفر به ۳ نفر افزایش پیدا کند . در روزگاری که همه چیز دارد بالا می رود و تنها چیزی که پایین می آید تنبان خلق است ، نوشتیم تا صمیمانه از تلاش این دوست برای بالابردن نفوس این مملکت قدردانی کنیم .

 

 ...

رفیقی داریم تنها که خود را سرپیکو می نامد . این را نوشتم تا بگویم لعنت بر دستی که بی موقع چیزی را به سرپیکو بدهد . چندی پیش یک گوشی تصادفی داشتیم که چون خود عازم مسافرت بودیم آن را به سرپیکو سپردیم تا هر چه زودتر به نمایندگی اتصالات نوکیا برساند و زودتر رو به راه بشود این گوشی . اکنون که حدود ۳ هفته از این موضوع می گذرد ، یا فیش هست و گوشی حاضر نیست . یا سرپیکو هست و فیش نیست . یا سرپیکو در شرکت اش هست و منشی نیست و کلید کشو نیست و یا همه ی این ها هست و باز هم گوشی من نیست و زبان دراز سرپیکو هست . شرط انصاف نبود که تشکر نکنیم از این همه بذل توجه این رفیق ما به ما که " لم یشکر السرپیکو لعنت علی الدن چیچو" . ببینیم با این دعا گره از کار فرو بسته ی این گوشی طفلکی باز خواهد شد یا نه .

...

بعد از تماشای عکس زیر بگویید که آیا عاشق موتورولا بودن و این مدل به خصوص دلیل دیگری هم لازم دارد ؟ من دلم هم اکنون بسیار  بسیار Mpx می خواهد .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

مهاجرت اگر مساله ی اول ما نباشد حتمن یکی از مهم ترین مسایلی هست که این روزها خیلی به آن فکر می کنیم . پیشرفت کردن و به ایده آل های خود رسیدن در زندگی شرایطی را طلب می کند که هرگاه مشکلی در این زمینه ایجاد شود بیشتر از اینکه به فکر حل مشکل - که البته گاه بسیار حل نشدنی با شرایط جامعه ی ما هستند - باشیم به فکر فرار از مشکلات هستیم که شاید چاره دیگری هم نباشد . آنچه مشخص هست این است که در این قسمت زندگی مان به چیزی جز پیشرفت و ساختن آینده ی دلخواه فکر نمی کنیم . اما مشکل دیگری هم که این وسط گاه به مشکلات جاری ما اضافه می گردد "فکر فرار" است . به نظرم مشکلات و موانع همه جای دنیا هست . جایی بیش تر و جایی کم تر . آن موقع که به "فرار" فکر می کنیم حتمن باید شرایط جدید را در نظر گرفت . رفتن به هر قیمتی ممکن است عقب گرد کردن و پس رفت از پیش رفت هایی باشد که در این چند سال آخر به دست آورده ایم . بعضی چیز ها را می شود مجدد به دست آورد و چه بسا بهتر و ایده آل تر ولی برخی دیگر قابل برگشت نیست . داشتن لحظه های خوب و دلپذیر و لذت بردن از جوانی و زندگی در کنار خانواده چیزی نیست که با رفاه و کمال سال های دیگر بشود در یک کفه ی ترازو گذاشت . جنس این ایده آل ها با هم متفاوت است . شاید بشود زندگی راحتی داشت و شغل های متناسب با آرزو ها و تحصیلات و سطح تخصص به دست آورد در سال های مهاجرت  . ولی آیا می توان زندگی در کنار خانواده و دوستان را هم داشت در آن سال ها ؟ می توان جلوی گذر ایام را گرفت ؟ به همین دلیل است که می گویم مهاجرت برای هر شخصی "شخصی" و متفاوت با دیگری است . شرایط ایده آل هر کس متفاوت با دیگری است و به همین خاطر هیچ وقت نخواهد آمد که بتوان یک فرمول واحد برای مهاجرت در نظر گرفت .  بعلاوه ی اینکه "چشم بستن" بر موفقیت های احتمالی که چند سال طول کشیده تا به دست بیاید و از آن گذشتن به قیمت رفتن باید با "چشم باز" صورت پذیرد و به عبارت آراز  "چشم بستن باید با چشم باز صورت پذیرد !!" . آنگاه است که می توان سال ها بعد نشست و قضاوت کرد که تصمیم امروز تا چه حد به ساختن آن آینده ی ایده آل کمک کرده و یا ضرر زده است . دقت کردن همیشه اجباری هست که فردا روز افسوس چیزهای از دست رفته امروز برای داشتن آینده ی فردا - که ایده آل بودن آن هم با فرض خوش بینی در نظر گرفته شده است - در میان نباشد که بعضی از چشم بستن ها قابل جبران نیست .

 

...

اسامی تیم ملی فوتبال ایران برای شرکت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان اعلام شده است . نه ترکیب تیم ملی ایران در قوطی هست و نه حدس زدن آن برای کسانی که در این چند سال کار برانکو را دنبال کرده اند کار سختی است . از الان می شود ابراهیم میرزاپور در در درون دروازه و کعبی،نصرتی،زارع و یحیی  را در دفاع تصور کرد و نکونام را در هافبک دفاعی تیم ایران . مهدوی کیا و زندی بال راست و چپ و کریمی هافبک نفوذی و دایی و هاشمیان دو نوک ایران هستند که هاشمیان طفلک مثل همیشه به سمت کناره ها متمایل خواهد بود . شاید سورپریز برانکو قرار دادان آندرانیک تیموریان برای کمک به جواد نکونام در هافبک دفاعی باشد که انگاه حتمن زندی از ترکیب خارج خواهد شد . کریمی هم اگر خسته شود یک گزینه ی خوشبخت از بین برهانی و معدنچی یا خطیبی جهت جایگزین کردنش انتخاب می شود . اگر دوست دارید بازی کاظمیان را ببینید باید دعا کنید تا کعبی یا مهدوی کیا خیلی خراب بازی کنند که احتمال اولی اگر بیشتر باشد باز هم بازی به کاظمیان نخواهد رسید و فقط غرغرهای سمیرا زن دوم مهدوی کیا و راه رفتن روی اعصاب مهدی است که می تواند مهدی دوست داشتنی رابه هم بریزد تا کاظمیان چند دقیقه ای فرصت حضور در میدان داشته باشد و به تبع آن بعد از جام جهانی نازکردن های همیشگی اش برای پرسپولیس ادامه پیدا کند . کسانی مثل عنایتی هم می توانند از روی نیمکت و یا سکو شاهد هنر نمایی علی دایی و هرز رفتن هاشمیان باشند . شاید اگر اول با آنگولا بازی می کردیم و می باختیم در بازی های بعد برانکو که می دانست صعود نمی کند شانسی را به چند بازیکن ایران می داد ولی با این ترتیب ما فکر میکنیم همینی هست که هست . اگر خیلی هم احساسات به خرج ندهیم تصور اینکه تیم ایران با صفر امتیاز از گروه به ایران صعود خواهد کرد خیلی چیز غریبی نخواهد بود . حالا این شما و این شوی  برانکو و دادکان تا جام جهانی .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

امروز سومین سالگرد روز بله برون من و ماه بانو است . در گذر کند ایام جدایی و تند ایام زندگی فقط همین تاریخ ها و مناسبت هاست که می تواند زندگی را از حالت تکراری اش و ما را از غرق شدن در روزمرگی ها نجات دهد . از دوستان در روز ۲۵ اردیبهشت ۸۲ فقط آقای کهنه شراب بود که در مجلس ما حاضر بود . بقیه ی دوستان قربانی تصمیم ناگهانی ما برای گرفتن مجلس در یک روز شدند و وعده به حضور پر شور در مراسم عروسی را دادند .

...

گفتمش:
- «شيرين‌ترين آواز چيست؟»
چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد،
لرزه افتادش به گيسوی بلند
زيرِ لب غمناک خواند:
«ناله‌ی زنجيرها بر دستِ من!»
گفتمش:
- «آن‌گه که از هم بگسلند . . .»

خنده‌ی تلخي به لب آورد و گفت:
- «آرزويی دلکش است، اما دريغ!
بختِ شورم ره برين امّيد بست.
و آن طلايی زورقِ خورشيد را
صخره‌های ساحلِ مغرب شکست! . . .»

من به خود لرزيم از دردی که تلخ
در دلِ من بادلِ او می‌گريست.
گفتمش:
- «بنگر، در اين دريای کور
چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
- «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است
ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف
ای دريغا شبروان! کز نيمه راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
- «فانوسِ ماه
می‌دهد از چشمِ بيداری نشان . . .»

گفت:
- «اما در شبی اين گونه گنگ
هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش . . .»
گفتمش:
- «امّا دلِ من می‌تپد.
گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!»
گفت:
- «اي افسوس، در اين دامِ مرگ
باز صيد تازه‌ای را می‌برند،
اين صدای پای اوست! . . .»

گريه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در ميان اشک‌ها پرسيدمش:
- «خوش‌ترين لبخند چيست؟»
شعله‌ای در چشمِ تاريکش شکفت،
جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
- «لبخندی که عشقِ سربلند
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.»
من ز جا برخاستم،
بوسيدمش.

 

 

بوسه - سايه  -   ۱۳۳۴

از :           چند برگ آيدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

حتمن دقت کرده اید . اخلاق عجیبی هست که ما داریم . اگر طرفمان آدم موفقی باشد و آه و ناله ای از روزگار نداشته باشد و سرش به کارش گرم باشد و به طبع آن شرایطش هموار شود و بالا برود و اهل حرف و حدیث و پایه ی نشستن سر حرفمان نباشد و بی ام دبلیو ی سفید هم سوار شود می گوییم :" معلوم نیست چه کار می کند و از کجا آورده است و حتمن کلکی توی کارش هست و حتمن زمین می خورد " . خلاصه آنقدر می گوییم تا طرف یک جا یک بدشانسی ای بیاورد و به خاک سیاه بنشیند . آن وقت می دانی که چه می شود ؟ می گوییم : " بمیرم . طفلکی بد آورده است و بدشانس است . مگر چه گناهی دارد ؟ باید همه به او کمک کنیم " .  عجیب نیست ؟ . اما نع ! به نظرم نه در جمله ی اول قصد و غرضی هست و نه در شق دوم مرضی . فقط می خواهیم سرمان گرم باشد و حرف بزنیم . حرف هایی که اغلب خودمان هم به جدی بودنش اعتقادی نداریم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ايستادگي و پافشاري بر روي آنچه صحيح مي پنداريش علي رغم فشارهاي بيروني شجاعت است. لبخند زدن براي روحيه بخشيدن به ديگران در حالي كه از درون فرو ريخته اي يعني مقاومت.  اراده يعني انجام مكرر آنچه در ته قلبت درست مي پنداري .  غمخواري يعني خوب گوش كني و بيش از آنچه انتظار مي رود انجام دهي تا زندگي را براي هم نوعي كمي قابل تحمل تر كني.  كمك كردن به يك دوست هنگامي كه نيازمند توست، بدون توجه به اينكه چه هزينه اي در بر دارد، وظيفه شناسي است.  بخشيدن بدون توقع ، و بدست نياوردن چيزي در ازاي بخشيدن بلوغ و از خود گذشتگي است.  اعتماد به نفس يعني گردن به غرور بر افراشتن و انتخاب بهترين گزينه براي بودن در هنگامي كه زندگي مي خواهد تو را به زانو در آورد و اطمينان از اينكه زندگي را به زانو در خواهي آورد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

بالاخره Devil'S Advocate را دیدم . بارها گذاشته بودم تا سر فرصت و هنگام سرحال بودن ببینمش و نشده بود و یا نیمه تمام مانده بود ولی سر آخر دیدمش . اینکه بگویم عجب فیلم خوبی بوده است چیز تکراری ای می شود . ولی باز هم بازی محشر آل پاچینو ی دوست داشتنی من بود و بازی زیبای کیانو ریوز در کنار چارلیز ترون زیبا !  فیلم به سرعت من را درگیر خودش کرد . مدام می خواهی خودت در وضعیت های مختلف فیلم قرار دهی و عمل و عکس العمل خودت را با آنان مقایسه کنی . فیلم به نوعی خود جریان زندگی هست و نحوه ی جلو رفتن خودت و آدم های دور و برت . برش خیلی جذاب از نقطه ی اوج جوانی و سیر تحول. خیلی زیاد می توانی موقعیت های مختلفی را که سر راه وکیل جوان پیش می آید را با موقعیت های دیگری که در زندگی برای هر کس دیگری هم  پیش می آید،  مقایسه کنی . نحوه ی رفتار و توجیه ها و دلیل ها ی منطقی و غیر منطقی بسیار راحت و روان پیش می رود و تو را دو ساعت همراه خودش می کند . و البته کارگردانش هیچ گاه از قرار دادن تکه های جذاب و معما های ساده و پیچیده - تکنیک فیلم -  برای همراه کشاندن تماشاچی غافل نشده است . برای آن که می دانم اکثر شما این فیلم را دیده اید چیز بیشتری نیست جز اینکه:  نظر شما چیست ؟  و اطلاعات کامل تری اگر راجع به فیلم و حواشی آن هست بنویسید لطفا !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

دلتنگ شده بودم و بی حوصله . وقتی هم که بی حوصله بشم لجباز می شم و بد اخلاق . چاره اش یه سفر کوتاه بود به تبریز . هر چی مادر گفت که بزار هفته ی دیگه با هم بریم . نشد که نشد . دوشنبه عصر بود که فکر کنم زد به سرم و چاهار شنبه صبح ماشین رو برداشتم و رفتم . سر راه خواهر کوچیکه رو که پارسال قبول شده و توی قزوین پزشکی می خونه هم برداشتم و رسیدیم به تبریز . خیلی زیاد مسافرت میرم با ماشین خودم . شمال هم خیلی می رم . اما ! اما بازم میگم که هیچ جا طبیعت آذربایجان رو نداره . رانندگی توی هوای بارونی و جاده میانه به اندازه چند وقت انرژی خیلی زیادی بهم داده . ماه بانو خوب بود . اونم البته خسته و دلتنگ خونواده . به همه ی دوستان تک به تک سلام رسوند . زندگی دانشجویی توی این ۴ سال توی تبریز از ماه بانو ی شیطون یه خانوم کدبانو ساخته که مزه ی کیک ها و غذاهاش زیر دندونمون موند . خیلی کم هم راجع به مراسم با هم حرف زدیم که اصل کار موند برای وقتی که ماه آینده بیاد تهران . دیشب هم ائل گلی بود که توی این آب و هوا خیلی خیلی قشنگ شده بود و یه رستوران ترکیه ای به نام تورک موتفاقی که کشف خودم بود با آدانا کباب و تریاکی استیک و لاه معجون ! نع ! ظاهرن من رژیم بگیر نمی تونم باشم هیچ وقت . بازار تبریز هم قشنگ بود مثل همیشه . بازار امیر که مختص به طلا هست شاید بی نظیر باشه توی ایران . ولیعصر تبریز هم شده بازار لباس های ترکیه و استانبول . البته هنوز برای بهار چیز خاصی نیومده بود و همون صندل ها و جین ها و لباس های پارسال بود . ظهر هم توی شر شر بارون با ماه بانو وداع کردیم و گازش رو گرفتیم تا تهران . شب با نوقای تبریز در کنار حلقه ی رندان هوخشتره در توبا جلسه ای داشتیم پربار و قرار سفر هفته ی آینده به شمال با اکثریت "آرا"ز تصویب شد که  یاشاسین هوخشتره نین دن لری !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

آرش پیشنهاد خوبی مطرح کرد و گفت خوب است که برای اینکه خواننده بداند این جا با چه کسی طرف است ، رزومه ای و یا روزنامه ی دیواری ای بیاویزیم از خودمان . و اکنون من بعد از لبیک گفتن به ندای ملا تصمیم گرفته ام که توضیحی نیز در باب لینک های رفق بنویسم .

 

آرش  : این ملای دوست داشتنی که چند سالی هست نقش برادر کوچکتر را برای من دارد هنوز در پایان بردن پایان نامه اش برای گرفتن کارشناسی ارشد معماری اسیر است . شاید اگر اساتید آرش به جای در نظر گرفتن اینکه آرش تا به حال چند تا خط برای طراحی کشیده است به تعداد مخ هایی از آبجیان بی مرام  که آرش در اینترنت ترکانده است و یا تعداد ای-میل های فرواردی اش و یا تعداد خراب شدن های فولکس قراضه اش در خیابان و بیابان و یا حتا میزان معرفتش نمره داده بودند الان با نمره بیست پایان نامه اش را به اتمام رسانده بود . این پسر اکنون به سمت کارشناس دون پایه ی بازرگانی با کارت تردد بلند پایه ی پارکینگ در راه ساپکو و منزل در حال تردد است . رییسی فربه و شکم گنده دارد که به تازگی عزم را بر باربی شدن تا تابستان و عروسی یکی دگر از رفق بلند پایه بنا نهاده است . از مزایای بودن آرش در شرکت این است که هرگاه رییس با کسی دعوا می کند برای ترکاندن زهره ی دیگران و نشان دادن خوی خشن مدیریتی اش ، فریاد بر سر آرش می زند که :" اون لپ تاپ من رو وردار و بیار " . از دیگر مزایایی که  آرش در رزومه هایش ابراز می دارد همان علاقه اش به رشته ی مدیریت بازرگانی است چون شغل پدرش است و آرش پدرش را دوست می دارد .

 

آقا ژیرس : همان شراب کهنه است و کهنه ترین رفیق من در دنیای حقیقی و مجازی . دوست داشتنی ترین رضای همه ی دنیا هاست که علاقه اش به آندر ورلد ۱ و ۲ تمامی ندارد . این عاشق فیلم های تخیلی و جنگ ستارگانی، قلبی به اندازه ی کهکشان جدای ها دارد . رییس در شاخه ی بازرگانی ساپکو را اگر بگذارند تمام پژو های مملکت را می فروشد و به جایش بی ام دبلیو وارد می کند . به تازگی و تحت تاثیر دوستان فرهیخته و نیز لمپن وبلاگ برقرار کرده است و قول بر نوشتن داده است و یکی در میان چیزی را به سمت ما حواله می نماید . این فوق لیسانس ام.بی.ای شریف واقعن رفیق شریفی است ولی هنوز فرهنگ استفاده از مبایل را ندارد . مسیج ها رو هفته ی بعد جواب می دهد و دیفالت گوشی اش سایلنت است و مدام اذعان می دارد که در جلسه به سر می برد حتا اگر جلسه اش در دبلیو.سی و با رییس باشگاه آبی ها  باشد . تکیه کلام دوست داشتنی اش "رفیق" است و به معنی کامل کلمه رفیق است اگر غیب شدن های مکرر ش را در هنگامی که مورد نیاز و درخواست است اغماض نماییم . از مزایای دیگر این شخص آلرژی به حسن شیخ است و نیز اگر بشنود که در جزایر تنب کوچک و بزرگ و ابو موسی ۲ کیلوگرم سبزی آلوده به فضولات انسانی و حیوانی یافت شده است ، محال است تا یک سال لب به هر چیز سبزی اعم از سالاد و گوجه سبز و حتا آدامس سبز بزند . این رفیق شیکم باز پایه ی پیتزا خوری و نان سیر دار در تمام مدت شبانه روز است . رقص بندری اش دختر کش است و در فامیل با غیرت ما به سبب هنر افشانی اش در مراسم بله برون سینه چاکان دلسوخته ای دارد اما افسوس که دل اش را در قفسی نهاده و کلیدش را .. ؟ چی ؟ کلید ؟ از خوش بپرسید که کجاست .

 

دکتر رضا  : دکتر موادفروش خوش خنده ای که وقتی می خندد همه ی ملت به او خیره می شوند . دکتر ی که اعتقاد دارد استاندارد هایش فرا تر از ایران است و فقط برای جواب دادن کامنت های آبجیان بی مرام است که در ایران مانده است . وقت عصبانیت حتا اگر آیدی خودش لاک شده باشد ابایی از اینکه با آیدی خانمش که یکی از  محترم ترین خانم دکتر های دنیاست بیاید و فریاد بزند که "بخواب بابا ! لحاف یخ کرد " ندارد . این تماشاگر نمای پرسپولیسی در جایگاه شورشی های استادیوم یکی از دوستان قدیمی و شبکه ای هست . خاطرات مشترک زیادی داریم که هر وقت دور هم جمع شویم در تمام طول مدت بخندیم و اگر سوژه تمام شد از خودمان شروع کنیم . رک است و بی غل و غش و عاشق بحث . چند وقت پیش که سفری به دوبی داشت با مایوی صورتی و بک لس نخ در بهشتی اش چشم ها را در وایلد وادی خیره کرد . او هم فارغ التحصیل البرز است و یکی دیگر از دوست داران حسن شیخ . در وبلاگش به روی همه باز است و همه را دوست دارد . کافیست تا بگویید چه وبلاگ خوبی داری تا در فرند لیست قلب دکتر آن بالاها جای بگیرید . دم دست ترین دکتر محرم است برای من و آمپروزوول هایش برای ساکت کردن درد معده قیامت می کند . چند وقتی هم برای اینکه خرج تحصیلش را در آورد کنار دست واکسی های پارک شفق آمپول سر پایی می زد . از بلیزر گنده ای که سوار می شد به پراید کوچکی تنزل پیدا کرده است . دکتر یک عشق فیلم است ولی هرگز از او فیلم نخواهید چون به جای دی.وی.دی های ارجینالش سی.دی هایی را که خانوم دکتر موقع عصبانیت به سمت او پرتاب کرده است و هیچکدام هم گوشه ندارند به شما تعارف خواهد زد جیگر !

 

دن ویتو مهدی  : هکر آنلاین با قلبی از طلا . یک فومنی فرهیخته . یک کامپیوتر همه کاره که البته هیچ سر رشته ای از کار کردن با مبایل ندارد . در هر زمینه ای مورد مشورت قرار گیرد نظرات خوبی ارائه می دهد . پایه ی قرار قلیان در تمام ساعات شبانه روز . شرکت یاهو آیدی دن را به عنوان یاهو هلپر اصلی معرفی کرده است . حرکت در یک خط مستقیم و تغییر مسیر ناگهانی اش و دور زدن هایش به چپ و راست معروف است . فریادش بر سر دکتر بعبعی در تاریخ هوخشتره نغمه ی جاودان شناخته شده است . وبلاگش را به زبان انگلیسی کپی / پیست می کند .  حضور دائمی ولی غیر محسوس و بدون کامنت در وبلاگ ها دارد .

 

پاکوی تنها : این شکلات تلخ من ! مدت ها مخفیانه وبلاگ می نوشت تا توسط آراز کشف شد . در یک اقدام انقلابی وقتی ۸ کامنت بی ربط  دریافت کرد نطقش کور شد و به قبیله ی سکوت پیوست . اگر گیتار آقای شماعی زاده را میگیرید ، بگیرید ولی کت و شلوار و کراوات علی سلی را از او نگیرید . اگر در یک سفره خانه سنتی دیزی می خورید، اگر در یک فست فوود پیتزا میل می کنید و حتا اگر در میدان آسکول آباد ساندویچ گاز می زنید بدانید و آگاه باشید که برنامه ی صندوق مغازه توسط علی سلی به صاحب آن جا فرو شده است .

 

خاله ناتل : دختر فرهیخته . موزیکسین نامدار و پیانیست قهار . آواز خوان قابل . کارشناس بلند پایه ی بازرگانی . اگر میخواهید بدانید که آیا آدم حسابی هستید و یا نهایتن شلغم و یا هویچ هستید از او بپرسید . بلافاصله جوابتان را به طور صریح خواهد داد . از نظر او آدم ها یا مثل او هستند و یا اگر نیستند باید بین دسته ی شلغم ها و عوام ها و هویچ ها و الکی خوش ها سرگردان باشند . در هنگام بحث با او باید فیتیله ی فرهیختگی تان را تا آخر بالا ببرید . اگر در یک تور با او همسفر شدید هرگز از راننده تقاضای آهنگ های مبتذل و جواد یساری نفرمایید و سعی کنید خیلی مودب سی.دی قطعه هشتم بتهون و سمفونی شصت و نه باخ را گوش کنید . پشت تمام خشم هایش قلبی از طلا دارد و این جمله ی آخر نگاشته شد تا از مردن و کشته شدن احتمالی من شاید جلوگیری کند .

 

رهای در رادیو  : اگر اسم دهاتشان را که در آنجا زندگی میکند در کامنتت هایتان به کار ببرید بلافاصله سانسور می کند . حتا اگر بخواهید بخوانید " ... شهر وفاست ! غروباش چه با صفاست " خود به خود به جای اسم شهر ، چندین نقطه به جایش نقش می بندد . این تهیه کننده ی رادیو که ظاهرن چندی است به تهران تبعید شده است در یکی از بد آب و هوا ترین نقاط شهر مثل زعفرانیه و آجودانیه به دنبال منزل ارزان قیمت می گشت . آخرین خبری که از او موجود است این است که با دروازه بان تیم صنعت نفت آشلاخ تپه که صاحبخانه اش بوده دعوا کرده و مشت شده به پشت دروازه و خط کرنر . منتظر گل انسانی او به طریقه ی جیمی جامپ به دروازه بان نامرد باشید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

سال پیش همین موقع ها یا شاید کمی بعد تر بود که با یکی از رفقا بحثی داشتیم راجع به انتخابات ریاست جمهوری . من عقیده داشتم که چون کاندیدایی که من بپسندم میان نامزد ها نیست پس رای ندهم منطقی تر است و رفیق من عقیده داشت که باید از میان کاندیداهای موجود،  اصلح را انتخاب کرد و رای را داد . کاری به درستی یا نادرستی کدام طرز تفکر ندارم اینجا . که آن چه مهم تر این بود که رفیق من عقیده داشت همان چند مثقال آزادی از صدقه سر داشتن اصلاح طلبان است و عقیده به اینکه اگر شخصی مثل آقای احمدی نژاد بیاید همان مقدار آزادی نیز محدود خواهد شد . و من عقیده داشتم که : خیر!  آن آزادی ها را گذر زمان و حرکت عقربه های ساعت به وجود آورده و خیلی زیاد هم ربط به تصمیم فقط عده ای اصلاح طلب ندارد . کل بحث سر آخر منجر به این شد که : " خب ! حالا بنشینیم و ببینیم " و " هر کدام از این عقیده ها درست تر در آمد بدون لج بازی و پا فشاری بپذیریم " . دیشب که شنیدم رییس جمهور وقت دستور ورود زنان به ورزشگاه های فوتبال را داده است و این امر را بلامانع دانسته است ، به نظرم رسید که خب اگر این امر در زمان اصلاح طلبان بود چه بوق و کرنایی در کارشان بود که " این آزادی در زمان ما اتفاق افتاد " و یادم افتاد که آن همه خلف وعده ی آقای خاتمی در مورد رفتن به ورزشگاه آزادی که بعد از همه ی آن حرف ها فقط یک بار در طول ۸ سال ریاست جمهوری اش اتفاق افتاد . و بعد تر به این فکر کردم که بعد از آن همهمه ی هفته ی اخیر راجع به قانون گیر دادن به تیپ جوانان که شنیدم از طرف رییس جمهور منع این اقدام هم اعلام شده، این رد هم  باز هم در راستای همین آزادی هایی است که جامعه خود به خود و به مرور زمان کسب می کند و سیاستمداران می توانند فقط اندکی دور گشتن چرخ را کم یا زیاد کنند . بحث من سیاسی نیست که ترجیح می دهم خیلی وارد بحث نشوم . فقط خواستم به این رفیق عزیز  یادآوری کنم که : " دیدی رفیق ؟ "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 [ ۱۲۳]

سال ۷۹ و یا ۸۰ بود که شبی با مادرم و خواهر ها به دشت بهشت رفته بودیم . هوای عالی و منظره "مسحور" کننده و  سرمستی ناشی از آن باعث شد که از مادرم بپرسم به نظر تو الان چه چیزی اینجا کم هست ؟ مادرم بدون لحظه ای مکث گفت حتمن : "ماه بانو " ! عجیب نبود . با مادرم همیشه راحت بوده ام . فاصله ی سنی فقط ۱۹ سال بین ما چیزی فراتر از رابطه ی مادر و پسری برایم ساخته است . مادرم به فراست علاقه ی قلبی و توجه ویژه ی من را به دختر دوست خانوادگی مان دریافته بود . شاید یکی از دلایلش آمادگی بی سابقه و اعلام حاضر بودن همیشگی من برای رفتن به میهمانی به خانه ی ماه بانو اینا!! بود . و این برای منی که علاقه ای به رفت و آمد های فامیلی و خانوادگی از خود نشان نمی دادم و حتا الان هم ندارم نکته ای "رسوا گر" بود . بعد از ۵ سال باز هم تالار دشت بهشت میزبان ما خواهد بود و البته این بار جای چیزی خالی نیست . ماه بانو با من است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

دِ رفیق من ! ما وایسادیم، تو رفتی . ما نخوندیم، تو خوندی . ما عین یه جزیره بیكس موندیم ، تو با همه كس جونتو عذاب كشیدی. آخرش چی شد؟ تو اونجا نشستی و ما اینجا. مگه تو كار درستی كردی؟ دِ! اگه یه مجتهدم دزدی كنه خب دزدیه دیگه . حرفم كه می‌زنی میگن حالیت نی. بابا! اگه حالیمون نی، تقصیری نداریم . كسی حالیمون كرده كه ما جفتك زدیم؟ دِ باوفا ! رفیقمی ، نوكرتم. تا جونم دارم پات وایمیسم . واسه این كه آدمی. اما دیگه بهم سركوفت نزن. كار توام كه كمتر از ما نیست كه. تو اون‌جوری شب و روز كردی، ما اینجوری . آخرشم هر دوشو نیگا كنی یعنی زرشك !

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط آراز   |