تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

از امروز کار برنامه ریزی مراسم عروسی را شروع کرده ام . سه سال از نامزدی ما می گذرد و ترم آخر ماه بانو ست . تابستان امسال را برای برگزاری مراسم در نظر گرفته ایم . ماه بانو درگیر کشیک های شبانه روزی در بیمارستان تبریز است و سرش حسابی شلوغ . ظاهرن فصل زاد و ولد شلوغی است این باهار ! تصمیم گرفته ام تا از اولین روز بنویسم این روزهای به دنبال کار عروسی بودن را . ثبت روزهایی است که خاطره . ثبت روز های درگیری من با اعلام علنی مهم ترین حادثه ی زندگی ام تا به امروز است . ثبت روزهای درگیری من با باید و نباید ها و سنت ها هست . ثبت روزهای گاه خسته کننده و گاه شاد است . روزنوشت روزهای غیر تکرار است . دلیل دیگر هم شاید استفاده ی دوستانی هست که به هر حال روزی این شتر رویشان خواهد خوابید . حکایت تجربه است برای من و برای شما .

صفحه آگهی روزنامه را ورق میزدم . انتخاب اول من البته هتل است . در هتل همه چیز راحت تر میگذرد و البته رسمی تر . برای من که بیشتر میهمانانم شاید همکارانم باشند . مهم ترین نقص هتل عدم مجوز برای داشتن ارکستر زنده است . من به شدت با این قسمت قضیه مشکل دارم . به خصوص اینکه نتوانم گروه عاشیق های آذربایجانی و گارمان و تارشان را داشته باشم . پس چه کسی برای دن ویتو آهنگ لزگی بزند ؟ تا دن فومنی برایمان قر لزگی بدهد . سالن پذیرایی را دوست ندارم . باغ را هم نمی پسندم . به خصوص که میهمانی مختلط نخواهد بود . آذربایجانی غیرت دارد و عروسی مختلط نمی گیر هاااا ! جالب است که باغ ها نیز مجوز ارکستر زنده را ندارند و خواننده باید روی موزیل ضبط شده بخواند و اصطلاحن پلی بک است سیستم ! خب ظاهرن ارکستر زنده و اداو اطوارش را باید گذاشت برای مراسم حنا بندان ! نیم باغ ها و نیم سالن ها را انتخاب می کنم و عصری به دیدن مجتمع ونک رو به روی سازمان مسکن در خیابان عطار می روم . ظاهرن همه چیز خوب است . اما طرف راضی به داشتن مدیر تشریفات داشتن ما نمی شود و می گوید این کار برنامه را از دست آن ها خارج می کند . هنگام دیدن منوی قیمت ها به نکته جالبی بر می خورم . برای باغ و آبشار قیمت ورودی هر نفر ۱۰۰۰ تومان را دارند . برای روزهای چاهارشنبه تا جمعه باز هم ورودی پانصد هزار تومان می گیرند . برای انداختن فرش قرمز زیر پای داماد و رد کردنش از کنار مشعل و بادکنک ۵۰۰ هزار تومان و برای فیلم برداری ۸۵۰ هزارتومان ، برای نور و موزیک ۳۰۰ هزار تومان ، اتاق عقد بین ۲۰۰ تا ۸۰۰ هزار تومان و قهوه خانه سنتی ۳۰۰ هزار تومان طلب می کنند . منوی غذا از ۱۰ هزار تومان به بالا هست بعلاوه ۱۵ در صد حق سرویس . به مدیر می گویم که برخی از انتخاب هایی را که اضافه سازمان می نامد جزو واجبات اصلی و اولیه مجلس است . مثل داشتن فرش و مبل و صندلی و گرفتن پول اضافه بابت آن ها مثل این است که هتل بابت داشتن در و راه پله پول طلب کند . جوابم را سر بالا می دهد و صحبت از بی تقصیر بودن و مجری بودن و خرید گوشت راسته ی هر کیلو ۱۲ هزارتومانی می کند و از سر و زبان داری من ابراز شادمانی . خداحافظی می کنیم و به خانه می آیم . این روز اول بود باید بیشتر بگردم . ماه بانو دو هفته ی دیگر می آید و باید تا آن موقع چند جا را برای تایید نهایی عروس آماده داشته باشیم . خواهرخانوم نظر درستی می دهد که اصلن چه معنی دارد آدم ۵۰۰ نفری که سالی یک بار هم نمی بیند این قدر دردسرش را بکشد . و مهمانی با ۱۰۰ نفر آدم نزدیک بهتر است و من به سنت ها و صلاح ها فکر میکنم و اجبار ها و باید ها و نباید ها .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ایران واقعن زیباست . برای من مسافرت عشق است  . زنده گی است  . ورسک مازندران طبیعت بکر و مسحور کننده ای دارد . برای نقشه ی زمین یکی از همکاران یک روز جمعه را در ورسک گذراندیم . کوهستان ورسک مازندران با آبشار ها و صخره های دست نخورده اش معنای کامل حرکت و زندگی است . همیشه کوهستان و جنگل را به ساحل و رودخانه را به دریا ترجیح داده ام . برای دیدن زمین دیگری یک روز یک شنبه را هم در گیلان و ماسوله بودیم . ماسوله ی زیبا هنوز استوار است و سرشار از زندگی . فضای شاعرانه و نوستالژی غریبی دارد جنگل هایش . در روزگار اتقراض دن ها و دستگیری آخرین پدر خوانده در سیسیل ، قلمرویی در کنار زادگاه دن ویتو مهاجرنه لازم بود برای دن مایکل آراز که میخ هایش را در زمین کوفتیم . در برگشت حتا شلوغی های جاده ها و بی ملاحظه گی رانندگی ها و کاستی ها و مشکلات همچنان پابرجا ی راه های نا امن ما ، نمی تواند ذره ای از لذت بودن در طبیعت را کم کند . برای زندگی کردن و دوام آوردن در شهر شلوغ تهران این فرار های گاه و بی گاه لازم است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

چون عادت من است که جدی ها را با لحن شوخی و شوخی ها را با لحن جدی بپرسم - گیریم که حالا چه فرقی هم دارد - پس شما با لحن آقای علی دایی که در برنامه ی ۹۰ از عادل فردوسی پور می پرسد بخوانید که :

حالا یک سوال آقای فردوسی پور ! اگر میان دو رفیق یا جمع بیشتری از رفقا این سخن مطرح باشد که " تو هنوز من رو نشناختی و من اینی نیستم که ظاهرم نشون میده " صرف نظر از هر تفاوت روی ظاهر و دل پنهان ، این خوب است یا بد ؟ ایراد از شخص است یا از دوستان ؟ حسن است یا نقصان ؟ از کدام طرف ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

یکی از "حلقه ی رندان" حکایتی دارد که هر شب وقتی دور هم جمع می شویم یک بار برایمان تعریف می کند که :

با خودم عهد کردم که دگر لب به "می" نزنم . از جلوی چندین میخانه بدون وارد شدن به آنها رد شدم . به "نفسم" آفرین گفتم و به رسم هدیه در میخانه ی آخر به جرعه ای از "می" ناب میهمانش کردم .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

                    آبی

                    خاکستری

                    سیاه

 

شنبه

 

آن مرد آمد

آن مرد با کتاب و لحاف آمد

آن مرد دکتر بود

 

همیشه دوست داشتم روانشناسی بخونم تا بتونم این "پارانونوایی" ها رو بفهمم ! اصلا من نمی فهمم که دلیل و منطق اینا برای چی هست ! من خودم خدای علم منطق بودم توی دوره دبیرستان البرز و دانشگاه شهید بهشتی و یادم میاد که نماینده شده بودم که کتاب "وقتی ما دکتر های کوچک بودیم" ! رو منتشر کنم ! اصلا من قرار بود اسمش رو بزارم "دکتر بلا و بیمار ناقلا"  که نشد و چه کمیته انضباطی ها که نرفتم به خاطر دوستانم ! همه چیز رو تحمل کردم که جشن فارغ التحصیلی خوبی داشته باشیم و الان که فیلم جشن فارغ التحصیلی رو می بینم و اون کلاه روی سرم و لوله ی توی دستم رو!!  احساس غرور بهم دست میده که چقدر دکتر هستم و یاد  تفتیش عقاید ها توی دانشگاه هم میفتم ! تازه خوبیش به این بود که من دکتر فهمیده و فرهیخته ای بودم وگرنه معلوم نبود که چه بلایی سر ما میومد ! در هر صورت گذشت

 

 

کامنت ها

 

نویسنده : سوری   

بله حق با شماست دکتر عزیز . در وبلاگ خودم هم بهت گفتم چقدر ناز هستی و اینجا هم بگویم که حق با توست و تو را من کامنت در راهم .

نویسنده : گلی

خیلی وبلاگ باحالی داری ! بلینک ! لینکیدم !

نویسنده : دکتر رضا

بله ! بله ! سوری جان و گلی جان  ! مرسی از فهم بالای شما . حتما نظرم رو بهتون خواهم گفت . باز هم به من سر بزنید .

 

 

 

یک شنبه

 

زنگ ها برای که به صدا در می آیند ؟

برای من

نوبت شستن ظرف ها ؟

دیدن فیلم ها ؟

بردن آشغال ها ؟

جابه جایی وسایل ؟

شستن لباس ها ؟

برای من است اما حتما .

 

چند تا فیلم خیلی زیاد دیدم این چند روزه که می نویسم راجع به اونا حتما ! ولی این فیلم "مردی در نیمه شب شیطانی می کند" رو می خواستم نقد بکنم ! البته من علاقه ای به دیدن این جور فیلم ها ندارم و کلا بیشتر همش فیلم های اندیشمندانه و سه گانه کیشلوفسکی رو می خرم ولی تک و توک از این فیلم ها اروتیک خریداری می کنم ولی خب همین فیلم های تک و توک رو هر شب نیگا میکنم و دوست دارم ببینم آخرش قهرمان فیلم موفق میشه یا نه . این فیلم آخر هم که میخوام راجع بهش بنویسم از نظر نماهای لانگ شات خیلی اعصاب من رو خورد کرد انگار کارگردان خودش محو صحنه شده بود . ولی کلا کلوز آپ های جذابی داشت که باعث میشه من خودم به فیلم بر خلاف نظر همه منتقدان و مردم نظر 9.9 بدم به فیلم و اون منتقد ها و مردم بیننده ابله سایت IMDB هیچی نمیفهمن که نمره 2 دادن به این فیلم ! راجع به کارگردان این فیلم که کلا کارگردان موجهی نیست و من بیشتر اون یکی کارگردان رو دوست داشتم ولی داشتم مقایسه می کردم که داستان این فیلم در همه جای دنیا به خصوص جهان سوم یکی هست و کلا چرا باید اینجوری باشه ولی خب دیدم که شیطانی در روح و جسم همه هست و راستی تا یادم نرفته بگم که من با توجه به اینکه عاشق روان و تحلیل روابط آدم ها  هستم دلم میخواست می دونستم توی ذهن قهرمان فیلم چی می گذره . متاسفانه عکس پوستر فیلم هم فیلتر شده و کمی نامربوط هست و نمی تونم اینجا بگذارم . به جاش عکس سگ آقای پتی بل رو تماشا کنین من خودم هر وقت این عکس رو میبینم نوستالژیا میکنم و یاد کیت و لوسی می میفتم .

 

کامنت ها

 

نویسنده : محمود

سلام دکتر عزیز . چرا داستان فیلم رو درست تعریف نکردی ؟ فیلم صحنه جالب زیادی داشت ولی  من با صحنه یکی مونده به آخر مشکل داشتم . نتیجه امتحانت چی شد راستی  ؟

نویسنده : دکتر رضا

محمود ! من بعد این همه فیلم دیدن ! می فهمم چیو بگم و از کدوم صحنه چیو نگم ! امتحان رو هم الله بختکی دادم و با اینکه هیچی نخونده بودم و فقط 9 ماه هست از خونه بیرون نیومدم و همه چی رو تعطیل کردم فکر کنم 444 بشم از 500 ! ولی برام مهم نیست . دیگه توی هیچ امتحانی توی این مملکت شرکت نخواهم کرد . چون مدادم رو گم کردم .

.

.

.

نویسنده : زردآلو

خیلی خیلی وبلاگ خوب و آموزنده ای دارین به من هم سر بزنین . راجع به امتحانتون هم بگم که شما خیلی باهوش هستین و لطفا قبول بشوید .

نویسنده دکتر رضا :

باشه زردآلوجان . میام برات 1 صفحه کامنت مینویسم .

 

 

 

دوشنبه

 

به کجا میروی چنین شتابان ؟

از کجا آمده ام

آمدنم بهر چه بود

می روم

حیف از من

چه زود

 

ترافیک توی ایران بی خود هست من ماشین شاسی بلند و بلیزر دارم وخیلی دوست دارم تا تمام اونایی رو که وقتی من دارم ورود ممنوع میرم از رو به رو میان رو لهشون کنم . داشتم از میهمانی بر میگشتم که این ترافیک اعصاب خورد کن رو دیدم و گفتم کجای دنیا من چرا باید الان توی ترافیک وایسم . باید فکر کنم ببینم که بالاخره من موندنی هستم یا رفتنی . هر چند که همیشه اینجا رو دوست داشتم ولی خب طبیعی هست که من الان استانداردم خیلی بالاتر هست و اینجا جای موندن نیست . همه رفتن کسی دور و برم نیست . دیگه وقتی برای موندن نیست . در یک کلمه تو باید بری اگه مثل من دکتری . اگه مثل من صبح ها نوشیدنیت رو با رنگ لباست ست می کنی . اگه مثل من یه عشق فیلم دیدن سینمای دیجیتال و دالبی هستی . اگه مثل من اعصاب ترافیک و دود رو نداری . اگه مثل من از توی صف وایسادن حالت بد میشه !  و تو نباید بری اگه در یک کلمه مثل مسکالی لیاقت خارج رفتن رو نداری ! و همش شر میگی . تو باید بری گم شی اصلا اگه با من موافق نیستی .

 

کامنت ها

 

نویسنده : یکی از اونور دنیا

آره خیلی خوبه ! ما صبح ها توی کوه بیدار میشیم و شب ها توی دریا می خوابیم ! کار هم نمیکنیم ! توی ایران هم که بودیم اصلا به ما خوش نمیگذشت و کسی قدر ما رو نمیدونست . اینجا خیلی خوش میگذره بیا اینجا .

نویسنده : سوزی

ببخشین ما هم اونور دنیا هستیم ولی ماتحتمون چاک خورده از بس کار کردیم ! شما کجای دنیا هستین ؟

نویسنده : یکی از اونور دنیا

همونجا ! اصلا هم اینطور نیست . زندگی هم اصلا سخت نیست .  من خرج و مخارج رو حساب کردم و گفتم بابا هر ماه بفرسته ! ما زندگی خوشی داریم و به سختی هم مشغولیم ! شما سعی کن تنگ باشی !

.

.

.

نویسنده : دکتر رضا

بعله ! من 70 تا کامنت نزدم که شما هنوز نفهمین چی به چی هست ! شما رو هم توی اورکات چک کردم تاریخ تولدتون رو و دیدم اصلا هیچی نمی فهمین ! من نگفتم که مهاجرت خوبه یا بد ! شما چرا از حرفای من چنین برداشتی کردین ؟ حرف بی خودی هم نزنین ! هر چی که خودم توی متن گفتم درست است و اگه نظری غیر از این دارین درست نیست و یه بار دیگه بحث رو بخونین ! من فکر میکنم شما اونی که میگین نیستی و یک مریض پارانونوایی از همینور آب هستین .

 

 

 

 

سه شنبه

 

این برنامه های تلویزیون خیلی اعصاب خورد کن شده ! اون از داریوش کاردان که الکی گیر میده به شب های برره ! اصلا این شب های برره خیلی خوبه مخصوصا اون بگوری که من رو یاد مسکالی میندازه ! تازه دیشب هم دیدم که یارو رو آوردن تلویزیون تا معروف بشه ! استاد دانشگاه هست و دکتر هست . اون وقت مردم زنگ میزنن ازش سوال میپرسن ! حالا مونده تا شعور مردم به این برسه که چی رو باید از کی بپرسن . یه اس ام اس به خودم بدن ! مردم میزگرد تشکیل بدن ؟ چه معنی داره که اون میخواد معروف بشه ! از اون ابله تر مردم هستن ! که حرجی نیست که همه چیمون باید به همه چیمون بیاد ! من به همه اینا انتقاد وارد میکنم و ساخت برنامه های اینچنینی رو که خودم توی ماهواره دیدم تقلیدی از کیلیپ ام تی وی بود رو رد میکنم . باید توی این مملکت آزادی باشه و به نظرات همه احترام گذاشته بشه !

 

 

کامنت ها

 

نویسنده : رژی

آره دکتر ! من هم با شما موافقم !

نویسنده : دکتر رضا

بله شما هم فهیم هستی

نویسنده : رها

به نظرم جور دیگری هم میشود فکر کرد . صبر کنین تا من از مسافرت برگردم و نظر بدهم . اصلا نظر شما راجع به برنامه های رادیویی چی هست ؟  

نویسنده : دکتر رضا

اصلا هم جور دیگری نیست . سعی کن بفهمی ! میفهمی ؟ یا کامنت بدم ؟ راجع به نظر رادیویی هم یه بار دیگه متن من رو بخون ! من کی از رادیو حرف زدم اصلا ؟

نویسنده رها :

تو نباید عصبانی بشوی . من خودم یک بار برای برنامه ام رادیولوژی رفتم اصلا هم اینجوری نبود ولی یه تکه های لباس و خوش تیپ و جوان بودن یک دکتر نباید باعث بشه خجالت درمان رو متوقف بکنه و دکتر از منشی خودش سوال بپرسه . من خودم به همه سوال ها جواب میدم .

نویسنده : دکتر رضا

آآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااااااااااای ! من اصلا هم عصبانی نیستم ! من حتی هیچ وقت عصبانی نمی شوم ! اون دکتر غلط کرده بود ! تو مطمئنی دکتر رفته بودی ؟  برای رادیولوژی اصلا به رادیویی ها لباس نمیدن که ! نظر هم نظر من هست ! بفهمین ! همین هست که خودم میگم ! تو چرا هی نمیفهمی و با من موافق نمیشی ؟

 

 

چهارشنبه

 

پرسپولیس باز هم باخت . من خودم وقتی بچه بودم علی پروین رو دوست داشتم . تا چند سال پیش هم که با دوستان می رفتیم استادیوم تا داور اشتباه میکرد من خودم یه شعری داشتم که با اگزوز خاور شروع می شد و به شیر سماور ختم می شد و من با بچه ها  اون رو می خوندم ولی این بار اصلا ناراحت نشدم . اون موقع ها طرفدار بایرن مونیخ و آلمان هم بودم ولی از وقتی که انگلیس 5 تا توی آلمان به آلمان زد فهمیدم اسطوره بکن بائر هم سر اومده و غرور من جریحه دار شده و دیگه به غیر از برنامه نود هیچ فوتبالی رو نگاه نمیکنم . پروین هم باید بره و علی دایی رو هم که من ازش خوشم نمیاد باید سر و ته آیزون کنن توی تیم ملی .

 

 

 

 

جمعه

 

دوبی دوبی

میریم دوبی

درینگ درینگ

رفتیم جمیرا و مزر بیچ

درینگ درینگ

دوبی دوبی

 

 

آدم تا پاسپورت نداره که اصلا آدم نیست . من خودم پاسپورتم رو گرفتم و رفتیم دوبی ! بابا عجب مملکتی ! همه جا تمیز بود ! یه جا خواستم بشینم روی صندلی دیدم اونقدر تمیز هست که اصلن دلم نمیاد بشینم روش ! همه جا برق میزد ! حتا همه ی چراغ ها توی شب از خودشون نور ساطع میکردن و عجیب بود که توی سینماهاش هر وقت چراغ ها خاموش می کردن همه جا تاریک می شد ! یاد سینماهای مملکت خودمون افتادم و اینکه ما چقدر بدبختیم ! تازه من خودم همش توی تاریکی وسایلم گم می شدو تا دوللا می شدم دنبال خودکارم بگردم اون مرد سیاهه که دم در پاپ کورن میفروخت میومد جلو و میگفت : " یحلونی ! یا دکتری! لا خم شودونی ! بیا با هم دنبال خودکارت بگردیم " آدم از این همه علاقه و وجدان شرمنده می شد ! بعدشم که رفتم وایلد وادی ! توی این ایران لامصب مانتوها نمیذاره من سایز باسن ها رو بدونم ولی اونجا بود که کشف کردم همه گلابی ! من نمیدونم چرا پس اینجوری هست . یه نگاه کوچکی هم اینور و انور انداختم روس ها همه هولو ! ژاپنی ها باریک !  اون وقت باسن ایرانی جماعت  باید همه جا بدبخت و گلابی باشه ! بعدش رفتم پیست اسکی ! این همه خرج کردن و برف مصنوعی درست کردن و همش یه نفر اسکی می رفت و یه نفر بلیط میفروخت ! با خودم فکر کردم چه ابله های هستن خب میومدن  این 2 نفر هم شمشک و دیزین تا بیخودی اون مجموعه عظیم ساخته نشه و پولشون هدر بره . توی سینما هم من بودم که همش وسایلم رو مینداختم زمین ولی هیشکی نبود ! این همه امکانات . اون وقت هیشکی نیست یه خودکار رو دست آدم بده ! بعدش هم رفتم سیتی سنتر که عشق همه ایرانی هست که از ایران خارج میشن ! اومدم از زارا خرید کنم دیدم شلوغه و همه ابله ها اومدن اونجا ! و جای سوزن انداختن هم نیست چه برسه که من کلیدم رو گم کنم و یه دختری بخواد اونو پیدا کنه و من باهاش اختلاط کنم ! خاک بر سر ها نمیدونن مارک های دیگه هم هست . اینقدر شلوغ بود که نتونستم خرید کنم و ناراحت برگشتم ایران و فرودگاه امام خمینی رو که دیدم خیلی ناراحت شدم به حال ایرانی ها . شاید توی ایران نمونم دیگه ! باید یه بار دیگه بشینم و فکر کنم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

خیلی وقت بود که به این استراحت نیاز داشتم . فرصت خوبی بود تا چند روز خلاص از هرچه بر گرد خویش ساخته ام نفسی بکشم و هوایی تازه . اصولن همراهی با عوام – این عوام را که می گویم تو به خودت نگیر اکثریتی را می گویم که به معنی کلمه عوام هستن و اصلن هم گذرشان این جا نمی افتد تا احیانن بهشان بر بخورد -  چیز خوبی برای من نیست به خصوص وقتی که مسافرت رفتن و شمال رفتن همه گیر می شود . اما از آن جایی که آب نطلبیده نوش است و مراد و من هم عاشق مسافرت ، همه چیز در چند ساعت جور شد تا چندین روز برویم در صفحات شمالی مملکت . آن چه برای من ماند حسی  زیبا ست و رفع خستگی و لذت بودن با آنان که که دوستشان داری و آن چه برای شماست خواندن این سطور است و این که اینبار من باز هم به همان پاتوق همیشگی خودم در نمک آبرود و رستوران آبادگران رفتم و از آب و هوای خوش و واقعن زیبای جنگل نمک آبرود و ساحل آبادگران لذت بردم . حسن ختام سفر پنج روزه ی ما گشتی بود در هوای دل پذیر جنگل عباس آباد و آبشار زیبایش و آتش شب ساحل هدیه ی ماه بانو . 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ماه اسفند هر وقت و هر شب و هر جایی که رفتیم آخرش ختم به آن مغازه ی ته خیابان شاهپور شد که برویم و یک دسته دی وی دی از آن جا بخریم و در سفره خانه آذری هم یک قلیان نعنا بکشیم و فیلم ها را بیاوریم و بچینیم خانه مان . این اواخر حتا فرصت دیدن هم نداشتیم و عجیب بود که فقط ولع خریدن داشتیم . چه کنیم مگر تفریح دیگری هم هست ؟ خیلی وقت است که به غیر از فوتبال و گاهن اخبار  "سیما " استفاده ی دیگری برای من ندارد . این چند روزه ی تعطیلی فرصت خوبی هست که خودت را از دید و بازدید های اجباری و اکثرن غیر خوشایند به بهانه ای خلاص کنی و بنشینی پای کتاب ها و مجله ها و فیلم هایت . به گمانم ارزش غرغر شنیدن اش  را دارد . دیشب هم Kill Bill  را دیدم . اصولن من از این تیپ فیلم ها خوشم نمی آید . فیلم هایی که یک نفر قهرمان یک لشکر را قتل عام می کند و خودش فقط خراش کوچکی آن هم به نحوی که چهره اش زیبا تر و خواستنی تر شود بر می دارد و  پر هست از صحنه های تخیلی . اما نمی دانم چه بود که فیلم تا آخرش من را با خودش کشید و حتا وسوسه می کرد که بنشینم و قسمت دومش را هم ساعت چاهار صبح ببینم . شاید به خاطر نوع بازی "اما تورمن"  و استیل و چهره و بازی جذابش بود یا شاید نام کارگردانی مثل تارانتنیو . اما هر چه هست به نظرم این جور فیلم ها را بیشتر از یک بار نمی شود دید . این طور نیست ؟

 

 

بعد از تحریر : من حرفم را تا قسمتی پس می گیرم . دیروز بیل را بکش ۲ را هم دیدم و نظرم به شدت تغییر کرده است . تا حد زیادی هم فهمیده ام که چرا فیلم من را دنبال خودش کشیده است . کارگردان در تمام لحظات سعی کرده که تو خودت را جای بازیگران بگذاری و فکر کنی و صد البته اکثرن با یک حرکت غیر قابل پیش بینی تمام سازمان دهی های تو را هم به هم زده است . مخصوصن قسمت ۲ پر بود از جمله های به یاد ماندنی و جمله ی انتخابی من که " وقتی که کاری را انجام می دهی قابل جبران نیست " .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

یکی از بهترین عید ها و تعطیلات را می گذرانیم . بعد از مدت ها کار بی وقفه وبدون تعطیلی برای من و کشیک و بیمارستان برای ماه بانو این روزها فیلم دیدن و استراحت و شام خوردن بیرون با رفقا می چسبد . دید و بازدید های عید هم دیگر عذاب آور نیست . چند جا را انتخاب کرده ایم که برویم . سر و ته بقیه را یک جور در می آوریم . روز اول عید هم به واسطه ی سر دردی که داشتم و لورازپام هایی که خورده بودم حادثه ی جالبی اتفاق افتاد . ماشین جلویی پشت چراغ قرمز ایستاد و من نع . نتیجه این شد که آن شب من سپر و رادیاتور و شیشه نداشتم و او صندوق عقب . بیمه و پلیس هم که کاملن این روز ها تعطیل است . می گویید نه . از خودم بپرسید . حوصله و وقت تا پنجم صبر کردن را هم نداشتم و ماشین را گذاشتم برای تعویض قطعات له شده اش و البته به لطف یکی از دوستان بسیار عزیز قرار است من امشب ماشین عزیز خودم را نو و کاملن آماده داشته باشم . کارهای زیادی هم هست که باید در این فرصت چند روزه انجام دهیم. مسافرت نمی شود رفت اما . این روزها همه جا شلوغ است حتا دهکده ی ساحلی دوست داشتنی ما . پس مسافرت را گذاشته ایم برای وقت بهتری . این روزها باید از تعطیلی تهران استفاده کرد و از هوای خوب و رستوران های خلوت و شب های قشنگش لذت برد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

نوروز تان پیروز باد . شاد باشید . کامیاب و سر بلند . دیوان حافظ قشنگی خریده ایم که تفال سال تحویل ما را چنین پاسخ داده است :

ای هــدهــد صبــــــا به سبــــا می فرستمت

بنــگــــــر که از کجـــا به کجـــا میفرستمت

 

حیف است طایری چون تو در خاکــدان غـم

ز اینجـــــا به آشیـــــــان وفــا می فرستمت

هر صبـح و شــام قــافـله ای از دعای خیر

در صحــبــت شمـــال و سبــا می فرستمـت

تا لشــــکر غمـــت نکند ملـــک دل خــراب

جـــــان عـــزیـــز خود به نوا می فرستمـت

ســــاقی بیــــا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبــــــــــر کن که دوا می فرستمـت

 

حافظ  ســـــرود مجلس ما ذکر خیر توسـت

بشتــــاب هان که اسب و قبـا می فرستمت

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط آراز   |