...
برج ما برج پرده داران است
همه کس را به برج ما ره نیست
چه شد این جا گذرت افتاده است ؟
سرگذشت تو چیست ؟ نام تو چیست ؟
قبل از تحریر : این شب ها ، شب های آخر سال است . - گریه کنین مسلمونا ! ملا میگه ثوابه - نشستم و سری زدم به وبلاگ ها و نوشته های گذشته ام . بعضی بودند و بعضی هم نه . آنچه در زیر آورده ام از نوشته های آن موقع ها ، یاد آوری خاطراتی هست برایم . و عمر است که می گذرد . که در شتاب عمر فردا ها همه دیروز شد .
یک ) روز ۲۵ بهمن سال ۸۱ به مناسبت روز ولنتاین با سوژه ی دکتر رضا
یک اپیزود واقعی و حقیقی . مكان : داخلي ، روز ، داخل پاويون ، بیمارستان لقمان! نبش بغل دست اورژانس زنان !
دکتر رضای عاشق همراه با شيرزاد نشسته است و دستش را زير چانه اش گذاشته و در حاليكه بابت بيخوابي هاي ديشب كه ناشي از قدرت مطلق او در خانه بوده و منتج از شستشوي مقاديري ظروف و كهنه و لباس و رانندگي تي ! ميباشد ، خميازه اي ميكشد به دور دست ها خيره شده ميباشد ! شيرزاد زير لب ترانه اي را زمزمه ميكند و به دعواهاي جديدي كه با پرسنل بر سر انتخاب نوع رنگ واكس خواهد داشت، مي انديشد! در اين هنگام ناگهان در آنجا باز ميشود و دو كودك – كه شبيه اين آدامس فروش هاي آويزان و كولي فالگير سر چهار راه ها هستند - وارد ميشوند،در حاليكه بسته اي را در دست دارند كه روي آن نوشته شده : Be My Valentine ! به سمت دكتر عاشق دويده و او را بوس ميكنند ! و ميگويند : بابا ! بابا ! بابا ! بدو بيا ! مامان هم منتظره ها !! (: دكتر عاشق در حاليكه با چشمان بهت زده به جعبه ي عشق كه درون آن يك عروسك سروناز هست خيره شده و زير لب يك ( ابله ) غليظ ميگويد ، دنبال موبايل خودش ميگردد تا به آراز زنگ بزند ! و به او دري وري بگويد ! – او به اشتباه فکر می کند این هم از شیرین کاری های آراز است - اما زهی خیال باطل که تلفن آراز مورد نظر وي ، روي منشي تنظيم شده كه به دكتر عاشق ميگويد : فحش نده ! مسكاليتو هم خودتي ! برو زن و بچه ت رو تحویل بگیر ! شيرزاد لبخندي ميزند ! دكتر عاشق در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده به حياط بيمارستان ميدود اما ناگهان خشكش ميزند ! چهره ي یک کولی عاشق ! در حاليكه شليته اي زرد فسفري همراه با شنل سبز جگري و روسري قرمز دلبري با خود دارد از لاي نرده هاي بيمارستان به او خيره شده و ميگويد : دکترم ! عزيزم ! ولنتاینت مبارك ! بيا فالـت بگيـرم !
دو ) بهمن ماه ۸۱ متاثر از شهر قصه ی زنده یاد بیژن مفید
يه جايي توي شهر قصه هست كه طوطي رو ميگيرن كه محاكمه بكننش به اتهام جعل نام ! كه خره شكايتش رو كرده بود !
- اسمت چيه !؟
- طوطي ام ! طوطي شاعرم من ! طوطي عاشق ام من !
- طوطي كه شاعر نميشه !
- خب ديگه پس خرم من !
سه ) دی ماه ۸۱ برای فوت پدربزرگ. ساعت 3 صبح قبل از برگشتن به سر کار شمال
زندگي يه بازيه ! يه بازي با تمام قواعد خاص خودش ! هفته ي پيش پدر بزرگ رفت ! هميشه دوستش داشتم يه جور خاصي ! برام نمونه ي يه آدم مغرور و پيشرو بود ! شايد تنها كسي بود كه هر وقت ميديدمش به جاي حرف هاي روزمره و سلام و احوالپرسي فرماليته ي مرسوم ازم اوضاعم رو مي پرسيد و به دقت گوش ميكرد و باهام حرف ميزد ! توي اين يكي دوساله آخر هميشه دوست داشتم تا نظرش رو راجع به همه چيز بدونم ! خيلي برام مهم بود ! باهاش خيلي راحت بودم و همه ي حرفام رو بهش ميگفتم ! چند وقت پيش كه رفت بيمارستان و پدر و مادرم هم مسافرت بودن ، تا نصفه هاي شب ميرفتم پيشش بيمارستان كسري ! خيلي با هم حرف ميزديم ! هيچ وقت نديدم روحيه ش رو ببازه ! هيچ وقت ! حتا وقتي خودش متوجه ي شيمي درماني ش شده بود و به روش نمي آورد ! و شايد اين تنها قضيه اي بود كه بين ما موند و هيچ وقت راجع بهش با هم حرف نزديم ! يه حلقه فيلم هم پيش خودم دارم كه كسي نميدونه ! اين فيلم با دوربيني گرفته شده كه گوشه اتاقش گذاشته بودم توي بيمارستان و داشت باهام حرف ميزد ! هر بار توي اين يه هفته خواستم فيلم رو بزارم و توي اتاقم ، خودم ببينمش ، نتونستم ! شب يلداي امسال تنها سالي بود كه من خونه نبودم ! از شمال بهش زنگ زدم و كلي شوخي كرديم ! هيچ فكر نميكردم كه به اين زودي بره ! توي مراسم گريه هم نكردم ! خودش بهم ياد داده بود ! حتا پيرهن سياه نپوشيدم و كسي هم جرات نداشت حرفي بزنه ! چون اينم خودش بهم گفته بود ! رفت و حسرت بيشتر با هم بودن رو برامون گذاشت ! اما !! ، امشب اشكم رو در آورد ! جاييكه طبق عادت تمام اين آخر هفته ها، بدون اينكه يادم باشه ! بدون اينكه حواسم باشه ! بعد از سفره خونه داشتم ميرفتم طرف خونشون تا ازشون خداحافظي كنم كه من صبح زود دارم ميرم شمال !! ، تا وسط راه رو رفته بودم كه يادم افتاد ! يادم افتاد كه نبايد برم خونشون كه بايد برم بيمارستاني كه مادربزرگي رو كه شب هفت شوهرش سكته كرده رو ببينم ! كه مادربزرگ رو بيشتر داشته باشم كه الان يادگار تمام گذشته ي خانواده هست ! وسط راه تلفن زنگ زد كه بايد بيمارستان مادر بزرگ رو عوض كنيم ! كه يه مشت بي وجدان به اسم پرستار و پرسنل بيمارستان خبر ندارن كه مريض بخش مراقبت هاي ويژه اكسيژنش تموم شده و حالش خراب شده ! نميدونم توي چشامون چي بود كه رييس بيمارستان شبونه اجازه مرخصي رو داد ! توي كسري باهاش خداحافظي كردم كه به زور با اون حالش راهيم ميكرد كه برو ! اين تمام حال منه ! هيچ وقت دوست نداشتم اينجا اينجوري بنويسم ! اما نميدونم ! شايد نوشتم تا سبك بشم ! نوشتن آرومم ميكنه و اينكه چرا براي اينجا نوشتمش رو نميدونم ! شايد براي تو كه ميخواي حالم رو بپرسي ! – كه حالم اينه ! شايد براي تو كه ميگي من كجام ! – كه من اينجام ! شايد براي تويي كه ميگي ميام و ميرم و نميبينيم همديگه رو ! – كه اينجوريه ! اما با تمام اين حرفا ! هنوز زندگي ميكنم با تمام قدرت ! هنوز به روم نميارم با تمام وجود ! و هنوز خودم خواهم موند !
چاهار) ۱۵ دی ماه ۸۱
صداي زنگ تلفن ! صداي گرفته ي بابا كه مثل هميشه ي وقتا بلد نيست خوب دروغ بگه ! جاده چالوس انگار نميخواد تموم بشه ! ترافيك آشناي تهران و ماشين هايي كه نميتونن راه برن !
از ماشين پياده ميشم و ميرم سراغ يه نفر كه تكيه داده به موتورش و وايساده ! آقا ! ببخشين ! شما از اين پيك موتوري ها هستين ؟! ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسونين ؟! يه خورده نيگا ميكنه و ميگه : من پيك نيستم ولي تو بايد رضا باشي ! نه !؟ حتا حال تعجب ندارم ! ميگم شما ؟! ميگه منم ! مستاجر بابات ! يادت رفته ما رو ؟! .. ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسوني ؟! صداي زنگ هاي پي در پي مبايل كلافه م كرده ! زنگ ميزنم به خواهرم ! : من تا ۱۲ ميرسم ! اگه دفن كنين ، ميدم بشكافنش ! ديگه هم زنگ نزنين ! و ديگه خاموش ! قطعه ۲۲۶ ! يه كوچه باز ميكنن تا برسم بالاي قبر ! خدا ! ميرم توي قبر ! صداي هيشكي در نمياد ! يه صداي آشنا ميگه : پسر ! هشياري ؟! با اشاره سر ميگم : آره ! چند ثانيه بيشتر طول نميكشه ! چند لحظه بعد ، صداي قر آن ه و رقص بيل كه خاك ها رو ميريزه توي چاله ! پدر بزرگ اما ، انگار خيلي وقته خوابيده !
پنج ) دی ماه ۸۱
حسين رضا زاده ! قهرمان دوست داشتني من رو آوردن دفتر روزنامه كلي حرف زدن باهاش ! بعدش گفتن : تو از نسل باقرخان و ستار خان و كوراوغلو هستي و جا پاي آنها گذاشته اي ! چه احساسي داري ؟! – در حيرت بوديم و كنكاش كه ركورد ستار خان و باقرخان در وزنه برداري سنگين وزن چند كيلو بوده كه طفلك رضا زاده به كمكمان آمد و گفت : كار من چيز ديگري است ! چه حسي هست كه وقتي هيجان زده ميشويم ميخواهيم همه چي را با همه چي مخلوط نماييم ، نميدانيم ! يه جاي ديگه از قهرمان بيشتر خوشمان آمد ! آنجايي كه گفت : من در بچه گي همش دوست داشتم مهندس (!) بشوم ! و اگر نشد ، لااقل دكتري (!) ، چيزي (!) ، بشوم ! آي به ياد دكتر رضا لبخند زديم ! (:
شش ) دی ماه ۸۱
آدمايي هستن براي دوست داشتن و آدمايي هستن براي زندگي كردن ! من اما ، با اولي ها زندگي ميكنم و دومي ها رو دوست دارم !
و
ما دايره بسته يک تحوليم. تکرار شدني و تکرار کردني. و با اينکه ميدانيم همچون عقربه ها دوران ميکنيم. تيک تاکمان بي تغيير مي دود. و ما ميچرخيم تا کوکمان ته بکشد. آنگاه گنگ مي مانيم تا دستي ديگر بيايد و با چرخشهاي بي واهمه به حرکت وادارمان کند. و در اين توالي ممتد پيرميشويم . و باز می خواهیم و می خواهیم و منتظر دست ديگري براي تکرار چه احمقانه پيرمان کرده است !
هفت ) شب یلدای ۸۱ وقتی که قرص ماه هم کامل بود – کلبه ی مرزن آباد – سر پروژه شمال
توي كلبه آتيش بود و هيزم هاي سوخته نشده و صداي يه ضبط كهنه كه يه ترانه قديمي رو زمزمه ميكرد. بيرون كلبه اما ، برف بود و سينه ي كوه و اونطرفترش درختاي جنگل . سرد بود ! سرد سرد ! دو شب مونده به يلدا بود . ماه شب چهارده كامل و آسمون كاملن صاف بود . ساعت چند دقيقه اي از نيمه شب گذشته بود . جلوي آتيش نشسته و زل زده به آتيش ! حس غريب و قشنگي بود :
آن شكسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير
گاه گويي خواب ميبيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
بر چمنزاران پاك و روشن مهتاب ميبيند
روشنيهاي دروغيني
- كاروان شعله هاي مرده در مرداب -
بر جبين قدسي محراب ميبيند
خيره به شعله هاي آتيش ! سرم شايد كمي سنگين ، اما مست نبود .۱ ساعت ! ۲ ساعت ! زياد مهم نيست مدتش – كه حسش بيشتر – شايد گذشته بود . از توي كلبه هنوز صداي ترانه ي ضبط كهنه ميومد و آتيش شعله – كه- نه اما هنوز حرارت داشت . بوي چوب سوخته دلچسب بود . ۱۰ متر – ۱۵ متر و شايد ۲۰ متر جلوتر ! يكي از سايه گذشت و كامل شد ! سياه مثل ذغال ! از يه سگ بزرگتر بود و حتمن خسته تر ! زل زده بود به چشام كه زل زده به چشاش ! قسم ميخورم كه نترسيده بوديم از هم ! من نشسته و اون وايساده ! خيلي چيزا مثل فيلم از جلوي چشمم ميگذشت ولي كوچكترين حركتي اصلن ! هر چي بود ، شك ندارم كه دليلش ترس نبود ! پاشدم و رفتم به در كلبه تكيه دادم ! اومد كنار آتيش و شروع كرد به چرخيدن دور اون ! يه تيكه گوشت نپخته هنوز كنار منقل توي ايوون بود پرت كردم طرفش و وانستادم و رفتم تو ! صبح با صداي عليرضا از خواب پريدم كه ميگفت : مهندس ! مهندس ! پاشو بيا ببين ! شب كه ما خواب بوديم ! شغال اومده دور آتيش ! لحاف روي سرم كشيدم و غر زدم : ابله ! شغال نبوده و گرگ بوده كه راهنماي ما و صاحاب كلبه - كه شكار هم زياد رفته ظاهرن - از جا پريد كه : يادم رفت شب بهتون بگم ! اين منطقه گرگ داره اگه از كلبه دور ميشين بايد تفنگ همراهتون باشه !
هشت ) آذر ماه ۸۱ - موقعی که شایعه خودکشی کلاغ سیاه هم در وبلاگ ها پیچیده بود .
با يكي از دوستاي قديمي صحبت ميكرديم ! گفتم : اگه الان به من بگن يه ساعت _ ديگه نيستي ! فكر نكنم زياد بهم بربخوره يا كاراي زيادي داشته باشم ! شايد ۵۹ دقيقه ش هم اضافي باشه ! خنديد و گفت حتما توي اون ۱ دقيقه هم يه پيام ميدي به ( اون !) و ميري ؟! (: در حاليكه به شدت براي خودم متاسف بودم كه به علت نداشتن ( اون ) اين ۱ دقيقه رو هم بيكار مي مونم بحث به جايي رسيد كه اين فرق نداشتن خوبه يا بد ! شرايط طوري نشد كه بحث رو ادامه بديم ولي من گذشته از اونكه به شدت به زندگيم علاقه دارم فكر ميكردم كه چي شده كه اين شده ! اين خوبه يا بده ؟! و اينكه چرا بد از خودكشي كلاغ ! ديگه اون ديد بد رو نسبت به اين قضيه ندارم ! و اين هم خوبه يا بد .
نه ) آبان ۸۱ – سر کار پروژه شمال و آبادگران بود – تنهایی و دوری از تهران دلتنگ کرده بود آراز را
كاركردن مثل غرق شدن مي مونه - غرق شدن مي تونه از دست و پا زدن و خسته و شدن و بريدن نجات بده - يه بار اون اولش كه ميخواستم از صفر شروع كنم ، يكي از دوستان برام نوشت كه ) در زندگي پا گذاشتن روي جاي پاهايي كه ديگران قبل از تو ايجاد كرده اند كاريست آسان اما زندگي زماني براي تو ارزش مضاعف دارد كه از خودت جاي پايي براي ديگران باقي بگذاري ( ، حالا هر وقت كه خسته ميشم ، هر وقت كه احساس ميكنم ميخوام كم بيارم ، مرور دوباره اين جمله و مسيري كه توي اين چند وقت طي كردم بهم دلگرمي ميده . دوست دارم وقتي به هدفم رسيدم يادم باشه كه براش چه هزينه هايي گذاشتم و كيا باهام بودن . اون روز هر وقت كه باشه ، سعي ميكنم اين شب ها يادم باشه
ده ) مهر۸۱ – اساسنامه ی وبلاگ نوشته های بر سنگ – برای شروع نوشتن در سایت زانگا
وبلاگ من ، راپورت هاي يوميه من نيست ، حتا دفــتر خاطرات من هم نيست ، شايد يه جاي خوب هم كه بشه توي اون لينك هـاي فراوون و به درد بخور پيدا كرد هم نيـست ، حتمـن هم جايي كه بشـه توي اون مطالـب قشنـگ پيـدا كرد و بارها و بـارها خوندش نيست ، چون وبلاگ مــن مثل خود منـه . شايـد يه روز جيغ بكشه گيريم به هر رنگي ، شايد يه روز غمگين بشه گيريم به هر دردي ، شايد يه روز سكـوت كنه گيريم به هر فـاصله اي ، شايد يه روز پـر بزنه گيريم به هر عشقـي و شايد هم يه روز نباشه گيـريم به هر حكمـي . چيـزي كه الان هست مثـل خود منه . مثل من زندگي ميكنه ، نفس ميكشه و دوست داره توي حلقه تكـرار اسيـر نشه ، فعلن اين دسترس ترين اتـوپياي من هســت كه هسـت .