تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

یک سال دیگر گذشت . باید بهاریه نوشت . به رسم دکان تحریر چی ها ی کاغذی،  ویژه نامه در آورد و ویژه نوشت . من می نویسم که یک سال به تجربه ام اضافه شد . سختی داشت و شیرینی و شادی و غم . سخن بس ، که گذشت و آن چه قابل این جا نوشتن بوده در طول سال در این جا و هوخشتره هست . جمعه ی آخر سال هم مهمانی پدر خوانده ها بود در قصر دن ویتو مهاجرنه!  دن مایکل آراز ،  دن سلی ،  دن قفـ ،  و دن اوشان  میهمان بودند بر دن ویتوی عزیز بر میز شام کباب و شراب ناب ایتالیا و صدای جاودانه ی  بنان و قل قل وهم انگیز قلیان . شبی به یاد ماندنی بود که خوش گذشت و به خاطرات خوش هم پیوست . در نوشته 28 اسفند سال 81 من حسی بود که دن ویتوی عزیز آن را به حامله بودن متن توصیف کرده بود و قبل از همه خبر از تصمیم برای تاهل آراز داد و در صدای دن ویتو ی امسال من حسی را دیدم که به گمانم ناشی از حامله گی دن ویتو بود . هر چند که تکیه بر باد صبا و سخن آراز و عهد دن نتوان کرد . از امروز هم استراحت چند روزه ی من آغاز شده است و خوشحالم که ماه بانو ی عزیزم در کنارم هست و دوستان خوب حقیقی و مجازی داریم که لحظه های خوبی را می گذرانیم . خسته از یک سال کار خوب و خوشحال از رضایتی که به ندرت بیان می شود و دیروز عصر وقتی تنها بودیم و من در اوج خستگی و غرق کار در ساعت 7 بعد از ظهر توسط  "همیشه معلم" و "نجیب ترین الگو" یم ، پدر ، ابراز شد ، چشم می بندم و نفسی عمیق می کشم و دعالی سال تحویل را برای آخرین بار بر سر هفت سین مادر و سفره ی پدر می خوانم و چشم بر سال آینده باز می کنم . سال هشتاد و پنج آغاز می شود . سال سگ . من ! اما برایتان که گفته ام . گرگ را دوست می دارم و برایتان در سال سگ زندگی گرگ واری را آرزومندم . فال حافظ  خواهم گرفت و برایتان خواهم نوشت و برای دوستان عزیزم بهترین ها را آرزو خواهم کرد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

برج ما برج پرده داران است

همه کس را به برج ما ره نیست

چه شد این جا گذرت افتاده است ؟

سرگذشت تو چیست ؟ نام تو چیست ؟

 

 

قبل از تحریر : این شب ها ، شب های آخر سال است . - گریه کنین مسلمونا ! ملا میگه ثوابه -  نشستم و سری زدم به وبلاگ ها و نوشته های گذشته ام . بعضی بودند و بعضی هم نه . آنچه در زیر آورده ام از نوشته های آن موقع ها ، یاد آوری خاطراتی هست برایم . و عمر است که می گذرد . که در شتاب عمر فردا ها همه دیروز شد .

 

 

یک ) روز ۲۵ بهمن سال ۸۱ به مناسبت روز ولنتاین با سوژه ی دکتر رضا

 

یک اپیزود واقعی و حقیقی . مكان : داخلي ، روز ، داخل پاويون ، بیمارستان لقمان! نبش بغل دست اورژانس زنان !

دکتر رضای عاشق همراه با شيرزاد نشسته است و دستش را زير چانه اش گذاشته و در حاليكه بابت بيخوابي هاي ديشب كه ناشي از قدرت مطلق او در خانه بوده و منتج از شستشوي مقاديري ظروف و كهنه و لباس و رانندگي تي ! ميباشد ، خميازه اي ميكشد به دور دست ها خيره شده ميباشد ! شيرزاد زير لب ترانه اي را زمزمه ميكند و به دعواهاي جديدي كه با پرسنل بر سر انتخاب نوع رنگ واكس خواهد داشت، مي انديشد!  در اين هنگام ناگهان در آنجا باز ميشود و دو كودك – كه شبيه اين آدامس فروش هاي آويزان و كولي فالگير سر چهار راه ها هستند - وارد ميشوند،در حاليكه بسته اي را در دست دارند كه روي آن نوشته شده : Be My Valentine ! به سمت دكتر عاشق دويده و او را بوس ميكنند ! و ميگويند : بابا ! بابا ! بابا !  بدو بيا ! مامان هم منتظره ها !! (:  دكتر عاشق در حاليكه با چشمان بهت زده به جعبه ي عشق كه درون آن يك عروسك سروناز هست خيره شده و زير لب يك ( ابله ) غليظ ميگويد ، دنبال موبايل خودش ميگردد تا به آراز زنگ بزند ! و به او دري وري بگويد ! – او به اشتباه فکر می کند این هم از شیرین کاری های آراز است -  اما زهی خیال باطل  که تلفن آراز مورد نظر وي ،  روي منشي تنظيم شده كه به دكتر عاشق ميگويد : فحش نده ! مسكاليتو هم خودتي ! برو زن و بچه ت رو تحویل بگیر !  شيرزاد لبخندي ميزند ! دكتر عاشق در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده به حياط بيمارستان ميدود اما ناگهان خشكش ميزند ! چهره ي یک کولی عاشق ! در حاليكه شليته اي زرد فسفري همراه با شنل سبز جگري و روسري قرمز دلبري با خود دارد از لاي نرده هاي بيمارستان به او خيره شده و ميگويد : دکترم ! عزيزم ! ولنتاینت مبارك ! بيا فالـت بگيـرم !

 

 

 

دو ) بهمن ماه ۸۱   متاثر از شهر قصه ی زنده یاد بیژن مفید

 

 يه جايي توي شهر قصه هست كه طوطي رو ميگيرن كه محاكمه بكننش به اتهام جعل نام ! كه خره شكايتش رو كرده بود !

-  اسمت چيه !؟

-  طوطي ام ! طوطي شاعرم من ! طوطي عاشق ام من !

-  طوطي كه شاعر نميشه !  

-  خب ديگه پس خرم من !

 

 

 

سه ) دی ماه ۸۱  برای فوت پدربزرگ. ساعت 3 صبح قبل از برگشتن به سر کار شمال

 

زندگي يه بازيه ! يه بازي با تمام قواعد خاص خودش !  هفته ي پيش پدر بزرگ رفت ! هميشه دوستش داشتم يه جور خاصي ! برام نمونه ي يه آدم مغرور و پيشرو بود ! شايد تنها كسي بود كه هر وقت ميديدمش به جاي حرف هاي روزمره و سلام و احوالپرسي فرماليته ي مرسوم ازم اوضاعم رو مي پرسيد و به دقت گوش ميكرد و باهام حرف ميزد !  توي اين يكي دوساله آخر هميشه دوست داشتم تا نظرش رو راجع به همه چيز بدونم ! خيلي برام مهم بود ! باهاش خيلي راحت بودم و همه ي حرفام رو بهش ميگفتم !  چند وقت پيش كه رفت بيمارستان و پدر و مادرم هم مسافرت بودن ، تا نصفه هاي شب ميرفتم پيشش بيمارستان كسري ! خيلي با هم حرف ميزديم ! هيچ وقت نديدم روحيه ش رو ببازه ! هيچ وقت ! حتا وقتي خودش متوجه ي شيمي درماني ش شده بود و به روش نمي آورد ! و شايد اين تنها قضيه اي بود كه بين ما موند و هيچ وقت راجع بهش با هم حرف نزديم ! يه حلقه فيلم هم پيش خودم دارم كه كسي نميدونه ! اين فيلم با دوربيني گرفته شده كه گوشه اتاقش گذاشته بودم توي بيمارستان و داشت باهام حرف ميزد ! هر بار توي اين يه هفته خواستم فيلم رو بزارم و توي اتاقم ، خودم ببينمش ، نتونستم ! شب يلداي امسال تنها سالي بود كه من خونه نبودم ! از شمال بهش زنگ زدم و كلي شوخي كرديم ! هيچ فكر نميكردم كه به اين زودي بره ! توي مراسم گريه هم نكردم ! خودش بهم ياد داده بود ! حتا پيرهن سياه نپوشيدم و كسي هم جرات نداشت حرفي بزنه ! چون اينم خودش بهم گفته بود ! رفت و حسرت بيشتر با هم بودن رو برامون گذاشت ! اما !! ، امشب اشكم رو در آورد ! جاييكه طبق عادت تمام اين آخر هفته ها،  بدون اينكه يادم باشه ! بدون اينكه حواسم باشه ! بعد از سفره خونه داشتم ميرفتم طرف خونشون تا ازشون خداحافظي كنم كه من صبح زود دارم ميرم شمال !! ،  تا وسط راه رو رفته بودم كه يادم افتاد !  يادم افتاد كه نبايد برم خونشون كه بايد برم بيمارستاني كه مادربزرگي رو كه شب هفت شوهرش سكته كرده رو ببينم !  كه مادربزرگ رو بيشتر داشته باشم كه الان يادگار تمام گذشته ي خانواده هست !  وسط راه تلفن زنگ زد كه بايد بيمارستان مادر بزرگ رو عوض كنيم ! كه يه مشت بي وجدان به اسم پرستار و پرسنل بيمارستان خبر ندارن كه مريض بخش مراقبت هاي ويژه اكسيژنش تموم شده و حالش خراب شده !  نميدونم توي چشامون چي بود كه رييس بيمارستان شبونه اجازه مرخصي رو داد !  توي كسري باهاش خداحافظي كردم كه به زور با اون حالش راهيم ميكرد كه برو ! اين تمام حال منه ! هيچ وقت دوست نداشتم اينجا اينجوري بنويسم ! اما نميدونم ! شايد نوشتم تا سبك بشم ! نوشتن آرومم ميكنه و اينكه چرا براي اينجا نوشتمش رو نميدونم ! شايد براي تو كه ميخواي حالم رو بپرسي ! – كه حالم اينه ! شايد براي تو كه ميگي من كجام ! – كه من اينجام ! شايد براي تويي كه ميگي ميام و ميرم و نميبينيم همديگه رو ! – كه اينجوريه ! اما با تمام اين حرفا ! هنوز زندگي ميكنم با تمام قدرت ! هنوز به روم نميارم با تمام وجود ! و هنوز خودم خواهم موند !

 

 

چاهار) ۱۵ دی ماه ۸۱

 

صداي زنگ تلفن ! صداي گرفته ي بابا كه مثل هميشه ي وقتا بلد نيست خوب دروغ بگه ! جاده چالوس انگار نميخواد تموم بشه ! ترافيك آشناي تهران و ماشين هايي كه نميتونن راه برن ! 

از ماشين پياده ميشم و ميرم سراغ يه نفر كه تكيه داده به موتورش و وايساده ! آقا ! ببخشين ! شما از اين پيك موتوري ها هستين ؟! ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسونين ؟!  يه خورده نيگا ميكنه و ميگه : من پيك نيستم ولي تو بايد رضا باشي ! نه !؟  حتا حال تعجب ندارم ! ميگم شما ؟! ميگه منم ! مستاجر بابات ! يادت رفته ما رو ؟! .. ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسوني ؟! صداي زنگ هاي پي در پي مبايل كلافه م كرده ! زنگ ميزنم به خواهرم ! : من تا ۱۲ ميرسم ! اگه دفن كنين ، ميدم بشكافنش ! ديگه هم زنگ نزنين ! و ديگه خاموش !  قطعه ۲۲۶ ! يه كوچه باز ميكنن تا برسم بالاي قبر ! خدا !  ميرم توي قبر ! صداي هيشكي در نمياد ! يه صداي آشنا ميگه : پسر ! هشياري ؟! با اشاره سر ميگم : آره ! چند ثانيه بيشتر طول نميكشه ! چند لحظه بعد ، صداي قر آن ه و رقص بيل كه خاك ها رو ميريزه توي چاله !  پدر بزرگ اما ، انگار خيلي وقته خوابيده !

 

 

 

پنج ) دی ماه ۸۱

 

حسين رضا زاده ! قهرمان دوست داشتني من رو آوردن دفتر روزنامه كلي حرف زدن باهاش ! بعدش گفتن : تو از نسل باقرخان و ستار خان و كوراوغلو هستي و جا پاي آنها گذاشته اي ! چه احساسي داري ؟! – در حيرت بوديم و كنكاش كه ركورد ستار خان و باقرخان در وزنه برداري سنگين وزن چند كيلو بوده كه طفلك رضا زاده به كمكمان آمد و گفت : كار من چيز ديگري است !  چه حسي هست كه وقتي هيجان زده ميشويم ميخواهيم همه چي را با همه چي مخلوط نماييم ، نميدانيم !   يه جاي ديگه از قهرمان بيشتر خوشمان آمد ! آنجايي كه گفت : من در بچه گي همش دوست داشتم مهندس (!)  بشوم ! و اگر نشد ، لااقل دكتري (!) ، چيزي (!) ، بشوم ! آي به ياد دكتر رضا  لبخند زديم ! (:

 

 

 

شش ) دی ماه ۸۱

 

آدمايي هستن براي دوست داشتن و آدمايي هستن براي زندگي كردن ! من اما ، با اولي ها زندگي ميكنم و دومي ها رو دوست دارم !

 

و

 

ما دايره بسته يک تحوليم. تکرار شدني و تکرار کردني. و با اينکه ميدانيم همچون عقربه ها دوران ميکنيم. تيک تاکمان بي تغيير مي دود. و ما ميچرخيم تا کوکمان ته بکشد. آنگاه گنگ مي مانيم تا دستي ديگر بيايد و با چرخشهاي بي واهمه به حرکت وادارمان کند. و در اين توالي ممتد پيرميشويم . و باز می خواهیم و می خواهیم و منتظر دست ديگري براي تکرار چه احمقانه پيرمان کرده است !

 

 

 

هفت ) شب یلدای ۸۱ وقتی که قرص ماه هم کامل بود – کلبه ی مرزن آباد – سر پروژه شمال

 

توي كلبه آتيش بود و هيزم هاي سوخته نشده و صداي يه ضبط كهنه كه يه ترانه قديمي رو زمزمه ميكرد. بيرون كلبه اما ، برف بود و سينه ي كوه و اونطرفترش درختاي جنگل . سرد بود ! سرد سرد ! دو شب مونده به يلدا بود . ماه شب چهارده كامل و آسمون كاملن صاف بود .  ساعت چند دقيقه اي از نيمه شب گذشته بود . جلوي آتيش نشسته و زل زده به آتيش ! حس غريب و قشنگي بود :

 

آن شكسته چنگ بي قانون

رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير

گاه گويي خواب ميبيند

خويش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت

يا پريزادي چمان سرمست

بر چمنزاران پاك و روشن مهتاب ميبيند

روشنيهاي دروغيني

- كاروان شعله هاي مرده در مرداب - 

بر جبين قدسي محراب ميبيند 

 

خيره به شعله هاي آتيش ! سرم شايد كمي سنگين ، اما مست نبود .۱ ساعت ! ۲ ساعت ! زياد مهم نيست مدتش – كه حسش بيشتر – شايد گذشته بود . از توي كلبه هنوز صداي ترانه ي ضبط كهنه ميومد و آتيش شعله – كه-  نه اما هنوز حرارت داشت .   بوي چوب سوخته دلچسب بود . ۱۰ متر – ۱۵ متر و شايد ۲۰ متر جلوتر ! يكي از سايه گذشت و كامل شد ! سياه مثل ذغال ! از يه سگ بزرگتر بود و حتمن خسته تر ! زل زده بود به چشام كه زل زده به چشاش ! قسم ميخورم كه نترسيده بوديم از هم ! من نشسته و اون وايساده ! خيلي چيزا مثل فيلم از جلوي چشمم ميگذشت ولي كوچكترين حركتي اصلن ! هر چي بود ، شك ندارم كه دليلش ترس نبود ! پاشدم و رفتم به در كلبه تكيه دادم ! اومد كنار آتيش و شروع كرد به چرخيدن دور اون ! يه تيكه گوشت نپخته هنوز كنار منقل توي ايوون بود پرت كردم طرفش و وانستادم و رفتم تو ! صبح با صداي عليرضا از خواب پريدم كه ميگفت : مهندس ! مهندس ! پاشو بيا ببين ! شب كه ما خواب بوديم ! شغال اومده دور آتيش ! لحاف روي سرم كشيدم و غر زدم : ابله ! شغال نبوده و گرگ بوده كه راهنماي ما و صاحاب كلبه - كه شكار هم زياد رفته ظاهرن - از جا پريد كه : يادم رفت شب بهتون بگم ! اين منطقه گرگ داره اگه از كلبه دور ميشين بايد تفنگ همراهتون باشه !

 

 

هشت ) آذر ماه ۸۱ -  موقعی که شایعه خودکشی کلاغ سیاه هم در وبلاگ ها پیچیده بود .

 

با يكي از دوستاي قديمي صحبت ميكرديم ! گفتم : اگه الان به من بگن يه ساعت _ ديگه نيستي ! فكر نكنم زياد بهم بربخوره يا كاراي زيادي داشته باشم ! شايد ۵۹ دقيقه ش هم اضافي باشه ! خنديد و گفت حتما توي اون ۱ دقيقه هم يه پيام ميدي به ( اون !) و ميري ؟! (: در حاليكه به شدت براي خودم متاسف بودم كه به علت نداشتن ( اون )  اين ۱ دقيقه رو هم بيكار مي مونم بحث به جايي رسيد كه اين فرق نداشتن خوبه يا بد ! شرايط طوري نشد كه بحث رو ادامه بديم ولي من گذشته از اونكه به شدت به زندگيم علاقه دارم فكر ميكردم كه چي شده كه اين شده ! اين خوبه يا بده ؟! و اينكه چرا بد از خودكشي كلاغ ! ديگه اون ديد بد رو نسبت به اين قضيه ندارم ! و اين هم خوبه يا بد .

 

 

 

نه ) آبان ۸۱ – سر کار پروژه شمال و آبادگران بود – تنهایی و دوری از تهران دلتنگ کرده بود آراز را 

 

كاركردن مثل غرق شدن مي مونه - غرق شدن مي تونه از دست و پا زدن و خسته و شدن و بريدن نجات بده -  يه بار اون اولش كه ميخواستم از صفر شروع كنم ، يكي از دوستان برام نوشت كه ) در زندگي پا گذاشتن روي جاي پاهايي كه ديگران قبل از تو ايجاد كرده اند كاريست آسان اما زندگي زماني براي تو ارزش مضاعف دارد كه از خودت جاي پايي براي ديگران باقي بگذاري ( ، حالا هر وقت كه خسته ميشم ، هر وقت كه احساس ميكنم ميخوام كم بيارم ، مرور دوباره اين جمله و مسيري كه توي اين چند وقت طي كردم بهم دلگرمي ميده . دوست دارم وقتي به هدفم رسيدم يادم باشه كه براش چه هزينه هايي گذاشتم و كيا باهام بودن . اون روز هر وقت كه باشه ، سعي ميكنم اين شب ها يادم باشه

 

 

 

ده ) مهر۸۱ – اساسنامه ی وبلاگ نوشته های بر سنگ – برای شروع نوشتن در سایت زانگا

 

وبلاگ من ، راپورت هاي يوميه من نيست ، حتا دفــتر خاطرات من هم نيست ، شايد يه جاي خوب هم كه بشه توي اون لينك هـاي فراوون و به درد بخور پيدا كرد هم نيـست ، حتمـن هم جايي كه بشـه توي اون مطالـب قشنـگ پيـدا كرد و بارها و بـارها خوندش نيست ، چون وبلاگ مــن مثل خود منـه . شايـد يه روز جيغ بكشه گيريم به هر رنگي ، شايد يه روز غمگين بشه گيريم به هر دردي ، شايد يه روز سكـوت كنه گيريم به هر فـاصله اي ، شايد يه روز پـر بزنه گيريم به هر عشقـي و شايد هم يه روز نباشه گيـريم به هر حكمـي . چيـزي كه الان هست مثـل خود منه . مثل من زندگي ميكنه ، نفس ميكشه و دوست داره توي حلقه تكـرار اسيـر نشه ، فعلن اين دسترس ترين اتـوپياي من هســت كه هسـت .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

حمزه را همه می شناختند . جوان بود و خوش قد و بالا . چهره ی جذابی داشت . خوش تیپ و لباس بود . در محله ی قدیمی ما – یکی از محله های قدیمی تهران -  برای خودش اسمی داشت . هشت یا ده سال از ما بزرگتر بود . کار مشخصی نداشت یا لااقل من یادم نیست که شغلش چه بود . درس خوان و مدرسه برو هم نبود و اغلب سر کوچه و یا توی محل با رفقایش می چرخید و پرسه می زد. شیرین صحبت می کرد . شبیه قهرمان های فیلم فارسی های قدیم  بود و خیلی هم دلش می خواست که باشد . یادم هست یک بار هم شیرین کاری جالبی کرده بود . نعلین های روضه خوان شب های محرم هیات محل را برداشته بود و به جایش کتانی های سفید و ساق دار خودش را گذاشته بود . آنهایی که بودند تعریف می کنند که آن شب حاج آقا پانک از هیات رفته بود . – همان کتانی های سفید ساق دار که ساق هایشان با زیپ از خود کفش جدا می شد و معروف به کتانی پانکی بود و اغلب با شلوار لی های مارادونایی آرزویمان بود - . خلاصه حمزه بود و یک محل و نگاه پر شر و شور او و نگاه دخترکان دبیرستانی و راهنمایی که لابد بدشان نمی آمد که در کوچه خلوتی چند دقیقه ای با او هم کلام شوند – باور کن که آن موقع حتا چند دقیقه حرف زدن دختر با پسر منتهای آرزوی نوجوانان و جوانانی بود که حق پوشیدن شلوار لی و تی شرت آستین کوتاه در مدرسه نداشتند و حتا به جبر آن زمان موبایل هم نداشتند تا اس ام اس نگاری کنند -  .  من هم که بچه درس خوان و مثبت محل بودم و قرار نبود که از این تیپ آدم ها خوشم بیایید از او و رفتارش خوشم می آمد و یک جورهایی بت جوانمردی و تک بودن شده بود برایم . این روزها بازار شلوغ تر از همیشه هست . ترافیک عذاب آور و خسته کننده برای من که اصولن اعصاب معطلی هم ندارم فقط چاره اش پیک موتور است که این سال ها همه ی کارهایم را راه انداخته است . می خواستم از شر پیک موتوری معتادی که گیر داده من را برساند خلاص بشوم و با جوانکی که فرز و تمیز به نظر می رسید به کارم برسم که ته ی چشم های موتوری گیر دار حمزه را دیدم . خودش بود . همان حمزه بود . همان چشم ها . گاهی آدم دوست دارد چیزهایی را در صندوق خانه ی ته ذهن خود دست نخورده داشته باشد تا در ویترین دم دست باشد و ترک بردارد یا شکسته شود . کاش امروز آن جا نبودم . خاطرات کودکی ام دیگر حمزه ندارد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

دربی یا شهر آورد شماره۶۰  دو تیم پرسپولیس و استقلال هم انجام شد . برای ما البته دربی یعنی دیدن بازیکنانی که دوست داریم . عصیان گرانی که چشم بر حرکات خاصشان داریم . خاصیت دربی چربش حاشیه بر متن است و عجیب است که از دربی توقع فوتبال داشته باشیم . دربی مصاف حاشیه هاست . دربی مصاف کری خوانی هاست .دربی شوی فشن های امروز نسل جوان است . دربی تلاقی و تهییج بازیکنان و سلیقه هاست .  چه خوب که تکرار نشد آن مهمانی های کذایی پیش از دربی با حضور بازیکنان دو تیم و شیرین کاری های مستر بین ایرانی . این دلقک بازی ها محلی از اعراب در فوتبال دربی ندارد . دربی تمام و کمال هیجان است و حاشیه . دربی جای کرمانی مقام ها ، مجتبای محرمی ها ، ادموند بزیک ها ، بهزاد داداش زاده ها ، احمد رضا عابد زاده ها ،  شاهرخ بیانی ها ، رضا شاهرودی ها ، امیر قلعه نوعی ها ، عباس سرخاب ها و مهدی هاشمی نسب ها و سایر رفقای هم مسلک است . جایی برای سوسول بازی و اشک حلقه زدن در چشم ها به خاطر شنیدن چند دشنام رایج در زمین نیست . آن کسی که در زمین فوتبال امروز دنبال پوریای ولی می گردد ، نه پوریای ولی را می شناسد و نه تا به حال فوتبالی را در این مملکت از نزدیک دیده است و نه اصلن تو بگیر می داند که فوتبال چیست . تو از زمین خاکی محلات بگیر و برو تا به قله ی لیگ برتر.  الفاظ استفاده شده در دربی شصت را بارها و بارها نشنیده ای ؟  به قول مجتبای محرمی – لوطی و یاغی و اسطوره ی دیروز قرمز ها و مرد سوخته ی امروز که حتا آرش فرزین هم حرف هایش را بر نمی تابد – حرف و جنگ و زور و کار متعلق به داخل زمین است و چاقو کشی در کافی شاپ کار بچه سوسول های امروز که هنوز بقچه ی شهرستانشان گوشه صندوق عقب ماکسیما شان است . هنوز کسی فراموش نکرده نسل دیروز ش را که رکیک ترین کری و شرط بندی جنسی اش بین مجتبای محرمی و احمد رضای عابد زاده دروازه بان آن روز استقلال جلوی چشم یکصد هزار تماشاچی نزدیک . فراموش نکرده همان حرکت نمادین جنسی را بین مجتبای محرمی و امیر قلعه نوعی که منجر به آن درگیری معروف ۷۴ شد . دربی جای مرد هاست . جای حرف رو در رو داخل میدان است . جای کری ها و ضربه های رود در روست . ضربه ی آرنج پیروانی که دور از چشم داور بر بینی فرهاد مجیدی می نشیند . ضربه ی زیرکانه ی احمد رضا عابد زاده که باعث اخراج علی موسوی می شود در تاریخ دربی جاودانه شده است . تو دیدن فوتبال را از دربی طلب می کنی ؟ بر سر قبری گریه می کنی که مرده ای در آن نیست . دربی جای فوتبال نیست . جای حاشیه هاست . پس عذر مرا بپذیر که حرفی از نتیجه ی عددی دربی ۶۰ ننویسم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

خسته ام خیلی زیاد عزیزم . این چند سال آخری رسم شده بود که بنویسیم عید هم دیگر آن عطر و بوی گذشته ها را ندارد . این چند ساله باید می نوشتیم که بوی عید دوران کودکی هایمان چیز دیگری بود . این چند سال آخری باید می نوشتیم که آمدن عید را از روی تقویم و شلوغی و ترافیک دم غروب می فهمیدیم . این چند سال باید می نوشتیم که دلمان از روی بوته ی آتش پریدن های دوران کودکی مان توی حیاط در محله ی قدیمی مان را می خواهد . باید می نوشتیم که دلمان قاشق زنی بعد ش و جوجه کباب روی منقل آتش شب چارشنبه سوری مادر را می خواهد . باید می نوشتیم که عید دیگر آن بوی خوش و نوی کودکی را برایمان نمی آورد . باید می نوشتیم که از بوی نو بودن و اتو کشیده بودن و واکس خورده بودن روز اول عید مورمورمان می شود و بد مان می آید . خسته ام عزیزم . اما این بار باید برایت چیز دیگری بنویسم . باید بنویسم که یک سال دیگر هم گذشت . تلخ و شیرین داشت . خوب و بد داشت . سپید و سیاه داشت . ارغوانی و نارنجی و خاکستری داشت . اما گذشت . تلاش کردیم . خسته شدیم . امید داشتیم . روزهای سخت بی هم بودن . روزهای سخت تنهایی من در تهران . روزهای سخت امتحان و بیمارستان تو در تبریز . روزهای این سال آخر هم مثل دو سال پیش تر آن گذشت . سه سال گذشت . سخت برای من . سخت سخت سخت . هر چند که همیشه سعی کردم که نگویمش . اما سخت بود . گذشت . هشتاد و چاهار هم گذشت . این هفته ی آخر هم می گذرد و من بیش تر از پیش تو را چشم در راهم . گفتنی هایم برایت کم نیست . خسته ام . بقیه اش باشد برای وقتی که من باشم و تو . هشتاد و پنج سال دیگریست .

بوی عیدی .

بوی توپ .

بوی کاغذ رنگی .

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو .

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

شادی شکستن قلک پول .

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد .

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب.

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم.

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه .

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور .

برق کفش جفت شده تو گنجه ها .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم.

 

عشق یک ستاره ساختن با د لک .

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه .

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

بوی باغچه .

بوی حوض .

عطر خوب نذری.

شب جمعه  پی فانوس توی کوچه گم شدن .

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

چند وقت پیش در ماشین یکی از رفقا یکی از این خواننده های جدید داشت برای ما می خواند . به نکته ی جالبی برخوردم . خواننده داشت می خواند – جیغ می زد –  که "آی تو روحت ! برو دیگه بی وفا! میخوام موبایلم را خاموش کنم" و پس زمینه پر بود از انواع و اقسام صداهای یاهو مسنجر و زنگ ها و پیغام های موبایل خاموش است! زندگی کم کم عوض می شود . روزمره گی ها تغییر می کند . طرز حرف زدن ها متناسب با نوع نگاه کج و راست می شود . زمان ما که خیلی هم دور نیست البته ، ابی بود و یا داریوش یا سیاوش قمیشی . وقتی اعصابت از خودت یا  رفیقت تعطیل بود با کلمه و معنی بازی می کردند . چه در امید دادن و چه در ناامیدی ها متانتی در ترانه ها بود . مسعود فردمنش بود با نثر روان و غریب و اثر گذارش . سیاوش قمیشی بود با ترانه های زیبا و خاطره انگیزش . ابی بود با ترانه های قشنگ و صدای گرمش . داریوش بود که با هر ترانه اش زندگی می کردیم . هایده بود . ترانه های قدیمی گوگوش بود . عارف بود . فرامرررز آااصف بود . ترانه هایی بود که می خوانند . حتمن شما هم در پیچ در پیچ خاطره هایتان دارید هنوز  صدایشان را . اصلن مگر می شود فراموش کرد که :

 

نون و پنیر و هق هق . سفره ی سرد عاشق . نون و پنیر و فندق . رخت عزا توو صندوق . نون بیات و حلوا . سوخته حریر دریا . نون و پنیر و گردو . قصه ی شهر جادو . نون و پنیر و بادوم . یه قصه ی ناتموم . نون و پنیر سبزی . تو بیش از این می ارزی .

که :  

تو سرزمین یخ ها . همیشه باد قطبی . همیشه باد و کولاک . کوه یخ ام من که رو آب شدم شناور . داغ حوادث می کنه آبم سراسر .

که :

منو ببخش عزیزم . که از تو می گریزم . می سوزم و خاموشم . تو خودم اشک می ریزم . از لحظه ی تولد سفر تقدیر من بود . تنم اسیر جاده . دلم اسیر تن بود . یه قصه ی تازه نیست خونه به دوشی من  . اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد . فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد .

که :

نه یک دل . نه هزاردل . همه دل های عالم . همه ی دل ها رو می خوام که عاشق تو باشم . توو باغ قصه از تو "سحر"  گل کرده شبنم . تو چشمام خواب مخمل . شراب ناب شیراز . "هزار و یک"شب راز .

 

که :

پرنده های قفسی . عادت دارن به بی کسی . عمرشون رو بی هم نفس . کز میکنن کنج قفس . نمی دونن سفر چیه . عاشق در به در کیه .  

که :

تو یه تاک قد کشیده . پا گرفتی روی سینه م . واسه پا گرفتن تو عمری ه که من زمینم . داری می رسی به خورشید اما من هنوز زمینم .آدما هجوم آوردن . برگای سبزت رو بردن . توی پاییز و زمستون ساقه ت رو به من سپردن . سنگینی ت رو سینه ی من . سایه هات نصیب مردم . میوه هات م آخر سر که میشن قسمت هر خم . نه دیگه پا میشم این بار . خالی از هر شک و تردید . می رم اون بالاها مغرور تا بشینم جای خورشید . تن به سایه ها نمی دم . بسه هر چی سختی دیدم . این قدر زجر کشیدم . تا به آرزوم رسیدم . بزار آدما بدونن

 

و

همه ی ترانه ها و شب های داریوش . همه عاشقانه ها و قصه های گوگوش . همه ی مستی ها و مستانه های هایده . همه ی عاشقی ها و خاطره های عارف . همه ی رقص صدا ها و بحر طویل های آصف  .

 

حالا تو ببین شیرین کاری های "تو خودت قند و نباتی . شکلاتی شکلاتی " را . ببین " آی تو روحت . دو زار هم برام مهم نیست که چه بلایی سرت بیاد که هر روز با یکی می رقصی " را و ببین همه ی ترانه های از این دست و خواننده های امروزشان را . حتمن شما هم از این دست مثال ها زیاد می توانید بنویسید . زمانه عوض شده . طرز حرف زدن عوض شده . نحوه ی شنیدن عوض شده . طرز فکر عوض می شود . رفتار امروز جوانان و نوجوانان عاشق ما متاثر است از شنیدن ترانه هایشان – چه بخواهیم و چه نخواهیم . بپسندیم و نپسندیم . درست باشد یا غلط  – و شاید هم اصلن جو امروز ترانه هایشان است که متاثر از نحوه ی دیدشان و طرز حرف زدنشان . نسل جدیدی آمده است . من احساس غریبی می کنم .  اصلن حالا که اینطور است " اگه یادش بره که وعده با من داره . وای وای وای . دل دیوونه مو به دست غم بسپره آی آی آی. ای خدا بهار اومد . یار من نیومد . وای وای وای " و یا برای اینکه من هم کامل شیرین کاری کرده باشم " پارسال باهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت . برگشتنی یه دختر خوشگل و با محبت . همسفر ما شده بود همراه ما میومد . گفتم برم یا که نرم " .  گفتم که شما هم میتوانید بنویسید . نع ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

من چه کنم که اگر عشقان من ( جانی دپ و آل پاچینو ) در اسکار نباشند حس می کنم که این شوی بزرگ چیزی کم دارد ؟ نع . تو ببین که اصلن چرا باید فیلیپ سیمور برنده باشد و اثری از جانی و آل نباشد . چقدر هم خوب بود که کایرا نایتلی برای ایفای نقش فوق العاده اش در فیلم غرور و تعصب با آن خنده های توامان معصومانه و گاه موذیانه اش برنده می شد . آخر اصلن چرا ریس ویترسپون باید برنده شود ؟ من باز هم نمی دانم که چرا از استیل این آقای جرج کلونی خواننده و بازیگر و کارگردان هم خوشم نمی آید . حس می کنم یک غرور نامربوطی  در راه رفتن این بشر می پاشد . باز خوب شد  که ریچل ویز برای فیلم باغبان فداکارش - که من هنوز ندیده ام - اسکار گرفت . من این اسکارش را هدیه می دهم به بازی دوست داشتنی اش در کنستانتین .  می توانید اسم های نامزدها و برندگان را  این جا  ببینید و عکس هایشان را  اون جا  .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

گاهی آن چنان غرق می شوم که نمی بینم آن چه ها ! را که باید ببینم . تو که می دانی عزیزم . همیشه کارم برایم بهترین تفریح بوده است . هر وقت هم که مشغولیت ذهنی و فکری داشته ام بیش تر غرق کارم شده ام . ذهن که درگیر کار باشد کمتر احتمال خسته شدن و مشغول بودن های بیهوده دارد . اما عزیزم . بگذار برایت اعتراف کنم که خود این "کار" تازگی ها مشغولیت آور شده است . حتا آن لحظه ی استراحت هم گاهی ول نمی کند . ایده و فکر هوده و بیهوده است که پر می زند و می آید حتا وسط تماشای یک فیلم، لذت فیلم دیدن را هم از تو می گیرد . می دانی گاهی فکر می کنم همین جمله ی ساده ی "برقراری تعادل" چقدر سخت به نظر می رسد . وقتی بیش تر نگاه می کنم حکایت آن بند بازی است که چوب به دست باید مسیر روی طناب نمایش را طی کند . هی چپ و راست شدن و زیر نگاه تماشاچی رد شدن مسیر خیلی هم ساده نیست . تماشاچی هایی که گاه خود نگاهشان از دلهره ی طی مسیر دشوار تر است - گیریم که تو بگویی اصلن من برای خودم رد می شوم و نظرشان مهم نیست . باز هم سخت است از زیر سنگینی دید و دقت تماشاچی خلاص باشی. چه آنکه بین این جماعت تماشاچی منتقد و دلسوز هم داشته باشی - حالا وسط این شلوغی تو بگیر و ببین که جلوه های ویژه ی هالیوود بعلاوه ی اساس و دنیای کاتولیک ها فیلمی فلسفی بخواهد بسازد به نام "کنستانتین" و تو ببینی و لذت ببری و در این آشفتگی این وسط زندگی ات ، چاهار تا مشغولیت ذهنی "تعادل و عدم تعادل" و تطبیق دادن آن با دنیای روزمره ی خودت هم اضافه بشود به این بلبلشوی ذهن درگیرت . به اندازه ی کافی پیچیده است اوضاع . نع ؟ ولی من "باید" خودم را کمی از "کار" خلاص کنم . احساس می کنم که برای رسیدن به آینده ای حتا نزدیک ، حیف از امروز است که ویران و شلوغ باشد . تازگی ها دلم - به تمنای نیاز ذهنم - آرامش میخواهد . حیف است اگر نباشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

برای ماه بانو

 

می و می خانه مستم
نی کشان است و نی کشان است
زمین مست و زمان مست
آسمان مست و آسمان مست

نسیم از حلقه ی زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ و باغبان مست
چمن شد مست و باغ و باغبان مست

تا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام می نوشی ز دستت
شد زمین مست آ سمان مست
بلبلانه نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
باغ مست و باغبان مست

تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه ی خفته در تار و پود منی
تو ساغر جام و سبو ی منی
مایه ی هستی و تار و پود منی
گرچه مست مستم نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم

تا من چشم مست تو دیدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشیدم
شد زمین مست آسمان مست
بلبلانه نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست

باغ مست و باغبان مست
باغ مست و باغبان مست
باغ مست و باغبان مست

 

 

-

ترانه ی مست از آلبوم بگو آبادی کجاست از احمد آزاد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

می دانی که چقدر دوست دارم بعضی وقت ها چشمانم را ببندم و باز کنم و ببینم زمانی گذشته است . این وبلاگ نوشتن اگر فقط یک خوبی داشته باشد همان است که گفته ام که میتوانی تاریخ خودت را در آن ورق بزنی . که چه جور مثل یک ساعت  کوک می شوی و می گردی و می چرخی و جایی و گاهی که کوکت تمام می شود ، می ایستی . به امید دستی که بیاید و دوباره کوکت کند . بچرخی و تکرار تکراری تکرارها .این گذشتن زمان و بستن چشم ها دوست داشتنی هست و البته که ما عادت داریم بعد ها حسرت این "چشم بندی" های خودمان را بخوریم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

من سعی کرده ام صادقانه به سوال های  این تست   جواب بدهم و نتیجه متن زیر شده است که برای من نوشت . شما هم میتوانید امتحان کنید . قبلن ها هم راستش خیلی اعتقادی به طالع بینی و ستاره شناسی و نیز این جور تست ها نداشتم ولی این بار هم یک جورهایی فکر کنم به قول خودشان غافلگیرانه و دقیق در آمده است . خصوصن آن تکه ی "بربر وحشی" به شدت ذوق زده ام می کند . عکس راجع به این مطلب در ستون کنار را هم این بار خودشان برای من انتخاب کرده اند این رفقا !  

 

شخصیت:  تاجر  ( تاثیر گذار، برون گرا، واقع گرا، متفکر )  

[ تو یک تیپ "تاجر" هستی و همیشه احتیاط می کنی که نکند یک وقت اتّفاق بدی بیفتد. اگر در دوران باستان زندگی می کردی، حتماً یک بربر وحشی می شدی ولی در دنیای امروز تو برای انجام فعالیتهای تجاری یا بورس سهام ایده آل هستی. تو ترجیح می دهی که واقع گرایانه فکر کنی تا خلّاق، و نحوه صریح رفتار و طرز فکرت به تو کمک می کند که در هر کاری که سعی می کنی انجامش بدهی موفق باشی . شخصیت قوی و اجتماعی تو ممکن است به دیگران اینطور نشان دهد که تو آدم عجول و بی باکی هستی اما چون عقل تو کاملاً بر قلبت مسلط است، خیلی به ندرت ممکن است به احساساتت اجازه دهی که راه رسیدن به اهدافت را سد کنند. موفق باشی ]  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

چیزی که امروز صبح  دلم میخواست سرکار رفتن و سر و کله با خلق نبود . بر وزن ترانه ی "سر زنگ هندسه ی شهرام شب پره"   من دلم میخواهد بلند داد بزنم که "بابا ! کار چیه ! اینا چیه ! حساب چیه ؟ کتاب چیه ؟"  و تو هم که داری مطالعه می کنی  خیلی ناز عینکت صورتی ات را که سالی و ماهی یه بار هم روی صورت نمی گذاری از یک ور کنی و از گوشه ی چشمانت نگاه کنی و بگویی " پس چی چیه ؟"  و من باز بگویم "آخه ! خانوم من عاشقم!". آن وقت دیگر هیچ کدام از کارهای دنیا را نکنیم . موبایل ها رو خاموش کنیم . لباس ها را بپاشیم توی ماشین . جاده چالوس . من باشم و تو و باز یکی از ویلاهای رودخانه های هچی رود که لب دریا هستند.این هوا . هوای مه آلود با تن سرد ش . می چسبد توی جنگل های نمک آبرود و نزدیک رودخانه بودن ها  . سوار قایق و بدون قلاب ماهی گیری با یک فانوس برای وقت غروب . من از ماهی گرفتن بدم می آید . من فقط برایشان نور می برم . هی . چقدر حرف می زنی . نمیبینی مگر لبه های کلاهم را پایین کشیده ام ؟  نمیبینی که شب شده و دریا خواب است . می خواهم جیپسی کینک گوش کنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

- " بده ... بد بد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ "

 

- " کرک جان خوب می خوانی .

من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد .

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را و لککن دل به غم مسپار

کرک جان ! بنده ی دم باش "

 

- " بده ... بد بد ... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست

نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته است

قفس تنگ است و در بسته ست "

 

- " کرک جان ! راست گفتی . خوب خواندی . ناز آوازت . من این آواز تلخت را .. "

 

-" بده ... بد بد ... دروغین بود هر سوگند و هر لبخند

و حتا دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند "

 

- " من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستو های آه خویش پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد "

 

- " بده ... بد بد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ "

 

- " کرک جان ! خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی "

 

 

تکلمه : بلدر چین همان کرک است. از سار بزرگتر و از کبوتر کوچکتر و به رنگ گنجشک و خال خال . صیادان برای صید این مرغ حیله ی عجیبی به کار می برند . تور می گسترانند و آواز جفتجویی کرک ماده را سر می دهند تا نر بیاید و به هوای آن به دام بیفتد و یا بر عکس آواز نر را برای صید ماده .

 

 

بعد از تحریر ۱ :

 

من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم تا از اینجا بروم

من به دنبال اتاقی خالی کز دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد

کز دل پنجره اش ناله  و سوز نی غم زده ای می گذرد

روزهاست می گردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال گلیمی ساده

سقفی از چوب و حصیر

سردری افتاده

من به دنبال هوای خنک آزادی

و دری ، پنجره ای باز به یک آبادی

روزهاست میگردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال هوایی

نه چنین آلوده

روزگاری نه چنین افسرده

روزهای نه چنین پژمرده

روزها می گردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال اتاقی خالی

روزها می گردم

کز سر کوچه ی آن جوی آبی ،  چشمه ای می گذرد

که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد

کاش که پیر زنی

صاحب یک بز پیر با دو تا مرغ و خروس و سگی بازیگوش

کاش همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد

کاش که توی حیاط ش  باشد

دو سه تایی از درختان بلند

و چند تایی نارنج

و چناری که کلاغی هر روز به سراغش برود

و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم

 

 نا تمام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط آراز   |