تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

 

رفیقی داشتم که در اصل اوایل همکارم بود و بعد تر هایش شد رفیقم . از سال هفتاد و نه  که کار رسمی پس از مدرک را شروع کردم . پروژه ی دوم بود که با او با هم کار کردیم . پروژه ی هتل آبادگران . یک و سال و نیم پیش هم که کارخانه ی شیشه بودم دوباره قسمت شد که با هم کار کنیم . اصولن دنیای کاری ما کوچک است و خیلی زود در کار به هم می رسیم . البته این بار فقط با هم همسایه بودیم . من کارخانه ی شیشه را کار می کردم و اواخر کار بودم و کارفرما این رفیق را هم آورده بود که کارخانه ی پی.وی.سی  اش را هم استارت بزند . با توجه به اینکه رییس کارخانه خوشش نمی آمد کسی در محوطه اش سیگار بکشد و از آنجایی که در آن بیابان فقط کانکس من امن بود – به طوریکه حتا رییس که همه جا سر زده می رفت به من  زنگ می زد که مهندس فلانی در چند قدمی کانکس شما هستم و کسانی که با اخلاق او آشنا بودند می دانستند که همین "چند قدم" هم لطف و احترام او را می رساند !-  ، این رفیق من ظهر ها یا در طول روز به تعداد دود کردن های نخ های سیگارش به من سر می زد و دفعه ی اول همان وقت کشیدن سیگار او و لا به لای حرف ها و نگاه هایش بود که دیدم غم اش را . سخن کوتاه که این رفیق من که در کار خودش موفق بود و موفق یعنی راهی را که بقیه در دوازده سال طی می کنند در سه سال آمده بود . همان سال همسرش را طلاق داد . هیچ وقت درد دل هایش یادم نمی رود که می گفت : "مهندس جون ! من بچه شهر ری ام ! الان توی برج نیاورون هستم ! در ماه دو تومن حقوق می گیرم ! اما ذاتم بچه ی شهر ری است ! من بچه ی شهر ری ام! من همه جور عشقی کردم ! تفریح کردم ! ولی الان می خوام فقط زندگی کنم ! حوصله ی قرتی بازی ندارم من !" .  سخن باز کوتاه که حرف من این هم نیست . چند روز پیش یکی از شرکت هایی که هنوز با آن کارخانه در ارتباط هست و هنوز هم با من کار می کند گفت که او هم رفت . کار و همه چیز را رها کرد و رفت آمریکا پیش بقیه ی خانواده اش . من به این فکر نکردم که چرا خداحافظی نکرده رفت . به این هم فکر نکردم که در آن دو ماه آخر موهایش خیلی بیشتر از قبل سفید شد . از این هم دلم نسوخت که گفته بود این روزها فقط وقتی که میروم کانکس فلانی احساس راحتی و آرامش دارم . من فقط به این فکر کردم که " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  باز جوید روزگار وصل خویش " . سریالش را یادتان هست ؟ جمشید گرگین بود ! نع ؟

 

 

و

 

هر کسی برای خود تعریفی از زندگی دارد . اصلن بیا بگوییم که هر کسی در هر دوره ای ، سنی ، موقعیتی زندگی را جوری می بیند .گیریم که این موقعیت ها زود به زود یا دیر به دیر عوض بشود . در اصل قضیه ی ما که فرقی نخواهد کرد .این همان تفاوت دیدن هاست که تفاوت زندگی ها را می سازد . و اصلن به خاطر همین هست که تو در پدیده ی "مهاجرت " هم که دل مشغولی امروز نسل ماست نمی توانی به قانون مشخص و واحدی برسی . تو حتا تکلیفت هم با خودت مشخص نیست . چه این که فردا که موقعیتت نسبت به امروز عوض شد تفکرت هم ممکن است عوض بشود . البته حرف من لزومن به این معنی نیست که مثل مترسک بنشینی و هیچ کاری نکنی که "ای وای ! ممکن است فردا نظرم عوض شود" . شاید و باید و نشست و فکر کرد و دید چه چیزی از زندگی در آخر برایت مهم تر است. همین . یادش به خیر . زمانی که در شبکه های BBs بودیم و شبکه بازی می کردیم ، دو دسته ی اصلی بود . یکی دسته روشنفکر ها و دسته دیگر دسته ی لمپن ها ! دسته ی اول کامو و شاملو و نیچه و باخ و متافیزیک را در نوردیده بود و صاحب تفکر بود و دسته ی دوم به هر چیزی شاید ناخنکی زده بود ولیکن بنده ی "دم" بود .  من و دکتر رضا شاید خیلی دلمان خیلی می خواست که جزو دسته اول حساب شویم  ولی همیشه جایمان در "ته" صف دسته ی دوم بود.  یادآوری کردم تا بگویم همان دسته که در قرارها و حتا هنگام سن کوییک نوشیدن ها در بوفه ی پارک ملت یا پیتزا خوردن در آیینه ونک هم کتاب و بحث های سنگین فلسفی و متا فیزیکی از دستش نمی افتاد . امروز از مزه ی  نوشیدنی اش  می نویسد و حلقه ی شومبول پسرش ! اشتباه نکن ! قصدم انتقاد نیست . همین است . درست همین است . اصلن اگر عوض نشده بود شاید جای سوال بود . از کجا معلوم که دل مشغولی فردای من هم ناز کردن و عشوه آمدن  دخترکم به پسرک سرتق دکتر رضا – که دو تا خیابان بالاتر می نشینند -  نباشد . زندگی همین است . دل مشغولی ها عوض می شود . زندگی عوض می شود و زاویه نگاه . مثل هندسه ی خودمان می ماند . زاویه اش از صفر شروع می شود و هی تغییر می کند . تنگ و حاده  و قائم و راست و منفرجه و باز می شود تا سر آخر بشود یکصد و هشتاد !  تا خودت هم دراز به دراز مثل زاویه ی یکصد و هشتادی ات بخوابی و غزل خداحافظی را بخوانی . از من اگر میشنوی دنبال بیشتر از ۱۸۰ هم نباش که آن وقت می شوی ۳۶۰ تا و باید مثل آن "طفلک" که می بندند ش به سنگ آسیاب باید دور خودت هی بچرخی . تو فکر میکنی او موقع چرخیدن به چه فکر می کند ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان . 

 

گرگ هاری شده ام .

هرزه پوی و دله دو

...

 

گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .

 

شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز

می دوم برده ز هر باد  گرو

چشم هایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحم و فرمان فرار .

...

 

آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- .  به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .  

 

گرگ هاری شده ام .

خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .

می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق

که تو خود را نگری

مانده نومید ز هر گونه دفاع

زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .

...

پوپکم ! آهوکم !

چه نشستی غافل

کز گزندم نرهی .

گرچه پرستار منی

...

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک

بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من ! منشین !

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .

...

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

...

دردم این نیست

ولی

دردم این است : که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .

...

مگرم سوی تو راهی باشد

– چون فروغ نگه ت –

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟

- چون مرده ی چشم سیه ت –

 

این همه ی حرف نیست اما . انتهایش را فقط تو بخوان "نا تمام" . تا برای وقت دیگری که فقط برای تو بنویسم . "اکنون"  شب است و من شب را دوست دارم و این تاریکی را .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

چه کشیشی کشته شده باشد که عاشق بوده و چه من اصلن نفهمم که فوریه چه ربطی دارد به بهمن و چه من فکر کنم که "سپندارمذگان" و بیست و نه بهمن بهتر هست یا نیست . چه ترافیک و کلافه گی ها باشد دم غروب و قفل شدن جلوی ویترین اسباب بازی! فروشی هایمان و چه عروسی ها که بگیرند کارت فروش ها و گل فروش ها و حکمن بنجل فروش ها یمان! چه ناگهان همه ی عشق های دنیا که غلیان کند و چه محبت ها که ناگه سر به آسمان ساید . چه چیزی که ناغافل "مد امروز" شود و چه چیزی که همیشه و هر بار و هر جا به اسمی وجود داشته باشد . اکنون هنگامه ی "ولنتاین" است . تبریک بگو و تبریک بگیر . رسم اکنون زمانه است رفیق . شور شود یا شیرین . امروز غوغای "ولنتاین" است عزیز . شکلات عشق را بنوش عزیز . به هر طعمی که دوست داری . من ؟ "شکلات تلخ " را دوست داشته ام همیشه . بنویس از عشق پنهان و پیدا و آشکارش بنما ی و بخوان و بدان و آگاه شو از وجود پر از عشق خودت ! امروز ولنتاین همه ی ماست . تا به حال چند تا ولنتاین داشته ای ؟ مهم نیست . به این فکر کن که چند تا ولنتاین دیگر در صف است و در راهت که باید بگیری شان . "نوبت عاشقی" هست امشب . شب "ویترین" هاست که پر از عشق و رنگ های دل فریب شادی اند . "عشق" را در ویترین بگذار و شاد باش و پر از شور و رنگ . روز رنگ هاست . جا برای هر رنگی هست در جعبه ی مداد رنگی هایمان . رنگ ها  پاک نمی شوند و فقط  گاهی رنگی دیگر است  که می گیرند برای خوش آب و رنگ تر شدن . اما راستی "ولنتاین" مبارک عزیزم .    

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

از فرودگاه برگشته ام . ماه بانو برای یک ماه دیگر رفت تبریز. رفت تا برای عید و چاهارشنبه سوری مان برگردد . حالا اگر تو هم بگویی که "کو تا به عید " کاری که نکرده ای هیچ ، دردی هم به درد ما اضافه کرده ای . وابسته شدن هم چیز غریبی ست . از من می شنوی می گویم نشو جانم . از "زندگی" می اندازتت ها. دنیا مگر بیش از دو روز است آخر . بشین سر" زندگی" ات . دیشب هم "علی رسم هذه الامور" دزدان دریایی کاراییب را دیدیم باز هم . چه کنیم دیگر . ما دیوانه ایم و خیلی زیاد هم از این مردک جانی دپ خوشمان می آید . ماه بانو می گفت توی همان دو ساعتی که تا زمان رفتن به فرودگاه وقت خواب داشتیم خواب مدال دیده و من را هم به شکل "جک گنجیشکه" - اوه سارری! کاپیتان جک گنجیشکه! جک عزیز! - دیده که می خواهم بدزدمش . عجب حوصله ای دارد این ماه بانو. چه کسی در این سن و سال من دیگر حوصله آرتیست شدن و عشق دزدیدن و دردسر و شمشیر و تپانچه دارد. اما تا یادم نرفته اینکه من Carlito's way رو هم دیدم . به نظرم آل پاچینو باز هم خیلی عالی بود . و موخره این نوشته و جمله ی تاریخی این فیلم هم برای من جایی بود که کارلیتو (آل) گفت :"بعضی وقت ها راه برگشتی برایت باقی نمی ماند اگر کاری را شروع کردی باید تا آخرش را جلو بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی" . راست می گوید این مرد دوست داشتنی من .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

...

اگر قرار باشد مارلون براندو را دوستش داشته باشم به گمانم فقط  "پدرخوانده" هم  کفایت می کند . اما جمله ی قشنگی هم گفت پریشب سر فیلم "جزیره ی دکتر مورو"  به آن پسرک ! همان جایی که گفت : " هرگز قضاوت نکن که ممکنه خودت مورد قضاوت قرار بگیری" . به گمانم باید این مرد را بیشتر دوست داشته باشم رفیق !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

شب های محرم هست این شب ها . تعطیلات آخر هفته هست . ۲۲ بهمن است . چند وقتی بوده که تعطیلات نداشته ایم همه ی ما . ماه بانو با ماست . فرصتی هست برای دور هم جمع شدن و گشت و گپ . شب های محرم است . تهران شلوغی غریب و دوست داشتنی دارد امسال . بر خلاف چند سال گذشته امسال انگاری نظم بیشتری دارد این بی نظمی مطلق ما . شاید به خاطر آن عده ای باشد که از فرصت چند روزه ی تعطیلات استفاده کرده اند و از تهران فرار کرده اند . باران می بارد . شب تاسوعاست امشب . درخونگاه قیامتی هست . کوچه حلوا پزون غلغله هست . کربلاییها مثل همیشه نظم بیشتری دارند . تبریزی ها یک دست و متحد شاه حسین سر داده اند و چوب به دست می چرخند . علامت ها چرخ می خورد و سلام می دهند . همه جا شربت و نذری . انگاری برای ما که تجربه ی شادی های دسته جمعی را نداریم این کارناول عزا هم غنیمتی هست . باران می بارد . خیابان ها چراغانی هست . محله های بازار شلوغ تر است . حاجی هایی که در روز شاهی شان و حرفشان یکی هست امشب "دیگ و دیس محبت" است که خیرات "هم" می کنند . دسته ها می خوانند: سقای حسین ! سید و سالار نیامد ! علمدار نیامد ! علمدار نیامد ! داخل ماشین ها کویتی پور است که با غریبانه ی ۱و۲ می خواند و آهنگران با داغ ازلی اش ! یکی هم شیرین کاری کرده و نوحه ی تکنو ساخته و صدایش را از ماشین به بیرون می پاشد . آن طرف تر بلند گویی بلند تر با صدای "جدید" کویتی پور می خواند که : ممد نبودی ببینی ! شهر آزاد گشته ! خون یارانت پرثمر گشته ! آه و واویلا ! و من با خودم فکر می کنم "که کاش ممد هم بود". شهر عوض شده . زندگی عوض می شود - حتا برای چند روز - .  محرم است . شب تاسوعاست . باران می بارد . دوستان جمع هستند . ماه بانو با من است . و باران که هنوز هم می بارد .

 

بعد از تحریر ۱ : شب عاشورا هست امشب . باران هنوز می بارد و شدید تر .از صبح شهر را گشته ایم . از کرج تا به تهران . از بازار تا سلسبیل . از بوذرجمهری تا منیریه . از اکباتان تا سعادت آباد . از امیر آباد تا یوسف آباد . شهرهر چه خلوت تر شده اما نظم بیشتری دارد عزاداری ها . شمع روشن کرده ایم. حلیم هم زده ایم. گشته ایم و گفته ایم  و خندیده ایم.  گاهی هم فلسفه ی مان را به بحث گذاشته ایم. از صفویه تا به امروز را شور کرده ایم . اما ! هر چه هست . هر چه نیست . همین است . دم است . غنیمت است . رسیده ایم به عاشورا . صبح عاشورا هست . صبح طبق رسم نا نوشته ی این چند ساله در انتقال خون، خون خواهم داد .ظهر به مراسم قمه زنی آذربایجانی ها خواهم رفت . فلسفه اش هر چه می خواهد باشد . هرچه من با جهان بینی اش مشکل داشته باشم . هر چقدر ایدئولوژی شان را نپسندم . هرکه هر چه می خواهد بگوید ولی من ظهر باز هم خواهم رفت . در اذان ظهرعاشورا و در الله اکبر اول آن!،  فارغ از همه ی خون ها و رقص قمه ها بغضی در گلویم می نشیند  که "ارزش" دارد برایم.  برای همان می روم عزیزم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

...

دیروز یه جایی خودندم که هیچ وقت راجع به موضوعی میان دو نفر قضاوت نکنید و برای خودتان ارزشی بالاتر از یک داور قائل باشید . شاید اگه این جمله رو پریروز خونده بودم دیروز اینقدر تا شب روی اعصابم پیاده روی نمی کردند . بگذریم . گذشت . شب حسین زنگ زد . پدرش رو آورده بود بیمارستان . از میدان ونک تا ولیعصر رو پیاده قدم زدیم . تجدید خاطرات بود و حرف و گپ . یادش به خیر . دو سالی شمال زندگی کردم برای کار و ساخت هتل و مجتمع تفریحی . این لیسانس تاریخ درس خوانده در دانشگاه تبریز مسوول انبار شرکت کارفرما بود که البته از هفته ی دوم کار مدام توی ویلای من بود به واسطه ی دوستی ای که بینمان ایجاد شد و البته گاهی هم من میهمان این دوست خوب بودم در "بند پی" نوشهر با آن جنگل و طبیعت دوست داشتنی اش و غذاهای محلی دست پخت مادرش با جوجه های محلی . و البته که یادش به خیر تمام بحث هایی که راجع به تاریخ و انواع انقلاب های بشری داشتیم با هم در روزگار جوانی مان و تمام آواز های محلی شمال که در کلبه ی مرزن آباد  با هم خواندیم که :"من این تا و اون تای تو سپیده جانم ! قاچاقچی الوار بزنه سپیده جانم ! کیجا ایوون سر پلو پجن ! خدا خدا کن تیمار بزنه " و تمام "سفر به دیگر سوی " شهرام ناظری که بارها و بارها با هم گوش کردیم . و دیشب که یک جمله ی جالب هم در بحث هایمان به دست آمد که "همیشه انسانهای بزرگ اشتباهات بزرگ هم دارند " . و آخر شب رو هم دوتایی با هم Cinderella Man دیدیم و حالی بردیم با راسل کروی عزیز .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

...

سال ها پیش تر بود . در انجمن ادبی دانشگاه می خواندیم . تکه تکه شده و منقطع در خاطرم مانده هست . اما هر چه هست و نیست برای من همان حس را دارد . عین همان حس . بهمن ۵۷ را می گویم . چهره هایمان را یادت هست ؟ همه خسته . همه عاصی . همه پرشور . همه متحد . لباس هایمان رو یادت هست ؟ همه بر علیه ظلم و خان و بورژوا . یادت هست ؟ نمی دانم چرا عادت کرده ایم هر چه زمان می گذرد تلخ هایش یادمان برود و شیرین هایش برایمان شیرین تر بشوند . شنیده ام که گاهی آرزو می کنی کاش سی سال پیش بود ؟ سی سال پیش یادت هست ؟ عاصی بودی . نبودی ؟ فکر می کنی ۱۰ سال دیگر چه بخواهی ؟ من ؟ نمی دانم . دور نشویم از تکه تکه های زمزمه هایمان. من آن بهمن به یادم نیست .. ولی تاریخ نیک می داند که مردانش ز پولاد و زنانش آهنین بودند .. در آن هنگامه ی عاشق کشی چو آتش در زمره ی حق یقین بودند .. از خنجر نامرد نترسیدند .. در آن سرمای جانفرسا به خون سرخ خویش در برف خوابیدند .. بهار سرخ آزادی رهین خون آنان بود . اما دریغ ! افسوس ! ای وای ! بشد پر پر . برفت از یاد به جبر سالیان آن مردمان پاک . ذهنم برای بقیه ش یاری نمی کنه . چه فرقی می کنه . به درد اون چه می خوره . به کار تو چی میاد . باز هم بهمن هست . نا تمام .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

برایت از محرم می گویم . از ماه عزا . از خاطره ها . می دانی عزیزم محرم در هر دوره ای از زندگی من جور دیگری بوده است . هنوز هم لا به لای خاطره های گنگ و روشن دوران کودکی ام چرخ زدن های هیکلی بند های عاشق زیر علامت های ۱۷ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۳ تیغه همراه با سلام های خاص خودش و بشمر داد زدن های اطرافیان با دود اسپند و رنگ خون گوسفند وسط خیابان چرخ می زند . هنوز هم هم زدن های حلیم شب عاشورا تا صبح در خانه ی همسایه مان و در محل قدیمی مان همراه با شوخی های بچه ها و نذر ها و حاجت های کودکی مان در ذهنم راه می رود .  هنوز هم زنجیرهای سه ضرب روی شانه های لخت لباس های سیاه بریده می رقصند . هنوز بوی قرمه سبزی مادرم و ظهر تاسوعا و هیاتی که در حیاط  خانه می چرخید و کیک و شربت ی که پخش می شد و دعای بعد از ناهار شان در خاطراتم حک شده . هنوز هم بوی قیمه ی نذری برایم جزیی از خاطرات فراموش نشدنی محرم است . محرم بود و کودکی و صبح تاسوعا . صبحانه خورده و نخورده می دویدیم طرف هیات و حسینیه تا اولین نفری باشیم که پای بلند ترین پرچم ایستاده باشیم و حمل پرچم را آن روز برای خودمان سند بزنیم و دعواهای گاه کش دار و دسته به دسته ی آن روزها در کوچه ی پشتی سر حمل پرچم و کتل که حسینیه آنقدر برایمان حرمت داشت تا مدعیان پرچم را به تسویه حساب در کوچه ی پشتی حواله دهیم . بعد تر ها گروه موزیک بود و طبل ریز و سنج و طبل بزرگ و نی که اینجا بحثمان البته کمی تخصصی تر بود و کسانی که زیر نگاه جدی میان دار و نگاه جدی  نوحه خوان و نگاه شیطنت آمیز دخترکان هم سن و سال دور و بر دسته نمی توانستند تمرکز کنند خود به خود از دایره ی توجه دسته بیرون بودند . بعد تر ها که بزرگتر شدیم و حسینی تر بیشتر به رقص زنجیر هامان و شور و حال حسینی مان افتخار می کردیم و هر که رقص زنجیر سه ضریش قشنگ تر و حرف شنوی اطرافیان از او بیشتر جلو دار و میان دار دسته ای بود که این بار تماشاچیان بیشتری داشت و توجه بیشتری به توجه دختران جوانش داشتیم . می دانی عزیزم . این روز ها عاقل تر شده بودیم و تفاهم بیشتری با هم داشتیم هر قسمت از مسیر در تیول کسی بود که خانه ی دوست دخترش آنجا بود و طبق رسمی معهود در میان ما ، میان دار دسته ی حسینی درآن مدتی که از آنجا می گذشتیم شخص ذینفع بود و ما چه با مرام برایش سنگ تمام می گذاشتیم و شورش را پر شور تر می کردیم . بعد تر ها عزیزم ! سرمان که در کتاب و دانشگاه رفت و تشیع علوی و صفوی خواندیم وخواندیم و شریعتی را به اندازه ی فهم خود فهمیدیم ، شب های محرم بود و کتاب و اینترنت و غرولند هایی که به جان دسته هایی که خلوت نیمه شب مان را به هم می زدند می کردیم . روزهای عاشورا به انتقال خون می رفتیم و بقیه روز را پیاده یا در ماشین با رفقا گپ می زدیم و کارناوال عزای دخترکان و پسرکان استرچ مشکی پوش را نگاه می کردیم و گپ و باز هم گپ و سفره خانه های سنتی یا بستنی منصور که باز هم گپ بزنیم و تفسیر کنیم محرم مان را . اما می دانی عزیزم . چگونه برایت بگویم این بار فقط تاریخ روزنامه های و لوگوی مشکی بعضی هاشان بود که خبر از آمدن محرم داد . آن قدر در کار و زندگی و در تاریخ تحویل کالا و رسیدن موعد چک ها و بستن صورت و تجهیز فلان کارگاه و بهمان کارخانه و سر و کله زدن با خلق دست و پا زدیم که هنوز رسیدن محرم را ندیده ایم . محرم ما آمده است و ما هنوز ندیده ایم محرم را . این بار باز هم محرم است . باز هم روز عاشورا خون خواهیم داد و باز هم با ماه بانو و دوستان و بانوهایشان خواهیم گشت و گپ خواهیم زد و خواهیم گذشت و محرم هم خواهد گذشت ! اما امسال خیلی دلم می خواهد که حسینیه ی خلوتی باشد و نیمه ی شبی که ماشین را به کناری بزنم و فقط ۳۰ دقیقه ی  تنها به یکی از کتیبه های مشکی تکیه بزنم . فقط همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

اگه مثل من عاشق کارهای زنده یاد بیژن مفید و ادبیات منحصر به فرد ش باشین ، خب اون وقت از دیدن دو تا CD ی جدید با عنوان "ترب" و "کوتی و موتی" خوشحال میشین . قصه هایی برای کودکی ما . نوستالژی غریب بچه گی ها مان . نوستالژی غریب بیژن مفید . اگه "شاپرک خانوم" و "ماه و پلنگ" رو هم پیدا کنم در کنار DVD ی به یاد ماندنی شهر قصه که بالاخره گیرش آوردم ، آرشیو به یاد ماندنی ای خواهم داشت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

موفق هست . بیست و یک سالش هست . مادرش چند سال پیش فوت کرد . سختی زیاد کشید این بچه . جوون زرنگی هست . تونست با کار سخت چند ساله چیزی که دوست داشت به دست بیاره . یه ماشین باری برای اینکه آرزوهاش رو دنبال خودش بکشه . برای اینکه موفق باشه و خیلی زودتر راننده ی ترانزیت بشه . زن گرفت و پدر یه پسر ۵ ماهه هست . دیشب بله برون داییش بوده و قول داده تا با سوغاتی مناسب زود برگرده خونه امشب رو . گفت یه چرت توی ماشین می زنم و سر و ته می کنم و  برمی گردم خونه . رفت که دو ساعت بخوابه . سرد بود هوا . سرد سرد . برگشت . اما ماشینش همراهش نیست . با یه پژو داره بر می گرده . روی پژوی استیشن آرم بهشت زهرا هست حتمن . پسرش هرگز پدر رو نخواهد دید . ماشینش زیر بار کشیدن آرزوهاش کم آورد . پیک نیک توی ماشین خفه ش کرد . خفه . مرتضی خوابش برد و خوابید . شب به خیر عزیز .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

یکی گفت که نمازتان را در "پشت بام مسجد" بخوانید آن قدم یک بام به خدا نزدیک ترید . پس آن گاه مسجد سر راه از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم : در "میکده" هم "خدای" بینی ، با مرد خدای اگر نشینی .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شدمی​گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جوای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند توزین حلقه نجهد گوش​ها کو عقل برد از هوش​هابازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزینغره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمدمن که ز جان ببریده​ام چون گل قبا بدریده​اماین قطره​های هوش​ها مغلوب بحر هوش شدخامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم تشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شدچون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شدمشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شدتا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شدسرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شدکاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شدزان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شدذرات این جان ریزه​ها مستهلک جانانه شدشمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

...

استاد شهرام ناظری باز هم با همراهی گروه دستان شوری دیگر خلق کرده است . برای طرفداران موسیقی سنتی و همه ی کسانی که استاد ناظری و سبک اجرایش و اشعار مولانا را دوست دارند  "لولیان " فقط یک محشر است و محشر . تصنیف لولیان و همچنین تکنوازی بربت همراه با غزلی از مولانا به نام "سرمست"  و سه تار و آوازی از ناظری با رباعی ای از ابوسعید ابوالخیر شوری هست و شنیدنی دارد البته .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

دقایق نشان خود را در دفترم پيدا می کنند و می خندند و می گذرند . عده ای سر بر کتابم می گذارند و رويا می بينند .عده ای از کابوسشان می گریزند و عده ای خود را تکرار می کنند. اما هيچ کس از من نمی پرسد بعد از اين همه ترانه ی بی چراغ چشم هايت به کدام تاريکی عادت کرده اند. همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند . حال دوباره اين من و اين تاريکی و اين از پی کاغذ و قلم گشتن.  حال من بی تو .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

دزدان دریایی کاراییب رو دیدم ! حالا دلیل محکم تری هست برای اینکه جانی دپ بهترین هنرپیشه ای باشد که دوستش دارم . کاپیتان جک گنجیشکه از نظر من صاحب اسکار است . فیلم علاوه بر بازی به یاد ماندنی دپ ، صحنه های ناب هیجان انگیزی هم دارد که ارزش و لذت چند بار دیدن را دارد هر چند که حتمن برای این توصیه ۲ سالی تاخیر داشته ام !

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط آراز   |