
There Are No Clean Getaways
کشوری برای پیرمرد ها نیست ! آخرین فیلم برادران کوئن. یک شکارچی برای زدن شکار می رود . ولی چون تیر اندازی اش شبیه محمد خودمان است نمی تواند شکار را بزند . شکار خسته و خونی فرار می کند . شکارچی به دنبال شکار می رود و مواجه با صحنه ی عجیبی می شود . قاچاقچی ها با یکدیگر درگیر شده اند . همه مرده اند . یکی نیمه جان مانده و آب می خواهد . یک کیف پر از ۲ میلیون دلار! هم آن طرف روی زمین مانده است . شما باشید کدام کار را انجام می دهید ؟ بله ! شکارچی هم مثل همه ی ما کیف پول را بر می دارد و به خانه می رود و عجب اشتباهی می کند وقتی شب برای آب بردن برای کسی که حالا مرده است بر می گردد . حالا ی پول ها یک فقره صاحب دیگر با بازی استثنایی خاویر باردم هم دارند که ماموری را به طرز عجیبی کشته و از بازداشت فرار کرده است و حالا در به در به معنی واقعی کلمه با یک شاتگان گازی به دنبال پول ها می گردد. جاش زنش را می فرستد خانه ی پدرش تا فکری به حال پول ها کند . و خاویر که همنام کلمنته ای است که هفته ی گذشته از آقای کفاشیان رکب خورده است دنبال شکارچی پول به دست می گردد . برادران کوئن در فیلمسازی سبک خاص خودشان را دارند . شاید ریتم کند به نظر کمی کند بیاید و شاید که حدس زدن پایان ماجرا سخت نباشد و شاید که فیلم این همه هم کاندیدای ۸ اسکار با نظر نیاید ولی حتمن تا آخر فیلم می شود نشست و دید و لذت هم برد . فیلم صحنه های پرشکوه کم ندارد . صحنه ی غروب و صحنه ی شکار و صحنه های متل ، مثل صحنه های تیر اندازی و مثل صحنه ی تصادف آخر فیلم عالی از آب در آمده اند. فیلم از آی-ام-دی-بی نمره ۶/۸ دارد که نمره نزدیک به عالی حساب می شود .

سویینی تاد نام آرایشگری است که بعد از سال ها برگشته است تا انتقام بگیرد . انتقام از جامعه ی فاسد که در راس آن قاضی ای هست که با حکم نا عادلانه زندگیش را نابود کرده است . سال ها قبل بنجامین بارکر آرایشگری بوده است که کنار همسر و دختر زیبایش زندگی عاشقانه ای داشته است که قاضی برای به دست آوردن زندگی اش او را به تبعید فرستاده است و بنجامین بارکر حالا شده است :"سویینی تاد" !
هلنا کارتر نقش زن قنادی را دارد که همدست جانی دپ می شود تا او انتقامش را از مردمان فاسد لندن بگیرد . لندن قرن گذشته وقتی سیاه و سفید نمایش داده می شود عظمت بی نظیری دارد که تیم برتون برای بازسازی فیلم موزیکال سویینی تاد انتخابش کرده است . فیلم بی نظیری که بازسازی است از تئاتری که چندین دهه پیش در برادوی نمایش داده می شده است و اینک تیم برتون فیلم عظیمش را خلق کرده است . حتمن باید عاشق دنیای تیم برتون و بازیگر خلاقی مثل جانی دپ باشید تا از این فیلم لذت ببرید . جانی دپ خودش در گریمش دخالت کرده است و آن چند رشته ی موی سپید که قیافه اش را مرموز تر می کند ابتکار خودش است . تیم برتون می گوید که در صحنه ی آخر تمام لوکیشن غرق خون بوده است که صحنه ی عجیبی را برای فیلم برداری ایجاد کرده است . ساشا بارون کوهن همان بورات معروف است که اینجا نقش آرایشگری ایتالیایی را دارد که وقتی می خواهد با تاد کل کل کند تاد او را سر می برد . شاید که دل مردم قزاقستان که یکی دو سال است از دست بورات عصبانی هستند کمی خنک بشود . فیلم ریتم خوب و صحنه های بدیعی دارد که خاص دنیایی تیم برتون است . پایان فیلم غافلگیرکننده و جذاب است . سویینی تاد جمله ای درخشان در فیلم دارد که :"مردم دو دسته هستند ! آن هایی که در زندگی پا جای پای خود می گذارند و آنهایی که پا روی صورت دیگران می گذراند "!. اطلاع ندارم که فیلم اکران شده است یا نه ( به گمانم باید در ژانویه اکران شده باشد ) اما فیلم از سوی کاربران آی-اک-دی-بی نمره ۱/۸ گرفته است که نمره ی خیلی خوبی است . علاقه ی شخصی ام این است که جانی دپ به خاطر این فیلم اسکار ببرد همان طور که گلدن کلوب را برد . همچنین تیم برتون جایزه ی بهترین کارگردانی را ببرد . . شاید این فیلم درخشان ترین اثرشان نباشد اما مگر از اسکورسیزی چه کم دارند که آکادمی اسکار در رودروایسی شان گیر نکند ؟
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک ،
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .
ازمیان برده است طوفان نقش هایی را
که بجا ماند از کف پایش.
گر نشان از هر که پرسی باز
برنخواهد آمد آوایش .
آن شب
هیچکس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود .
کوه : سنگین ، سرگران ، خونسرد .
باد می آمد ، ولی خاموش .
ابر پر می زد ، ولی آرام .
لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا برتخته سنگی کار کندن را کند آغاز ،
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند .
امشب
باد و باران هر دو می کوبند
باد خواهد برکند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فروشوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده ست
کوشش هر چیز بیهوده ست
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک .
سهراب سپهری
...
غول ها برگشته اند . حمید سمندریان و بهرام بیضایی دو نمایشنامه روی صحنه دارند . بهرام بیضایی بعد از چندین سال با "افرا" برگشته است به تالار وحدت و حمید سمندریان با " ملاقات با بانوی سالخورده " به تئاتر شهر .
"افرا" ی بهرام بیضایی تئاتر خوبی بود که بازی های خوبی هم داشت. مرضیه برومند با بازی خیره کننده اش نمره ی اول را داشت . مژده شمسایی - خیلی ها او را با سگ کشی بهرام بیضایی می شناسند - و حسن پور شیرازی- شوکت سریال نرگس - و بهرام شاه محمد لو- - آقای حکایتی ! اسم قصه گوی ماست - هم خوب بودند . بازی افشین هاشمی در نقش شازده چلمن میرزا بالاتر از خوب بود و چند تایی هم بازیگر گمنام تر بودند که بازی روانی داشتند. طبق سنت بیشتر آثار بیضایی "زن" نقش اول ماجرا بود و جریان "تک" ی که "جمع" بر علیه اش می شود خواسته و یا نا خواسته . همان نخبه کشی مرسوم ما .
افرا سزاوار معلمی است که کمال و جمال را با هم دارد و البته که "فقیر" است. شازده خانم بدر الملوک شازده ای است که شاه بابا و دیگرانش گذاشته اند و رفته اند و مانده است تک تنها در این زمانه که باید شوکت ش را جمع کند و از اعتبار در حال انقراض ش که با داشتن پسری خل و چل زودتر در این مسیر است دفاع کند. افرا البته مادری هم دارد که کلفت بدر الملوک است و یک شب که نمی تواند برود پای دوره ی شازده خانم افرا به جایش می رود که پذیرایی کند از میهمانان شب نشینی . ساعت و انگشتر و زنجیر قیمتی میهمانان است که گم شده است و شده اسباب بازی چلمن میرزا و افرا که متهم به دزدی است و شازده خانم که مدافعش می شود جلوی میهمانان تا آبروداری کند از خودش و کلفت با سواد و خوشگلش و بعد از افرا می خواهد تا به جبران محبتش بشود زن پسرش و عروس عمارتش . و افراست که قبول نمی کند و حوادثی که پیش می آید و افرایی که باید بایستد جلوی همه و پاسبانی که روز آخر خدمتش را می خواهد به جبران خوبی های گذشته ی پدر افرا بشود کمک حالش .
تماشاچی بعد از نیم ساعت تمام قصه را فهمیده است و آن چیزی که تماشاچی را نگه می دارد بازی های خوب بازیگران و دیالوگ که نه مونولوگ های عالی ای هست که بیضایی در دهانشان گذاشته است . نمایشنامه منهای آن "هپی اند " مسخره اش که انگاری بیضایی که به زور وارد نمایشنامه اش کرده است خوب مثبت است که البته نظر دوستداران بیضایی را هم تامین نمی کند . اما حرفی نیست . از بیضایی که به شهروند امروز می گوید نمایشنامه ای را مدت ها تمرین می کرده و در یکی از جلسات تمرین از یکی از بازیگرانش شنیده که در زمانی که او اجرا دارد سالن را به کس دیگری داده اند ، بدون اینکه به استاد اطلاع دهند ، باید همین را هم پذیرفت . لنگه ی کفشی از بیضایی در بیابان فرهنگ امروز .در این شرایط "آرمان خواهی " اذیتت می کند .
مژده شمسایی همسر جوان بهرام بیضایی "افرا سزاوار" را خوب از کار در آورده است . مرضیه برومند که خود کارگردان تلویزیونی قابل و طنز پرداز خوبی هم هست نقش بی نظیری را در نقش شازده ملوک بازی کرده است . اما نقش اول کسی نیست جز خود بهرام بیضایی . با اینکه این نمایش اش در سطح پایین تری نسبت به بقیه کارهایش قرار دارد باز هم جز کارهای خوب نمایش به حساب می آید .
ملاقات با بانوی سالخورده حمید سمندریان هم چیز دیگری ست . ۱۷۰ دقیقه نمایش یک نفس که ترجمه ی یکی کارهای فردریش دورنامات است از خود سمندریان که یک زمانی در آلمان مهندسی می خوانده است . استاد ۷۶ ساله و موسس دانشکده تئاتر دانشگاه تهران تئاتر بی نظیری را روی صحنه برده است که تماشاچی را راضی که نه ، هیجان زده می کند .

شهر فقیری به نام گولن است که تفریح جوانانش تاس ریختن کنار ریل راه آهن است و تفریحشان تماشای عبور قطار هایی هست که سر ساعت از گولن می گذرند و جوانان ساعاتشان را هم با عبور قطار ها تنظیم می کنند . بانویی سالخورده به نام کلارا زاخانسیان می خواهد به گوبن بیاید تا ازدواج هفتمش را در کلیسای آنجا برگزار کند زیرا که بانو متولد گولن است . همه خوشحالند که بانوی میلیاردر به آنجا می آید و شهردار و بقیه اعتقاد دارند که "آمدن بانو به آنجا کمک بزرگی " برای زندگی شان خواهد بود و کشیش اعتقاد دارد البته :" بعد از خدا " . بانو می آید و پس از یاد آوری خاطراتی اعلام می کند که ۱۰۰ میلیلرد کمک به گولن خواهد کرد و در ازای آن فقط اجرای عدالت را می خواهد و پیشکارش تضیح می دهد که این بانو همان دختر ۱۷ ساله است که ۳۵ سال پیش مفتضحانه مجبور به ترک گولن شده است در حالیکه آبستن طفلی بوده که حاصل عشقبازی هایش با آلفرد ایل در انبار قلعه بوده است و داد گاه گولن حق را به آلفرد داده که بعد از اینکه شکم دختر را بالا آمده است با آوردن ۲ شاهد به قاضی ثابت کرده که پدر طفل او نیست و دخترک با آن دو نفر هم خوابیده است . حالا آن دو نفر به دستور کلارا کور و خواجه شده اند و قاضی هم همان پیشکار کلارا خانم است و خانم از مردم شهر می خواهد که در ازای کمکش باید آلفرد را که الان سقط فروش است و خانواده ای هم دارد و محترم است و قرار است سال آینده هم شهر دار شهر بشود را بکشند . شهردار داد می زند که اینجا اروپاست و زمان بربریت گذشت و خانم می گوید صبر می کنیم . از فردا زندگی مردم شهر عوض می شود . و آخر سر این کشیش است که بالای سر آلفرد می خواهد بخواند که :"خدا ...!" و آلفرد که از کشیش می خواهد این دم آخری پای خدا را وسط نکشد .
نمایشنامه ای بی نظیر که اجرای مجددی بود از نمایشنامه ای که در دنیا هم جزو کارهای موفق است . نقش بانوی سالخورده را گوهر خیر اندیش عالی بازی کرده است . در اجرای قبلی زنده یاد جمیله شیخی - مادر آتیلا پسیانی - این نقش را ایفا کرده بود که این نمایش را هم سمندریان تقدیم کرده است به او . پیام دهکردی نقش آلفرد ایل را دارد و احمد ساعتچیان معلمی است که ابتدا شرافتمندانه از ایل دفاع می کند ولی سر انجام دائم الخمر می شود و به بقیه می پیوندد . خوشبختانه اینجا از "هپی اند" خبری نیست و بعد از پایان ماجرا حمید سمندریان از میان مردم به روی صحنه می رود تا به ابرازات علاقه ی شدید مردمی که ۱۷۰ دقیقه لذت برده اند ادای احترام کند . اینجا تئاتر شهر است و بازیگران استاد که یکصدا رو به جمعیت فریاد می زنند : " هیچ چیز موحش تر از هیولای فقر نیست . چه در فقر ، حوادث راه ندارند و نوع بشر در آن مایوس و پیچیده می گردد و ردیف می کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب و ردیف می کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب ! "

نشسته ام به دیدن سریال ۲۴ . سیزن ۲ یا همان فصل ۲ را هم تمام کردم . خیلی چسبید . فقط یک جاهایی خیلی دلم می خواست این دخترک "کیم" را بگیرم و بکوبمش به در و درخت تا اینقدر خون به جگر ما نکند . دخترک فقط بلد است دردسر درست کند . آنجایی هم که در عین تمام دردسر هایی که درست می کند جک هی بهش می گوید:" سوییت هارت" بیشتر حرص می خوردیم . فص سه را هم چند روزی هست شروع کرده ام و تا قسمت ۶ دیده ام . عجب سریال بی نظیری است خدایی اش .
۲۴ یک سریالاز شبکه فاکس است که هر فصل یا سیزنش ۲۴ قسمت است که هر قسمت وقایع مربوط به یک ساعت ( مثلن ساعت ۱۲ تا ۱۳ ) را در ۴۲ دقیقه نشان می دهد . ریتم تند سریال و تکنولوژی که به انسان نشان می دهد ، آدمی را وادار می کند که چند ساعت بشیند و چند قسمت را با هم ببیند و لذت ببرد . هر فصل داستان ۱ روز کامل مامور امنیتی فدرال به نام جک باور با بازی کیفر ساترلند است که ۲۴ وقت دارد تا یک توطئه تروریستی راخنثی کنند . با اینکه سریال در جاهایی اغراق آمیز می شود و جک باور نه تیر می خورد و نه ترکش و نه حتا وقتی قلبش ایست کامل می کند می تواند یک هو !!بلند شود و ترتیب چند نفر را بدهد و سازمان دهی دوباره به کار ش بدهد ، باز هم ببیننده لذت می برد . در فصل ۱ جک باید تروریست هایی را که می خواستند کاندید ریاست جمهوری آمریکا را ترور کنند و زن و دخترش را گروگان گرفته بودند ناکار می کرد که تروریست ها صرب بودند . در فصل دوم هم جک باید ترتیب تروریست های خاورمیانه ای عرب را که بمب هسته ای آورده بودند وسط لوس آنجلس منفجر کنند را می داد . در فصل ۳ هم تا اینجا که من دیده ام دارد ترتیب مکزیکی هایی که ویروس میکرب نشان در لس آنجلس هوا میکنند را می دهد . این دخترک بازیگوشش را هم که هر روز عاشق یکی می شود آورده است و در سی.تی.یو ( کانتر تروریست یونیت ) نشانده است وردست خودش و به او شغل داده تا مجبور نباشد که باز دسته گل به آب دهد و خانم حالا عاشق یکی از ایجنت های سی.تی.یو شده است و قصد خیر با هم دارند ! سریال خیلی جذابی هست که در سیزن ۴ ش هم شهره آغداشلو بازی کرده که فکر کنم نقش زن تروریستی را دارد که یکی از اعضای بلند پایه را گروگان گرفته اند و می خواهند روی شبکه اینترنت سر ببرند . جالب است که اسم شهره آغداشلو در سریال "دینا آراز !!" است (: و یکی هم دارند که اسمش بهروز آراز است . قصد هم ندارم که دیگر تا تمام کردن همه ی فصل ها مطلبی از سریال را در آی.ام.دی.بی چک کنم . چون بدجوری ضد حال است .مثلن دیشب که تونی آلمیدا تیر خورد توی گردنش همه فکر کردند مرد و قاعدتن هم باید می مرد . ولی چون من در آی.ام.دی.بی خوانده بودم که بالای ۷۰ اپیزود بازی کرده ، فهمیدم که زنده می ماند و مزه اش گرفته شد . خلاصه که در این شب های پاییزی و زمستانی سرگرمی خوبی است که از همه چی ما را انداخته است .
...
نشسته است روی صندلی چوبی کهنه . از همین صندلی های تا شو ها که هنوز هم در خانه های قدیمی پیدا می شود . پنجره باز است . باران دیشب باغ را خیس کرده است و عطر برگ های خیس خورده و بوی چوب های نیم سوخته ی آتش نیمه جان دیشب می پیچد توی باغ. برگ ها ی زرد خیس و سنگینند و باد سرد و آرامی که توی باغ می چرخد توان تکان دادنشان را ندارد . برگ ها انگار خسته اند و نمی خواهند برقصند . قلم نی میان انگشتانش با صدای نی که از ضبط فکستنی گوشه اتاق بلند می شود می چرخد و نقش می زند روی کاغذ کهنه . آن ور تر والور است و کتری و قوری روی آن و بخار کتری و عطر چای که پخش شده است توی هوای اتاق . همه جای اتاق پر است از کاغذ ها ی خطاطی شده . کم کم پلک هایش خیس می شود . انگار قلم هم نای رقص ندارد . بلند می شود وپنجره را می بندد و می رود و می نشیند روی تخت و تکیه می دهد به دیوار . تمام نوشته های دیوار را نگاه می کند و زیر لب تکرارشان می کند . چشم هایش را می بندد و نفس عمیقی می کشد و می خوابد .
...
چند سال گذشته است . ویلا باغ هنوز همان جور است . برگ ها خیس و سنگین هستند . پنجره ی چوبی بسته است . باغ خالی و تنهاست . باران نم نم می بارد.
...
باران نم نم می بارد . یقه ی بارانی اش را داده بالا . لبه کلاهش را کشیده پایین . و تند و تند با موبایلش صحبت می کند . از کنار دیوار ویلا باغ که رد می شود . یک لحظه می ایستد . بدون اینکه به سمت پنجره نگاه کند از جیب بارانی اش سیگار وینستون قرمزی می کشد بیرون . سیگار را آتش می زند و می گذارد و داخل خیابان می شود و داد می زند :دربست !
...
از داخل سمند زرد و از رادیو پیام صدای نی می آید . یکی می گوید نیمه شب پاییزی تان به خیر .
...
نا تمام

Time waits for one man
یک فیلم بی نظیر در ژانر وسترن است "قطار۳:۱۰ به یوما " در سال ۲۰۰۷ ! کارگردان جیمز مگنولد است که فیلم قبلی اش واک د لاین بود که ریس ویترسپون را هم در نقش همسر جانی کش خواننده ی کانتری برنده ی اسکار کرد . راسل کروی دوست داشتنی گلادیاتور و بوکسور محبوب سیندرلا من را که یادتان هست ؟ اینجا نقش بن وید را دارد . بن وید یک کابوی هست که از کشتن هیچ کس ابایی ندارد حتا دوستانش . کریستین بیل را می شناسید ؟ همان شعبده باز معروف فیلم پرستیژ که آخر همان فیلم حسابی فکتان را پایین آورده بود . اینجا نقش مزرعه دار خانواده داری را دارد که پول لازم است . و برای به دست آوردن ۲۰۰ دلار حاضر است جانش را به خطر بیاندازد. خوب حالا چند تایی هفت تیر و اسب بدهید دست این ها و بفرستیدشان به دشت ها و طبیعت زیبای نیو مکزیکو . قطار ۳:۱۰ به یوما فیلم قشنگی هست که باید دید . فیلم از آی.ام.دی.بی هم نمره ۲/۸ دارد که نمره خوبی محسوب می شود . آها ! این جیمز مگنولد یک فیلم هم دارد که چند وقت پیش راجعش نوشتم . آی دن تی تی ! همان "هویت" خودمان با بازی جان کوساک و ری لیوتا .

No one stays at the top forever
روبرت دنیرو و جو پشی و شارون استون در فیلمی به نام "کازینو" همبازی هستند . محصول ۱۹۹۵ . ساخت اسکورسیزی که زیر سه ساعت فیلم ندارد . داستان در ژانر مافیایی هست تقریبن + یک شارون استون زیبا که به خاطر بازی در این فیلم جایزه ی بهترین هنرپیشه زن را هم از گلدن کلوب برده است . اگر گود فلاس یا همان رفقای خوب اسکورسیزی را دیده باشید از این فیلم هم خوشتان می آید . البته اینجا فیلم یک ری لیوتا کم دارد و در عوض یک شارون اضافه دارد که تا وقتی که معتاد و عصبی و دائم الخمر نشده است خوب گلی است . جو پشی هم که در این فیلم محشر است . این پشی اصلن اعصاب ندارد . جایی که با گوشی تلفن توی سر آن رفیق کابویش می کوبد یا جایی که با خودکار طرف را سوراخ می کند یا جایی که هنگام عشقولانی !سر آبجی های بی مرام را به سمت پایین هل می دهد خیلی خندیدیم . روبرت دنیرو هم که خوب دوباره در فیلمی از اسکورسیزی بازی می کند و چیزی کم ندارد . حتا شاید اینجور فیلم های اسکورسیزی بدون دنیرو چیزی کم داشته باشند . فیلم از آی.ام.دی.بی نمره ۸ گرفته که نمره بالایی محسوب می شود .
...
فردا صبح ، ساعت ۵ صبح ، ۳۱ ساله خواهم شد . فردا صبح تولد من است . امسال حس خیلی خوبی نسبت به این روز دارم . چشم هایم را می بندم و ۳۱ سال گذشته را مرور می کنم . خاطرات زیاد است . بهترین هایش را انتخاب می کنم . راضی ام . خدا را شکر . تا اینجایش خوش گذشته است و به چیز هایی که می خواستم رسیده ام . فردا ۳۱ سال من تمام خواهد شد . صبح تولد من است .
این رباعیات خیام را هم خودم به خودم تقدیم می کنم با تشکر از رضا ی عزیز که با سی-دی *آکزیم آف چویس باز هم حال و هوای ما رو عوض کرد .
*گروهی که دو تا آلبوم منتشر کرده اند که فقط خواننده شان یک خانم ایرانی است و بقیه خارجی و اشعار خیام را در فضای خاصی شبیه به موسیقی سنتی می خوانند . آلبوم ها فکر می کنم مربوط به ۵ سال قبل باشد البته .
گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم
***
من بی می ناب زيستن نـتـوانم
بـی بـاده کشید بار تن نـتـوانم
من بنده آن دمم که ســاقی گـوید
يک جـام دگر بگیر و من نتوانم
***
می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابين تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است
***
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست
می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود
ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست
***
و
گر آمدنم به من بُدی نامدمی
ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرين دير خراب
نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی
...

The man who has everything has everything to hide
شب ها می نشینیم و فیلم می بینیم . فیلم های خوبی هم میبینیم . دیشب Mr Brooks را دیدیم . فیلم ۲۰۰۷ ای از کوین کاستر و دمی مور . داستان یک مرد هست که ظرف ۲۰ سال گذشته پول دار شده است و در حرفه ی خود موفق است که برای پاکسازی محیط اطراف خود به شکار انسان ها می پردازد . در آخرین قتل خود به سراغ زوج جوانی می رود که آنقدر سرگرم آنچی پانچی هستند که متوجه حضور او که با اسلحه بالای سرشان ایستاده نیستند . اما قاتل یادش می رود که پرده ها را قبل از کشتن ببندد . بقیه اش را باید خودتان ببینید . به نظر من که فیلم خیلی خوبی بود . از با گرگ ها می رقصد و بادیگارد ارادتمند جناب کاستر - که اگر گیر ندهد که کاستنر است - هستیم که اینجا نقش مستر بروکز را دارد و دمی مور هم که خب ! از زمان هیجانات نوجووانی هایمان ارادتمندشان هستیم اینجا نقش یک کارآگاه را دارد که اتفاقن او هم بچه پولدار است و معلوم نیست که چرا کارآگاهی می کند!! . یک فقره یاسمین دلاوری هم در فیلم جزو کست ها هست به اضافه ی یک رامین خان که گویا نقش موزیکسین ! فیلم را دارد . فیلم قشنگی بود که خوشمان آمد .
...
در این هوای پاییزی بالاخره باران هم زد . خدا را شکر . در جایی که ما کار می کنیم . هوا گاهی به قدری سنگین و کثیف می شود که علاوه بر سر درد که دیگر همیشگی و عادی شده ، چشم هایمان هم می سوزد . شاید این باران علاوه بر ترافیکی که به شهر ما و اختلال هایی که بر موبایل ما ئ نویز هایی که بر اعصاب ما اعمال می کند ، چند ساعتی هم به تلطیف محیط اطراف ما کمک کند .
...
عادت کرده ایم که اتفاقی بیفتد تا تغییری صورت دهیم . حالا وقتی اتفاقی نیفتاده ، سرش را می خاراند و با نگاه عاقل اندر سفیه و و هم دردی می گوید "حالا چرا ؟" !! این نگاه برای تمام تغییراتی هست که میخواهی قبل از افتادن اتفاق بدهی . همین .

Sex and Drugs before Rock and Roll
عکس اسلحه ! و اسم کیفر ساترلند باعث شد که فیلم را بگیرم . با آغاز تیتراژ حسابی غافلگیر شدم . چهار نویسنده در دهه ی ۴۰ میلادی زندگی می کنند که اگر اشتباه نکرده باشم بنیان سبکی به نام "بیت" را به پا می کنند . فیلم می شود به عبارتی داستان زندگی ویلیلم باروز و همسرش . اعتراف می کنم که ساترلند با این نقش حسابی غافلگیرمان کرد . جک باور سریال ۲۴ ، اینجا نقشی کاملن متفاوت بر عهده دارد . با اینکه نمره ای که کاربران آی.ام.دی.بی به فیلم داده اند نمره بدی محسوب می شود ، من کاملن از دیدن فیلم لذت بردم . فیلم دیالوگ های خوب هم کم ندارد . یک جایی از فیلم یک پسر خوشگلی به ویلیام باروز که سعی دارد با او بخوابد می گوید که : " مگر تو عاشق همسرت نیستی ؟" و باروز جواب می دهد که :"عشق که س-ک-س نیست " ! یه جا هم خانم باروز وقتی دارد از مسافرت بر می گردد می گوید :" خیلی کسل کننده است رانندگی موقع برگشت ! مایل به مایل باید برگردی به جایی که بودی ! "
بعد از تحریر ۱ : شماره این هفته "شهروند" یک مصاحبه ی اختصاصی دارد با دیوید لینچ . مصاحبه پر است از حس های خواندنی لینچ !! از دست ندهیدش . مصاحبه کننده راجع به مدیتشن و آی لند امپایر و مالهلند درایو و لاست های وی کلی با لینچ که اصولن کم هم جواب می دهد سر و کله زده است .

The Dolphin Hotel invites you to stay in any of its stunning rooms. Except one
انسلین(جان کوساک) نویسنده ای هست که در باره ارواح و ترس از آن ها و تحقیقاتش راجع به آن می نویسد . اتاق ۱۴۰۸ هتل دلفین جایی هست که بسیاری از آدم شب آخر زندگی شان را در آن گذرانده اند . حتا ساموئل ال جکسون هم در نقش مدیر هتل نمی تواند مانع تصمیم کوساک برای انتخاب یک شب ماندن در هتل شود . وقتی کوساک وارد اتاق می شود تایمر به کار می افتد و او فقط ۶۰ دقیقه فرصت دارد .
...
پاسخ علي اکبر دهخدا به دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا براي مصاحبه با راديو صداي آمريکا
19 دي 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران
آقاي محترم- صداي آمريکا در نظر دارد برنامه اي از زندگاني دانشمندان و سخنوران ايراني، در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالي را نيز براي معرفي به شنوندگان ايراني برگزيده است. در صورتي که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا براي مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگاني و سوابق ادبي سرکار، قطعه اي نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهي است صداي آمريکا ترجيح مي دهد که قطعه انتخابي سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز براي تهیه اين برنامه جالب، نظري داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سي. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا
...
جناب آقاي سي. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالي رسيد، و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهاي ايران و بعضي از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسي اين کار مي شد، تا حدٌي مفيد بود؛ براي اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه اي از مردم ايران را بشناسند. ولي به فارسي، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت مي دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا به زبان انگليسي، اشخاصي را که لايق مي داند معرفي کند. و بهتر از آن اين است که در صداي آمريکا به زبان انگليسي براي مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتي به اسم ايران هست که خانه هاي قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق هاي آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا مي روند و مشغول زراعت مي شوند، و هيچ وقت نشده است وقتي که به خانه برگردند، چيزي از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايراني که دو شتر دارد و جاي او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران مي آيد و در ازاي «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم براي صد فرسخ راه حمل مي کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت مي دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد مي رسد.
و نيز دو تاجر ايراني، صبح شفاهاً با يکديگر معامله مي کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر مي کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمي کند و آن ضرر را متحمٌل مي شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما مي توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوري که انگليسي ها ايران را معرٌفي کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگي نمي کنند، و از طرف ديگر به فارسي، به عقيده من خوب است که در صداي آمريکا، طرز آزادي ممالک متحده آمريکا را در جنگ هاي استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، براي حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم مي دارد.
علي اکبر دهخدا
...
یک ) رضا قاسمی در گفتگو با رادیو زمانه راجع به رمان "وردی که بره ها می خوانند " در پاسخ به این سوال که : کپل دروغ نمیگوید، زبان چرا. کپل را مخفیگاه روح تصور کردید آقای قاسمی. جریان این کپل چیست؟
یکی از سایتهایی که روی این اثر نقد نوشته بود، اشاره کرده بود که من در این رمان فقط به کپل زنها اشاره کردهام در حالی که برای من تعجبآور است چه طور ندیدهاند که من بوغوس، شوهر مادام هلن، را هم از طریق کپلش معرفی میکنم. من فکر میکنم که همانطور که دستهای آدمها کاراکتر آنها را نشان میدهد. کپل هم مثل اثر انگشت که هیچ مشابهی ندارد میتواند معرف آدمها باشد. این ایدهای بود که من اجرا کردم
دو ) از تينتو براس سازنده فيلم هاي ا.ر.و.ت.ي.ک. و پ.و.ر.ن.و. پرسيدند که چرا اينقدر به نمايش تصوير کپل علاقه نشان مي دهد جوابش مشابه جواب آقاي قاسمي است که کپل(ass) دروغ نمي گويد و کپل شخصيت دارد.
عجب سریال بی نظیری ست این سریال ۲۴ ! فصل ۱ سریال ۲۴ قسمت است . ۲۴ قسمت ۴۰ دقیقه ای که هر قسمت وقایع یک ساعت از روز انتخابات اولیه ی کالیفرنیاست . یعنی قسمت اول ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۱ بامداد . قسمت ۲ از ساعت ۱ بامداد تا ۲ بامداد و الخ . سریال بی نظیری ست که فصل ۱ را امشب تمام می کنم . ۵ شنبه شب ۶ قسمت را دیدم و تمام جمعه ۹ قسمت را ! دیشب ۴ قسمت را ! و با سه قسمت ی که امشب می بینم کار تمام است . ابتدای هر قسمت این صحبت های کیفر ساترلند است که تکرار می شود :" تروریست ها همین الان در حال نقشه کشیدن برای ترور سناتور پالمر کاندیدای ریاست جمهوری هستند. زن و بچه من توسط تعدادی از این تروریست ها گروگان گرفته شده اند و جانشان در خطر است . یک یا چند تا از همکاران من در یک یا هر دو موضوع دست دارند . من مامور فدرال جک باور هستم . امروز طولانی ترین روز زندگی من خواهد بود ". و این چنین است که خیلی خوره وار در حال تمام کردن سریال هستیم . با هر کدام از رفق هم که دیده اند صحبت می کردیم ، ضمن اینکه تایید کردند آن ها هم خوره وار تمام کرده اند این سریال را عقیده داشتند این فصل ۱ در مقابل فصل های ۳ و ۲ و ۶ چیزی نیست . خلاصه که بهترین سریالی است که تا به حال دیده ام و بی صبرانه دنبال فصل های بعدی با زیرنویس فارسی هستم .
بعد از تحریر : خب ! بهتر از این نمی شود . دیشب و ساعت ۲ نصفه شب و همزمان با دیدن قسمت آخر و ۲۴ ام سریال ، فصل ۲ با زیرنویس فارسی را پیدا کردم .
عجب شماره ای شده است این هفته ی همشهری جوان ! غیر از عکس خدایی که از حجازی روی جلد کار کرده اند با عنوان " از نفس افتاده " و مطلبی که به قلم شهرام فرهنگی کار شده است راجع به این موضوع که خواندنی است باید به پرونده های "فوق لیسانس" و پرونده ی فیلم سازی "برادران کوئن " و پرونده ی برباد رفته و چند تایی مطلب خوب دیگر اشاره کرد . راتجع به حجازی و. پروین و امثالهم باید گفت که مدل زندگی در اینجا ای جوری است که این ها مجبور ! هستند قدر خودشان را ندانند ! چون اینجا زندگی مدل خاص خودش را دارد ! علی پروین هیچ وقت نمی تواند بعد از قهرمانی بازی های آسیایی برود و مثل بکن بائر بعد از قهرمانی ۹۰ آن بالا بنشیند . به غیر از مشکل سواد و ادبیات مشکلات دیگری دارد که مربوط به جامعه ی ماست و اینکه تصمیم گیرنده همیشه باید وسط زمین باشد و به قول علی پروین مدیر فنی اینجا یعنی کشک ! که اگر مشکل سواد بود که کلانی ها و بهزادی ها و حجازی ها ندشاتند این مشکل را . راجع به برادران کوئن هم علاقه مند شده ام که بروم و ببینم فیلم هایشان را ! نسیم هراز این شماره هم خواندنی ست . به خصوص پرونده ی "باجه تلفن" های قدیمی و نوستالژی خاطراتی که با دو زاری ها و ۵ زاری ها و عشق های نوجوانی مان داشتیم . آن جا هم شهرام فرهنگی عشق های ۲ زاری قدیمی مان را به یادمان می آورد و هیجان های خاص آن دوران را که خواندنی هست و خالی از لطف نیست .
بعد از تحریر ۲ :
برنامه ی ۹۰ تازه تمام شده است . برنامه ی خوبی داشت بعد از مدت ها ! فردوسی پور باید این برنامه اش را نقطه ی عطف کند و مجدد سعی کند برنامه اش اوج بگیرد . این جریان تیم استقلال هم داستان جالبی شده است . درماندگی فتح الله زاده که گاهی خود را در حد مقایسه با مدیران ارشد لورکوزن و بایرن می دانست و سپس در مقابل فردوسی پور که می پرسید شما چطور با فیروز کریمی که قرار داد دارد مذاکره کرده و اعلام کرده اید که مربی تان است بار کمیکی بر برنامه تحمیل کرده بود . جالب بود که حاجی می گفت یک سند بیاورید که من اعلام کرده باشم . فردوسی پور می گفت مربی تان است ؟ حاجی می گفت بله ! ولی ثبت نکرده ایم . و اعلام هم نکرده ایم . فردوسی می گفت هاشم ساعدی اعلام کرده است حاجی خویی می فرمود که نخیر ! من که نگفته ام . گریه داری قضیه آنجا بود که به فردوسی پور گفت مثلن من بگویم الان بلند می شوم بزنم زیر گوش شما ! مگر زده ام که تنبیه شوم ؟ مثال را حال کردید ؟ نمی دانیم چه سری است که هر وقت این فردوسی پور می خواهد به مسیر درستش برگردد همه می خواهند بزنندش ! از آن طرف هم فیروز شورش را در آورده است . می گویند مذاکره کرده ای ؟ می گوید بله می خواستم ماشین بخرم ! پولم نرسید منصرف شدم . شاید اول بخندید ولی بعدش گریه می کنید به حال فوتبالی که متولیانش این دلقک ها هستند و اگر عاقل باشید دوباره می شینید و می خندید به حال این فوتبال !

وقتی به مهدی گفتم سه شنبه بیلیت ها را بگیرد نمی دانستم این مهدی بدجور به روح اعتقاد دارد و برای اینکه سر ساعت به قرار تئاتر "خانواده ی تت" در فرهنگسرای نیاوران برسیم چه روحی از ما نوازش خواهد کرد . بعد از یک روز کاری سراسر شلوغ به زحمت ساعت ۱۷ از سرکار بیرون زدم تا ساعت هیجده و سی سر قرار باشم . خب وقتی فرمان دست آرش باشد و اتوبان شلوغ باشد و آرش استاد استفاده از مسیر های مخصوص باشد چه می شود ؟ ساعت شش بعد از ظهر و فقط نیم ساعت مانده به قرار خبر می رسید که مهدی بنده ی خدا از ساعت ۱۶ از بس که در فرهنگسرا تنها مانده و بیلیت به دست قولنج چشم ترکانده که دیگر چشم ندارد و یکی در مدرس گیر کرده ، آن یکی با پسرعمویش در جردن در کافی شاپ گیر کرده است و آن دیگری سرگردان میدان هروی و ابتدای پاسداران است و آن سیبیل هم که ازش یک محمد آویزان است در حال سپر بستن به کوراندوی جدیدش می باشد و اهل بیت آراز هم که "کل یوم " سوار بر تکنولوژی برتر آلمان و اسیر آرش ! هر چه به آرش گفتیم این همه در وبلاگت از قیقاج ها و ویراژها و ژانگولر هایت می نویسی یک دستی تکان بده ببینیم الان که سرعت لازمیم چه می کنی !، به خرجش نرفت که " خانوم های محترم توی ماشین می ترسند" ! داشتیم فکر می کردیم که این غف اوغلان چقدر زبل بوده که با خودش جلسه ترتیب داده و قرار فرهنگی مان را پیچانده است و ما هم بیخیال بشویم و برویم به فرحزاد و شام و جوجه لحاظ کنیم که ناگهان دیدیم الکی الکی رسیده ایم به جلوی فرهنگسرا . چون مهدی گفته بود جای پارک به سختی گیر می آید . همان جلوی در چند تا جالی بود که آرش ظرف ۸ ثانیه پارک کرد و پیاده شدیم . چشم ما که بر دن و چشم آرش که بر بانو یش افتاد عنان از کف بداده و هر دو با سرعت دو ! قصد رسیدن به رفقا کردیم که نگهبان ندا داد که ایست!! که مانتوی همشیره تان کوتاه است ! هر چه ما با زبان دراز خود خواستیم جور کوتاهی مانتوی همشیره را بکشیم طرف گیر داد که دستور است و ال است و بل است و هر چه ما گفتیم که ببین برادر !ما خودمان آذری هستیم و آن قدر که لازم می شود غیرت داریم و این آنقدر ها هم کوتاه نیست و مدلش اینجوری است ، نشد که نشد ! یک جایش خودمان هم به قول غفی معرفتی ! خودمان هم خنده مان گرفت! آنجایی که به آقای انتظامات گفتیم ایشالله مریض که شدین و تشریف بردین بیمارستان فلان همشیره ی ما که پزشک آنجا است برایتان جبران می کند !! ((: باز هم نشد ! خلاصه یک خانمی به داد ما رسید و بارانی بلندش را به ما داد و اسلام در امان و ما خوشحال به سمت سالن روانه شدیم . یک جایش هم همانجا ما آمدیم شیرین کاری کنیم و تا آیدا آمد توی محوطه به آقای انتظامات گفتیم آقا به این خانوم گیر بده لطفن و داد زدیم که خانوم شما مورد داری ! آیدا چنان نعره ای به سر انتظامات زد که برو بابا ! که طرف در گوش من گفت با روحیه ای که این دوستتان دارد دفعه ی بعد شما با شلوارک هم بیایید ما رویمان را آنور می کنیم تا رد شوید! چون راس ساعت ششو نیم بود ملت را داخل فرستادیم و من و مهدی فداکارانه ماندیم برای راهنمایی تاخیریون ! از آن ور یک فقره جوان رعنای قدر رشید رویت شد که فین فین کنان می آمد و ۲۰ متر پشت سرش خواهرش می آمد ! با دن توافق کردیم که شک نداشته باشیم این آدم علی سلی خودمان است و شکمان هم به یقین تبدیل شد ! علی سلی ۲ تا بیلیت از ما گرفت و رفت داخل سالن . ۵ دقیقه ی بعد خاله سارا که هروز هم خوش تیپ تر از دیروز می شود ، هم رسید و بر عکس علی سلی از تاخیرش عذرخواهی کرد و از معطل شدن ما جلوی در به خاطر او تشکر و چون مطمئن بودیم سبیل نمی آید بیلیتش را دادیم دم در و رویش نوشتیم اگر یک سیبیل دیدید که یک شخص تپلی به آن آویزان است دوست ما و صاحب این بیلیت است و رفتیم داخل سالن خلیج فارس فرهنگسرای نیاوران و به تماشای "خانوده ی آقای تت" نشستیم . بازی فرهاد آییش خیلی به دلمان نشست و بر عکس دوستان ما از لیلی رشیدی هم خوشمان می آید و او هم به دلمان چسبید ! یک سرگرد خل وضع قاتی هم توی نمایش بود که اصلن اعصاب نداشت و من خیلی از او خوشم آمد و می خواستم بهش پیشنهاد کنم که آخر هفته بیاید خانه ی ما و با اکیپ مافیا بازی کند ! یک خانم خوشگل بود که همه جایش از گونه ها گرفته تا لب ها و کفش ها و کیفش قرمز جیگری بود و اسمش هم خانوم گیزی گزا بود و ترکه ای و لوند بود که من اصلن نمی گویم جای چه کسی خالی ! خلاصه کمی خندیدیم و خوش گذشت و اینکه بعد از یک روز شلوغ کاری بهمان چسبید و بار دیگر به اتفاق آرا مهدی دن که به علت عدم کفایت سیاسی در برگزاری قرار در آستانه ی برکناری بود در سمت مسوول قرار های فرهنگی ابقا شد .
خلاصه ی داستان :
داستان در سومین سال جنگ جهانی دوم در یک خانهی محقر روستایی در مجارستان اتفاق میافتد. ژولاتت پدرش لایوس تت و مادرش ماریشکا و همچنین خواهرش اگیکا را از طریق نامه، از حوادث نابهنجار و سخت جبهه با خبر میکند.پستچی خل وضع دهکده نامهها را به جای آنکه به مقصد برساند، یا پاره میکند یا دستکاری. شرایط غیر قابل پیشبینی میشود.از ژولا نامهای به مقصد میرسد و از این خبر میدهد که توانسته نظر سرگرد فرمانده اش را جلب کند که به منظور تسکین اعصاب بهم ریخته، مرخصیاش را در خانهی آنها بگذراند. این میزبانی برای او در جبهه امتیازهای مثبتی به بار خواهد آورد.مهماننوازی، خوشخدمتی، فداکاری و از خودگذشتگی این خانواده که سرشار از محبت و صفا هستند، آغاز میشود. اما پوکمغزی و بیدادگری سرگرد ارتش فاشیست و تحقیری که به این خانواده روا میکند، تا مرز گروتسک پیشرفته و از این تراژدی هولناک، یک کمدی آبزورد بجای میگذارد.شرایط آبزورد، که مرز بین درام و کمدی مخدوش شده و مخاطب با یک چشم خندان و یک چشم گریان، تنها میماند.
کارگردان: مائده طهماسبی
نویسنده: ایشتوان ارکنی
ترجمه: کمال ظاهری
بازنویسی متن: فرهاد آییش
بازیگران:
فرهاد آییش آقای تت
فرشته صدرعرفایی خانم تت (ماریشکا)
لیلی رشیدی آگیکا (مهمان از گروه تئاتر لیو)
احمد مهرانفر سرگرد (مهمان از گروه تئاتر امروز)
رامین ناصرنصیر پستچی
مهدی بجستانی کشیش _ آقای لورینسکه (مهمان از گروه تئاتر نقشینه)
شکوفه هاشمیان خانم گیزی گزا (مهمان از گروه تئاتر اکنون)
فرض کنید رفقای شما دارند توی عالم خودشان قدم می زنند که ناگهان "تیکه ای " ببینند و ناگهان بخواهند مخ بزنند . به نظر شما واکنش های احتمالی شان چیست ؟
آرش : ای جاااااان ! ای جااااااان ! ای جااااااان ! این منم عشق جااااااان !!! آقا !! تو خیلی کوووولاااکی ! کووولاک !! ببین ما الان سه تا راه داریم !!! ( در حالیکه با انگشت کوچکش دماغ بزرگش را می خاراند ) و چون من علاقه ای به کل کل ندارم بیا با هم بشینیم و من سرم رو بزارم رو سینه هات و های و های گریه کنم !
رضا ژیرس : (با صدای کلفت شده و دو رگه ی توی گلو انداخته شده ) مصبی یانسین !! مصبی یانسین !! اله بیر طالبی دی !! هااااان !! آآآآآآن!!! جان تو !معرفتی خیلی حالم خرابه هاااا !!!
مهدی دن ( با صدایی آرام و قلبی شاد و ضمیری مطمئن) : سلاااام . من دو تا بیلیت تئاتر توی جیبم دارم . تو که نمیخوای این تئاتر هنری رو که سالی یه بار برگزار میشه از دست بدی ؟ ضمنن نگران نباش مثل دفعه ی پیش نمی شه ! زاپاس ماشین رو عوض کردم و دیگه نصفه شبی تا خونه پیاده نمی مونیم .
علی سلی ( با روانی شاد و روحیه ای انسان دوستانه ) : سلام تیکه ! خوبییییی تیکه ؟ ببین میخوای برات شعر بخونم ؟ نمیخواییی ؟ خب مشکلی نداره ! کارمندم رو میفرستم برات غذا بگیره ! نمی خوری ؟ اوکیییی ؟ خب به منشیم میگم برات بیلیت سینما بگیره ! نمی خواییییی ؟ ای بابا! عقده هات آروووم شدددد ؟ خب همینه من پیرمرد تنهای زیر بارانم دیگه ! فقط قول بده به آراز نگی این جریان رو ! اوکییییی ؟
محمد موکس : ای جون ! جیگرت رو بخورم من ! الااااهی !! بگردم ! چطوری تو ؟ ببین ! خب تو به من بگو ببینم راه داره یا نه ! آفرین ! همینه ! ایول ! قربونت برممم مننن !همینه که من همیشه دوست دارم با تو بازی کنم ! میدونی چیه ؟ توی روسیه هم بین قبایل شمالی و جنوبی مطرح بوده این قضایا ! یه کتاب شمنسیم هم دارم که راجع ما مطلب نوشته توش ! بیا با هم داپلیکیت کنیم ! اگه نشه من خودم رو ستیزفای می کنم !
دکتر رضا ( در حلیکه لبخند به لب دارد و یه یاه یه یاه ! ! می خندد ) :تو اصلن دیووووانه ای ! ابله !! روانت شاده هاااا ! حیف که اخلاق من رودرواسی داره و نمیتونم حضوری بهت چیزی بگم ! فقط ببین ! جون مادرت !آدرس وبلاگم رو میدم با دوستات بیا یین برای من چند تا کامنت بگذار ! دقت کن !
آجر پاره (در نقش یک وندال ) : ایششش ! بیا دسته گل بهت بدم ! من اقدسم ! توی خونه صدام میکنن ممی !در شان تو نیست که جواب یه خانوم محترم رو اینجوری بدی ! چیه چرا اینجوری نیگام می کنی ؟ خب تا حالا تیکه ی اینجوری ندیدم دیگه !